sobhe-no.ir
563
یکشنبه، ۰۸ مهر ۱۳۹۷
11
تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب فرنگیس رونمایی شد

تبر غیرت بر دستان بانوی کرمانشاهی

«توی یک چشم بر هم زدن ، آب چشمه قرمز شد. سریع به سرباز دیگر نگاه کردم. وحشت کرده بود. به طرفم آمد. من هم ترسیده بودم. به اطرافم نگاه کردم. تبرم توی فرق سرباز عراقی جا مانده بود. پدرم هیچ حرکتی نمی‌کرد. خشک شده بود؛ مثل یک مجسمه.» شاید فکر کنید این روایت سربازی است در مواجهه با نیروی مسلح عراق، شاید هم روایت مواجهه یکی از مردان مرزنشین با نیروهای بیگانه باشد اما این طور نیست؛ این روایت برای دختری است 18‌ساله که از حمله روزهای اولیه عراق به روستایشان در حوالی گیلان‌غرب به کوه‌ها پناه برده بود.

یادداشت

بگذارید پدربزرگ‌ها برای ما بمانند!

نفیسه سادات موسوی

صبح نو

یادداشت

بگذارید پدربزرگ‌ها برای ما بمانند!

نفیسه سادات موسوی


پدربزرگ از شلوغی و آلودگی تهران کلافه بود. همیشه می‌گفت همه بچه‌ها که بروند خانه بخت، اسباب و اثاثیه‌ام را جمع می‌کنم و از تهران می‌روم. 
همین کار را هم کرد. 
کمی بعد از عروسی آخرین فرزندش ، یک روز به همه ما زنگ زد و گفت ماشین حمل اثاث تا دقایقی دیگر از جلوی در خانه راه می‌افتد و مقصد خانه باغی است در دماوند. 
در نگاه ما به یک‌باره از خیلی چیزها دل کنده بود و در نگاه خودش بالاخره رفته بود دنبال آرامشی که سال‌ها به‌فکرش بود. ما که مقصد اول و آخرِ آخر هفته‌هایمان خانه پدربزرگ بود کمی ترسیده بودیم. 
خانه‌های ما از شمال و جنوب گرفته تا شرق و غرب تهران، پراکنده بود و همه‌مان ماشین شخصی نداشتیم و دلشوره از هم پاشیدن جمع‌مان را داشتیم. 
روزگار اما روی خوش به ما نشان داد و باغچه کوچک خانه جدید پدربزرگ کار خودش را کرد. برای ما که تمام هفته سقف خانه‌های آپارتمانی‌مان روی سرمان سایه می‌انداخت، نفس کشیدن و صبحانه خوردن و دویدن و بازی کردن در باغ کوچک آن‌جا ،آن‌چنان تجربه شیرینی بود که به هر سختی هم شده بیشتر آخرهفته‌ها خودمان را به آنجا برسانیم. 
 رفته رفته دلهره‌ها جایشان را به بهانه‌ها دادند ؛ بهانه دور ماندن از فضای مجازی! یکی نمی‌خواست از آخرین خبرها دور بماند و یکی باید جزوه‌هایش را از گروه همکلاسی‌هایش می‌گرفت و یکی باید بلیط قطار رزرو می‌کرد و یکی انتخاب واحد داشت و یکی منتظر ایمیل مهمی بود و یکی عضو مؤثری از یک تیم که نبودنش کل بازی را خراب می‌کرد.
 اینترنت همراه هیچ‌یک از اپراتورها هم آنجا آنتن‌دهی خوبی نداشتند. این بارانگار دلهره به جان پدربزرگ افتاده بود و نمی‌خواست میدان را به رقیبش -فضای مجازی- واگذارکند. 
یک آخر هفته زمستانی که همه خانه‌شان جمع شده بودیم، اعلام کرد که برای خانه از مخابرات اینترنت گرفته و دیگر لازم نیست کسی دغدغه‌ای ازاین جنس داشته باشد. 
یکی دوماه نگذشته بود که پدربزرگ زبان به گلایه باز کرد که این مدل جمع شدنتان به درد ما نمی‌خورد!
 ما تمام طول هفته دلمان برای خودتان و سروصداها و بگوبخندها تنگ می‌شود و شما از راه که می‌رسید یکسره با #تکنولوجیتان مشغولید!
 و این «تکنولوجی» را جوری با غیظ ادا می‌کرد که عمق ناراحتی‌اش را منتقل کند . 
مدتی بعد برای روز مادر و روز پدر برایشان تلفن همراه هوشمند خریدیم و چند هفته‌ای زمان گذاشتیم و تقسیم کار کردیم تا به آن‌ها استفاده از تکنولوژی را یاد بدهیم. 
حالا چندماهی می‌شود شماره خانه پدربزرگ نمی‌افتد روی تلفن خانه تا از ما بپرسند «این هفته می‌آیید یا نه و اگر می‌آیید ناهار چه می‌خورید؟» 
چهارشنبه شب برای این کار در گروه تلگرام خانواده یک نظرسنجی می‌گذارند. 
دیگر دلشان که برای نتیجه‌ها تنگ می‌شود بی‌هوا شال و کلاه نمی‌کنند بیایند تهران و غافلگیرمان کنند ، تماس تصویری می‌گیرند و دلتنگی خود را موقتاً آرام می‌کنند. 
دیگر آخر هفته با اشتیاق از ما جوان‌ترها نمی‌پرسند «چه خبر بوده این هفته مملکت؟.» 
خودشان در طول هفته اخبار دسته اول را برایمان می‌فرستند. آخرهفته‌ها کنار ما می‌نشینند و کلیپ‌های خنده‌دار را با صدای بلند می‌بینند و از ما گله‌ای ندارند. 
حالا این ماییم که احساس می‌کنیم پدربزرگ و مادربزرگ را از دست داده‌ایم. 
که وقتی می‌آییم اینجا گوشی‌هایمان را کنار می‌گذاریم و سعی می‌کنیم آنها را هم تشویق کنیم که بیایند دورهم دسته جمعی دبرنا بازی کنیم و از تک تک دقایق کنارهم بودنمان باهم لذت ببریم. 
این ماییم که دلمان می‌خواهد زمان را به عقب برگردانیم و هرگز بهانه اینترنت نگیریم. پدربزرگ! 
مادربزرگ! 
ما پشیمانیم!
 به اندازه کافی تنبیه شدیم، لطفاً برگردیم به روزهای بدون داشتن #تکنولوجی!

captcha
شماره‌های پیشین