sobhe-no.ir
209
چهارشنبه، ۱۶ فروردین ۱۳۹۶
16

صبح نو

در میان ایرانیان

با نره غول در قطار

اولین برخوردم با ایران، یا آن گونه که به عنوان یک انگلیسی‌زبان پرشیا صدایش می‌کردم، زمانی بود که سیزده چهارده ساله بودم و می‌خواستم یک نشان مهارت دیگر را هم بر پیراهن فرم پیشاهنگی‌ام به نمایش بگذارم،
 تنها یک نشان دیگر لازم داشتم تا از دوستم جلو بیفتم، بنابراین مصمم شدم« نشان اهل مطالعه» را بگیرم.
 برای این کار باید دوازده کتاب را به انتخاب خودم خلاصه می‌کردم و یک مقاله درباره هر یک می‌نوشتم و «تأیید» مسوول مسابقه را می‌گرفتم که دست بر قضا معلم ادبیات مدرسه ام، آقای «پیج» بوده و واقعاً این نام برازنده‌اش بود.
یازده کتاب انتخاب کرده بودم اما ایده روشنی برای انتخاب آخرین کتاب نداشتم تا این که فکر کندوکاو قفسه‌های کتاب‌های قدیمی والدینم به سرم زد.
اتفاقی کتابی را یافتم که به نظر می‌رسید مورد مناسبی باشد، کتابی کم حجم که در چشم بر هم زدنی خوانده می‌شد. خوشخوان با جملات کوتاه و پارگراف‌های تنها چهار جمله‌ای... رباعیات عمرخیام، ترجمه فیتزجرالد!
آقای پیج وقتی متوجه انتخاب دوازدهم لیستم شد، مِنّ و مِن کرد : « این یه کم از درک و سوادت بالاتره» احتمالاً متوجه نبود که حرفش چقدر درست از آب در می‌آ‌ِد!
 هنوز هم با معانی آشکار و نهان خیام و مهم تر از آن 75 میلیون و اندی هموطن امروزی‌اش دست و پنجه نرم می‌کنم.
در ایران، خیام اساساً بیشتر به عنوان منّجم و ریاضیدان شناخته می‌شود تا شاعر. شاید مایه تأسف است که والدینم در کتابخانه‌شان هیچ یک ازآثار ریاضی‌اش را نداشتند.
خواندنشان برایم آسان‌تر بود اما بی‌تردید به سر درآوردن از ایران امروز کمک چندانی نمی‌کرد.
***
مرد ایلیاتی افغانِ قُلتشنی مقابلم ایستاد و زیر قبایش و حتی پایین‌تر، تنبان گشادش را زیر و رو کرد، ابتدا خنجری بلند و سپس چیزی بیرون کشید که شکل ساندویچ مرغِ پیچیده لای نان تافتون به نظر می‌رسید.
 اندکی از مرغ تعارفم کرد که از ترس واکنش به این که دست رد به سینه‌اش بزنم، پذیرفتم.
پیش از این که گازی به لقمه بزنم، مکث طولانی‌ای کردم  زیرا می‌دانستم که مرد افغان ساندویچش را کجا انبار کرده بود.
 قرار بود در قطار استانبول به تهران، چهار روز را با این غول و همراهانش بگذرانم.
 همراهانش در حالی به این نرّه غول  احترام می‌گذاشتند که بسیار جوان‌تر از آن‌ها به نظر می‌رسید. نمی‌دانستم که این احترام صرفاً به خاطر هیکلش است یا شأن و مقامش در قبیله.
این اولین تجربه‌ام از شرق بود؛ صبح آن‌روز با ارزان‌ترین پرواز چارتری که توانستم پیدا کنم، از لندن و با توقف بین راهی هشت ساعته‌ای در کپنهاک به استانبول پرواز کردم.
مدت سفرم با قطار به تهران طبق برنامه قرار بود از طریق دریاچه وان تنها دو و نیم روز طول بکشد اما در دهه هفتاد، قطارهای ترکیه چندان با برنامه حرکت نمی‌کردند.
سفر 2700 کیلومتری قطار تهران با صندلی درجه دو حدود هفت پوند خرج برداشت. کوشیدم تا در ازای تنها دوازده پوند در کوپه‌ای درجه یک جا بگیرم اما همه‌شان هفته‌ها جلوتر پر شده بودند.  
تازه من خوش اقبال بودم که کوپه‌ام را فقط با پنج مسافر دیگر شریک شده بودم؛ در کوپه‌های درجه سه، هشت نفر روی نیمکت‌های چوبی می‌نشستند!
 پس از دو روز، آب و غذای رستوران قطار تمام شد. کمی بعد قطار به ایستگاه کوچکی در روستایی ویرانه، دورافتاده و بدون سکو، جایی در شرق فلات آناتولی رسید.
اکثرمسافران ماجراجو که اکثرا هیپی های عازم افغانستان و کاتماندو بودند در جستجوی آب و نان به داخل روستای خاک‌آلود دویدند.
برخی زیرآبی که از لوله‌های منابع سر به فلک کشیده‌ای  که برای پر کردن مخازن لکوموتیو بخار استفاده می‌شد سر ریز بود، دوش گرفتند.
قطار بدون هشدار قبلی ناگهان به حرکت افتاد و جار و جنجالی به پا شد.

ادامه دارد...

  خودنویس   نایجل کولتارد

 

captcha
شماره‌های پیشین