sobhe-no.ir
1462
چهارشنبه، ۱۲ مرداد ۱۴۰۱
16

صبح نو

روزگرام

کلاس شلوغ است که نوبت صحبت به امیر می‌رسد. جمله‌های ابتدایی امیر به شلوغی شلیک می‌کنند و هیاهو می‌افتد و سکوت، مثل خون همه‌جا جاری می‌شود. امیر قصه‌گوی خوبی نیست؛ اگر من جای او بودم و جنازه‌ برادرم را بین آشغال‌ها پیدا کرده بودند، با آب و تاب بیش تری تعریف می‌کردم. امیر اما مثل ارنست همینگوی است. یک روایت ساده و بدون اغراق دارد می‌گوید. از لحظه‌ای می‌گوید که پلیس بعد از کلی جست‌وجو، آلونک‌شان را پیدا کرده و بهشان اطلاع داده جنازه‌ برادرش حسن را چند روز پیش یک پیرمرد، بین آشغال‌ها، درست زیر کارتن خالی چیپس پیدا کرده است.
امیر و برادرش همكار هستند؛ در سطل‌های شهر ما می‌گردند و برای کاهش مشکلات زیست‌محیطی، پلاستیک جمع می‌کنند. برادرش بیمار بوده که با گونی بزرگش از خانه خارج می‌شود و کنار یکی از سطل‌های شهر می‌افتد و می‌میرد. پیرمردی که اول از همه جنازه‌اش را دیده است گفته که با دست‌های کوچک و سیاهش گونی نیمه‌پر را محکم چنگ زده بوده است. حتی امیر و همینگوی هم اینجا با تاکید می‌گویند: «آقا محکمِ محکم». می‌دانید که گرمایش زمین جدی است و باید پلاستیک را حتما بازیافت کرد.
من دارم به سخنرانی گرتا تونبرگ فکر می‌کنم که در جمع رهبران جهان گفته «شما آرزوهای مرا دزدیده‌اید.» از امیر می‌پرسم آرزوی حسن چی بود؟ امیر همینگوی است، زود می‌گوید: «یه تاکسی بخره». من به «تاکسی‌دِرمی» فکر می‌کنم و پسری که با زور سرما تاکسی‌دِرمی شده. فکر می‌کنم خدا یک «دِرمی» بیش تر به حسن داده است. می‌دانید که خدا و ما همه هوای بچه‌های دوستدار محیط‌زیست را داریم. امسال گرتا تونبرگ هم نامزد جایزه صلح نوبل است. اگر همینگوی بود، اینجا، دیگر چیزی نمی‌گفت. همسرش ماری را در خواب می‌بوسید، می‌رفت توی حیاط که سروصدایش کسی را اذیت نکند و با یک اسلحه‌ کالیبر صفر بیست‌ویک به مغز خودش شلیک می‌کرد. می‌دانید که همینگوی استاد ایجاز بود. 
مجتبی شکوری

captcha
شماره‌های پیشین