sobhe-no.ir
1460
دوشنبه، ۱۰ مرداد ۱۴۰۱
16

صبح نو

روزگرام

کتابفروش

 من کتابفروش نبودم. اگر بودم به‌جای جواب‌های پرت‌وپلای آقای کتابفروش حتما گزینه بهتری پیشنهاد می‌دادم.
 داشتم وسط کتاب‌ها می‌لولیدم و زیر و زبر قفسه‌ها را با چشمانم جارو می‌کردم تا چیزی از چشمم پنهان نماند. کتابفروشی بزرگ ولی خلوت بود. خیلی عجیب بود. کتابفروشی‌هایی به مراتب کوچک‌تر از این شلوغ‌تر از این یکی بودند. مفت چنگ من. وسط قفسه‌ها می‌چرخیدم و برای خودم رویا می‌بافتم که صدای دخترک جوانی من را از عالم کتاب‌ها پرت کرد بیرون. مشکل از من است. گوشم زود تیز می‌شود. نه اینکه فضول باشم. می‌خواهم ببینم مردم و مخاطبان دنبال چی هستند. سلیقه‌شان در خواندن، کدام سمتی است. چه کتاب‌هایی دوست دارند. جوان‌ترها چی می‌خوانند. این‌طوری اطلاعات جالبی به دست می‌آورم. همین‌طور که خودم را با کتاب‌ها سرگرم نشان می‌دادم حواسم به گفت‌وگوی مشتری با کتابفروش بود.
«ببخشید آقا! یک کتابی می‌خواهم شبیه به فلان کتاب؟» [متاسفانه فراموش کردم آن دختر اسم چه کتابی را برد و دنبال مشابه چه کتابی می‌گشت ولی خاطرم هست که دنبال رمان بود.] آقای کتابفروش سرخوش و باانرژی خودش را رساند به مشتری و در جواب گفت: «این کتاب که گفتید نمی‌دانم چیست! ولی بخواهید می‌توانم در زمینه روانشناسی به شما کتاب پیشنهاد بدهم.»
از جواب آقای کتابفروش یکه خوردم و کنترلم را از دست دادم و برگشتم سمت‌شان. متوجه چرخیدن من نشدند. دختر بی‌نوا از پاسخ آقای کتابفروش حسابی جا خورده بود. تا خودش را پیدا کند تته‌پته‌ای کرد و گفت: «آخه من دنبال روانشناسی و این‌طور کتاب‌ها نیستم. یک کتاب می‌خواهم مثل همین که گفتم باشد...»
آقای کتابفروش دست‌بردار نبود. به دختر اصرار می‌کرد که فلان کتاب روانشناسی را تهیه کند. اطمینان می‌داد که خوشش خواهد آمد.
از آقای کتابفروش اصرار و از دختر خجول که از یک کتابی خوشش آمده بود، انکار!

captcha
شماره‌های پیشین