sobhe-no.ir
1423
سه شنبه، ۱۷ خرداد ۱۴۰۱
14

خبر

«صبح نو» یاد تمامی کسانی را که با مرگ‌شان، به انسان‌های دیگر زندگی بخشیدند، گرامی می‌دارد

مرگ‌هایی که زندگی می‌بخشد

سمانه استاد / پانزدهم خردادماه امسال، پسر عموی جوانم را به خاک سپردیم، در حالی‌که بخش زیادی از اجزای بدنش بیرون از خاک نفس می‌کشیدند و در تن‌های دیگر زندگی می‌کردند. مهران جوان بود، اما مرگ مغزی جوان و پیر نمی‌شناسد. بدنش ورزشکار و سالم بود، سیگار نمی‌کشید، اهل نماز و دین و دعا بود، زن جوان و پسری چهار ساله داشت و حالا مُرده بود. عدد زندگی‌اش روی 37 ثابت ماند و بعد از این هر خبری که از او برسد، با فعل گذشته خواهد بود. او دیگر هیچ کار جدیدی نخواهد کرد، هیچ جایی نخواهد رفت، هیچ حرفی نخواهد گفت. تمام آنچه درباره اوست از این بعد رنگ گذشته به خود می‌گیرند و هیچ وقت 38 ساله نخواهد شد. مواجه شدن با مرگ عزیزی که زمانی در کودکی همبازی بودیم، با هم سفر رفتیم و در عروسی‌اش شادی کردیم، سخت است اما اینکه اعضای بدنش مستقل شده‌اند و در بدن‌های دیگر حضور دارند آرام‌مان می‌کند.

صبح نو

«صبح نو» یاد تمامی کسانی را که با مرگ‌شان، به انسان‌های دیگر زندگی بخشیدند، گرامی می‌دارد

مرگ‌هایی که زندگی می‌بخشد

سمانه استاد / پانزدهم خردادماه امسال، پسر عموی جوانم را به خاک سپردیم، در حالی‌که بخش زیادی از اجزای بدنش بیرون از خاک نفس می‌کشیدند و در تن‌های دیگر زندگی می‌کردند. مهران جوان بود، اما مرگ مغزی جوان و پیر نمی‌شناسد. بدنش ورزشکار و سالم بود، سیگار نمی‌کشید، اهل نماز و دین و دعا بود، زن جوان و پسری چهار ساله داشت و حالا مُرده بود. عدد زندگی‌اش روی 37 ثابت ماند و بعد از این هر خبری که از او برسد، با فعل گذشته خواهد بود. او دیگر هیچ کار جدیدی نخواهد کرد، هیچ جایی نخواهد رفت، هیچ حرفی نخواهد گفت. تمام آنچه درباره اوست از این بعد رنگ گذشته به خود می‌گیرند و هیچ وقت 38 ساله نخواهد شد. مواجه شدن با مرگ عزیزی که زمانی در کودکی همبازی بودیم، با هم سفر رفتیم و در عروسی‌اش شادی کردیم، سخت است اما اینکه اعضای بدنش مستقل شده‌اند و در بدن‌های دیگر حضور دارند آرام‌مان می‌کند.

تمام جملات، خاطرات مشترک، شاد و گاه ناشاد را مرور می‌کنم. حالا پسر عمویم مرده و من مدام به این فکر می‌کنم که قلبش در بدن چه کسی خواهد تپید، پوست تنش درمان بیماری پوستی کدام بیمار می‌شود و قرنیه‌هایش به کدام چشم روشنی می‌بخشد. چطور می‌توان پذیرفت مردی که روزی تنها عشق همسرش، پدری که تنها عشق پسرش و پسری که تنها عشق مادر و پدرش بوده، حالا دیگر در یک کلیت واحد وجود نداشته باشد، بخشی از آن به زیر خاک رفته باشد و بخشی عضوی از تن‌های دیگری شده باشد، تن‌هایی غریبه و ناشناس. با این پیشامد و این درگیری دائمی ذهنی‌ام در این چند روز تصمیم گرفتم در ادامه داستان‌هایی را با محوریت اهدا اعضا معرفی کنم.
 
هر شب بیداری
کتاب «هر شب بیداری» نوشته نگار موقرمقدم داستانی دراماتیک و احساسی درباره زندگی امروزی است. شخصیت محوری داستان سپیده نام دارد. او در آستانه ورود به دانشگاه است و در زندگی‌اش با مسائل و مشکلات مختلفی رو‌به‌رو می‌شود. پدر سپیده در حال از دست دادن بینایی‌اش است و با برادر خود بر سر میراث خانوادگی‌شان اختلاف دارد. انتخاب رشته و شغل پرستاری سپیده را وارد دنیای جدیدی می‌کند. سپیده در تلاش است تا با انتخاب‌های درست در کنار رابطه عاطفی‌اش، بتواند از پدرش مراقبت کند و از دخالت اطرافیان در زندگی‌اش جلوگیری کند. اتفاق‌هایی که برای سپیده می‌افتد و تصمیم‌هایی که می‌گیرد باعث می‌شود او به شخصیتی شجاع و مستقل تبدیل شود. کتاب «هر شب بیداری» متن روانی دارد، وقایع روزمره را به خوبی توصیف می‌کند و به مسائل مختلف اخلاقی و انسانی مانند اهدای عضو هم اشاره می‌کند.
«بوی پیراهنِ بابا می‌آید. بوها، آخرین حواسِ این جهان‌اند. اما در ذهن بیدار من، همه‌چیز فرق می‌کند؛ نه تنها بوها که خاطره‌ها با صداها و تصاویرش، موبه‌مو جلوی دیدگان من‌اند.
عملِ چشم‌های بابا توسط سعید و لابد با آب ‌و تاب تعریف‌ کردنش به گوش عمو اسرافیل رسید. عمو محبّتش گل کرد و عذر و بهانه عمل آب مروارید بابا را تراشید که دوباره پایش به خانه‌مان باز شود. اصلاً وقتی مریضیِ آدم به جایی می‌رسد که سایرین می‌فهمند جدّی‌جدّی ممکن است از دستت بدهند، پیش‌شان عزیز می‌شوی. این اصل بی‌برو برگرد در خیلی جاها مؤثر واقع می‌شود و اصلاً کی گفته آدم با برادرش تا آخر عمر قهر می‌ماند!؟
گاهی وقت‌ها یک آب مروارید ناقابل یا هر بیماری دیگری با چه قدرتی قولنج خیلی از مشکلات را می‌شکند، آدم باورش نمی‌شود! فقط می‌دانم مرگ، قدرتش بیشتر از بیماری ا‌ست. وقتی کسی بمیرد، در اغلب اوقات معصومانه و مظلومانه ازش یاد می‌کنند؛ هرچند اگر آدم قلدری باشد. اما درباره منِ بی‌جُربُزه، هیچ نظری ندارم.»
 
رها می‌کنم
کتاب «رها می‌کنم» اثر فلیپ کلودل، داستانی تکان دهنده از زندگی افرادی‌ است که وظیفه ارائه پیشنهاد اهدای عضو به کسانی را دارند که در موقعیت دردناک قطع امید یا از دست دادن جان عزیزان‌شان هستند. این داستان خواندنی به روایتی جدید از این موضوع غم‌انگیز می‌پردازد.
به نقل از کتابراه، داستان درباره مردی جوان است که خود و همکارانش را کفتار می‌نامد! علت این نام‌گذاری عجیب شغل آن‌هاست. او می‌گوید: «ما کفتار هستیم. این لقبی است که در حین تمرین برای کارمان به ما داده می‌شود. من از این اسم متنفرم، شب و روز مرا آزار می‌دهد. وظیفه ما آماده‌سازی خانواده‌هایی است که اعضای آن‌ها تازه فوت کرده‌اند و ما برای مقدمه‌چینی یک درخواست آزاردهنده، با آن‌ها درباره مرگ صحبت می‌کنیم و همزمان در تلاش هستیم تا مجوز برداشتن چندین عضو از بدن عزیزان‌شان را بگیریم.» در این راه او با افراد گوناگونی آشنا می‌شود که هر یک به نوعی متفاوت با این مساله برخورد می‌کنند؛ افرادی همچون پدر یک کودک دوساله که در آستانه فروپاشی است.
داستان «رها می‌کنم» علاوه بر نگرشی عمیق بر مفهوم اهدای عضو، به جنبه‌های اجتماعی و فرهنگی این پدیده از زاویه‌ای نو می‌پردازد. نثر گیرا و جذاب فیلیپ کلودل شما را در این تجربه تلخ و متفاوت با خود همراه می‌سازد تا با خانواده اهدا کنندگان حس همذات‌پنداری داشته باشید.
این اثر به لحاظ فن داستان‌نویسی، اثری قوی و شاید اندکی پیچیده به شمار آید؛ زیرا تداخل‌های زمانی و جابه‌جایی شخص‌ و زاویه دید به طرزی هوشمندانه به کار رفته‌اند و بر زیبایی داستان افزوده‌اند.
«بعد از ناهار، حدود ساعت 13، وقتی دوباره به دفترم برگشتم، همکارم آنجا بود. داشت قهوه‌ می‌خورد. یکی دیگر هم رویش. مجله می‌خواند. او من را دید که داشتم وارد می‌شدم؛ زیر لب چند کلمه‌ای گفت و شانه‌هایش را بالا انداخت. هیچ تماسی نداشتیم. فهمیدم که نمی‌خواهد مزاحمش شوم. خیلی عصبانی بود، به‌خاطر هر‌آنچه که امروز صبح دربارۀ عکسش به او گفته بودم و بی‌شک به‌خاطر هرآنچه که هفته‌هاست به او می‌گویم و بعد هم به‌خاطر برق‌کار و آمارهایش دربارۀ بیمارستان‌مان.
پشت مجله‌ای که می‌خواند، تبلیغی برای یک فست‌فود زنجیره‌ای بود: در آن مردی هست که لبخند زده، شاد و بدنش لای دو تکه نان خیلی بزرگ پنهان است. او خودش غذای خودش است، گوشت خودش. با دیدن عکس، حالت تهوع به من دست داد. یادم آمد هفتۀ گذشته در خیابان به مردی برخوردم که با تن خودش همین تبلیغ را می‌کرد. سر کار نرفته بودم. بعد از کشیک شبی که داشتم، آزاد بودم. همکارم در بیمارستان تنها بود. نباید گذاشت که یک کفتار تنها بماند، اما گاهی نمی‌شود کار دیگری کرد.
پرستار بچه آن ‌روز تلاش می‌کرد رمانی را بخواند که به او پیشنهاد شده بود. جلد زرد شادی را که روی آن اندام‌های برنزۀ یک مرد و یک زن بود، به من نشان ‌داد و گفت: «چه چیز آشغالی!» روی زمین دراز کشیده بود و با صدایی آهسته جمله‌ها را با تکیه کردن روی واژه‌ها می‌خواند. مطالعه، هر‌چند مطالعۀ آشغال، کلافه‌اش می‌کرد. تو چرت می‌زدی. بیرون رفتم تا کتاب خرس کوچولوی قهوه‌ای که پر از دروغ‌ و لطیفه‌ است را برایت بخرم.
همان‌جا بود که به آن مرد مبدل در لباس همبرگر برخوردم. بدنش لای دو تکۀ مصنوعی نان تست پنهان شده ‌بود، در‌حالی‌که پاها و سرش زیر یک‌جور موکت قهوه‌ای برجسته که رنگ استیک چرخ‌شده بود به‌سختی دیده می‌شدند. فقط می‌توانستم دو چشمش را تشخیص بدهم که در آن دو سوراخ می‌دیدم، یکی‌شان با سس خردل مصنوعی احاطه شده بود و دیگری با یک حلقۀ خیارشور پلاستیکی. آهسته راه می‌رفت. از‌پا‌افتاده به نظر می‌رسید. او تبلیغش را مانند یک توپ یا سنگِ در مسیری شیب‌دار حمل می‌کرد. خیلی دوست داشتم با او حرف بزنم. در چشم‌هایش کورسویی لرزان دیدم که خوب می‌شناسمش. با خودم فکر کردم همۀ ما باید صلیب‌هایی مدرن حمل کنیم، باید بدن غیر‌قابل تحملی را که کالای تجاری شده و دیگر از آن ما نیست، تحمل کنیم.»

گاهی وقت‌ها یک آب مروارید ناقابل یا هر بیماری دیگری با چه قدرتی قولنج خیلی از مشکلات را می‌شکند، آدم باورش نمی‌شود! فقط می‌دانم مرگ، قدرتش بیشتر از بیماری ا‌ست 

captcha
شماره‌های پیشین