sobhe-no.ir
1421
چهارشنبه، ۱۱ خرداد ۱۴۰۱
8
روزمره نویسی

کتابخوانی از روی سرتقی و لج‌بازی

مروری بر دومین سال سرمربیگری فرهاد مجیدی در استقلال

فرهــــــاد کــوه‌ کــــن

به‌مناسبت روز دختر و برای دخترانی که در سنین تجرد قطعی‌ به سر می‌برند

درک کنیم سرزنش نکنیم

صبح نو

روزمره نویسی

کتابخوانی از روی سرتقی و لج‌بازی

عروجی| تجربه‌ من از چندماه کتاب‌فروشی در یکی از کلان‌شهرهای ایران به من فهماند معرفی کتاب برای آن‌هایی که تفننی کتاب می‌خوانند، تقریبا مسأله‌ای پوچ و بی‌اهمیت است. بیشتر آن‌هایی که به‌ کتاب‌فروشی می‌آمدند، پرسش‌های یکسانی داشتند؛ مثلا «رمانی می‌خوام که مثل نیچه گریست باشه»، «یه‌چیزی می‌خوام مثل سه‌شنبه‌ها با موری»، «پیشنهاد کتابی دارید که شبیه به شرمنده نباش دختر یا خودت باش دختر باشه؟»، «تلفیقی باشه، یکم روان‌شناسانه، یکم فلسفی؛ یک‌جوری که تکونم بده!»، «می‌خوام به زنم هدیه بدم، اون‌قدرا کتابخون نیست، ولی عاشقانه باشه مثل الهه ناز!»، «یه‌ کتابی می‌خوام که هم من رو بگریونه، هم بخوندنه، هم جذاب باشه، هم عاشقانه باشه، هم روان‌شناسانه باشه». 
البته این را هم باید بگویم که توقع مخاطبان از یک رمان یا کتاب خواندنی در هر حوزه‌ای بیشتر از هروقت دیگری شده است. بیشتر شده، چون قیمت کتاب هم بیشتر شده است. این اصلا دلیل کوچک و بی‌اهمیتی نیست و هرکسی حق دارد هرطور که دلش می‌خواهد، کتاب بخرد، ولی بحث من جای دیگری است. 
من در پاسخ به این سؤال‌ها می‌پرسم: «ایرانی یا خارجی؟» که به‌شکل پاسخ می‌شنوم: «ترجیحا خارجی» و «ایرانی اصلا، فقط خارجی.» چه کتاب‌هایی را برداشته؟ «روان‌درمانی اگزیستال» را در یک دستش گرفت و در دست دیگرش هم «شرمنده نباش دختر». من با هیچ‌کدام از این کتاب‌ها هیچ مشکلی ندارم، با این سرشاخم که حتی موقع معرفی کتاب ایرانی به حرف‌هایم گوش نمی‌کردند. درنهایت شاید ترغیب شوند جلدش را نگاه کنند و اسم نویسنده‌اش را بپرسند. بعد می‌گفتند: «کمی از داستانش رو می‌گی؟» و بعد که «کمی» ازش تعریف می‌کردم، می‌گفتند: «ترس هم توش داره؟» و بعد مثلا یک جلد از یکی از رمان‌های محمدرضا کاتب را می‌گذاشتم کف دست شان، ولی حتی زحمت بازکردنش را هم به خودشان نمی‌دادند. این موضوع برای رمان‌ها و کتاب‌های ترجمه هم صدق می‌کرد. از یک جایی به بعد دیگر علاقه‌ای به شنیدن ندارند. یعنی بیشتر منتظر بودند دور شوم تا کتاب را گوشه‌ای بچپانند و فرار کنند. اما بدترین موقعیت جایی بود که مخاطبان کتابی را می‌خواستند که دقیقا شبیه به فلان کتاب باشد. من هیچ‌وقت متوجه این سؤال نشدم. نمی‌توانم بفهمم چطور می‌شود عین کتاب «نیچه گریست» را که خدا می‌داند همان خواننده در چه حال‌وهوایی آن را خوانده است، معرفی کرد. اصلا مگر چندتا شبیه به این کتاب منتشر شده است؟ گیریم که شده است، آیا آن کتاب‌ها دقیقا عین همان کتاب می‌شود؟ دوباره می‌تواند همان حس‌وحال را برای آن‌ها تداعی کند؟ برخی از این کتابخوان‌های تفننی حتی حاضر نبودند برای یک لحظه، حتی برای یک قدم، جلوتر بیایند تا به قفسه دیگری نگاهی بیندازند و محض تفنن هم که شده است، با جهان دیگری آشنا شوند؛ با ادبیات کشورهای دیگری، با قصه‌ها و شخصیت‌های دیگری. آن‌ها از آن ایستایی و سکون لذت می‌برند و از ریسک‌کردن وحشت می‌کنند. من نمی‌دانم این دیگر چه شکی است که به جان بعضی کتابخوان‌ها افتاده است. آخر کتابخوانی از روی سرتقی و لج‌بازی هم مگر می‌شود؟ 

captcha
شماره‌های پیشین