sobhe-no.ir
1273
سه شنبه، ۲۰ مهر ۱۴۰۰
14
نگاه «صبح‌نو» به رمان «این یک فصلِ دیگر است»

رنج‌نامه‌ای در باب مقام مادر

احمدرضا حجارزاده / نوشتن-به‌ویژه در حوزه ادبیات داستانی-پیش و بیش از آنکه به شناخت فن و اصول نویسندگی نیازمند باشد، نیاز به استعدادی ذاتی دارد در به‌کارگیری واژگان و نوع روایت و زاویه دیدی که از آن منظر به سوژه نگریسته می‌شود و این استعداد ذاتی، همه آن چیزی‌ است که هر خواننده حرفه‌ای داستان‌های ایرانی را علاقه‌مند و مجذوب آثار مرجان شیرمحمدی می‌کند. این نویسنده با همان نخستین داستان‌های کوتاهش توانایی و استعداد خود را در نوشتن داستان‌های ایرانی اثبات کرده بود؛ شاهد این ادعا، جایزه بنیاد هوشنگ گلشیری که سال80 به کتاب «بعد از آن شب»، مجموعه‌داستان نخست شیرمحمدی تعلق گرفت و بعد در گامی بلندتر، به سراغ نگارش رمان رفت که بحق از این آزمون خطیر نیز سربلند برآمد.

آخرین خبر

«حمیدرضا پگاه» مجری تلویزیون شد

خبر روز

«زخم‌های‌نشمرده» مکتوب شد

صبح نو

نگاه «صبح‌نو» به رمان «این یک فصلِ دیگر است»

رنج‌نامه‌ای در باب مقام مادر

احمدرضا حجارزاده / نوشتن-به‌ویژه در حوزه ادبیات داستانی-پیش و بیش از آنکه به شناخت فن و اصول نویسندگی نیازمند باشد، نیاز به استعدادی ذاتی دارد در به‌کارگیری واژگان و نوع روایت و زاویه دیدی که از آن منظر به سوژه نگریسته می‌شود و این استعداد ذاتی، همه آن چیزی‌ است که هر خواننده حرفه‌ای داستان‌های ایرانی را علاقه‌مند و مجذوب آثار مرجان شیرمحمدی می‌کند. این نویسنده با همان نخستین داستان‌های کوتاهش توانایی و استعداد خود را در نوشتن داستان‌های ایرانی اثبات کرده بود؛ شاهد این ادعا، جایزه بنیاد هوشنگ گلشیری که سال80 به کتاب «بعد از آن شب»، مجموعه‌داستان نخست شیرمحمدی تعلق گرفت و بعد در گامی بلندتر، به سراغ نگارش رمان رفت که بحق از این آزمون خطیر نیز سربلند برآمد.

پربی‌راه نیست اگر بگوییم رمان موردنظر، خود فصلی دیگر است در جهان داستان‌نویسی ایران که طی سال‌های گذشته، به‌ندرت شاهد اثری چنین گرم و خواندنی بوده‌ایم. گرچه «این یک فصل دیگر است» به لحاظ طرح موضوع و محتوا، حرف تازه‌ای برای گفتن ندارد و از سوژه‌ای نخ‌نماشده برای پیشبرد و بیان داستان بهره می‌برد، اما بی‌انصافی است اگر نگوییم نویسنده همین موضوع تکراری را هنرمندانه و بدیع پرداخت کرده و به ثمر رسانده است. قطعا همه ما داستان‌های بسیاری سراغ داریم که در آن‌ها به مساله مبارزات انقلابی علیه رژیم پهلوی و عشق نافرجام انسانی و زمینی در خلال این جریانات سیاسی-‌انقلابی پرداخته شده باشد. دیگر نمونه‌های خوبش، سه کتاب «کله‌ اسب»، «من تا صبح بیدارم» و «شاه‌کلید» از جعفر مدرس‌صادقی که زندگی ساده یک جوان یا مرد بحران‌زده بی‌هدف را به درگیری‌های انقلابی زمانه‌اش ربط می‌دهد و ناخواسته او را وارد بازی‌های هدفمند و خطرناکی می‌کند تا زندگی مفهومی تازه برای او بیابد.
 
مردی به بن‌بست رسیده
در «این یک...» نیز عماد، مردی به بن‌بست‌رسیده و دائم‌الخمر است که اتفاقا برخلاف اطرافیانش و شخصیت‌های مشابه کتاب‌های دیگر، زندگی برای او مفهومش را از دست داده و هیچ‌چیز باعث نمی‌شود از اتاق کوچک خود در طبقه بالای خانه بزرگ و قجری‌اش دل بکند، مگر یک عشق تازه که در پس آن تصویری از عشقی کهنه و خاک‌گرفته بازتاب داشته باشد. این درواقع خوبی داستان است که به‌جای روایت سرراست داستان زندگی و سرنوشت تلخ و شیرین عماد از ابتدا و دوران جوانی، زندگی او را از پایان به آغاز ورق بزنیم و این اتفاق در بستر روایت زندگی امروزی عماد به قلم نویسنده شکل می‌گیرد. عماد با اختیار و اراده خود به می‌خوارگی رو آورده تا زجر و درد عشق گذشته‌اش را به خاطر نیاورد. بااین‌حال ناخواسته از طریق مکالمه‌اش با حسام، نیلوفر صباحی و حتی طراح صحنه فیلمی که در خانه‌اش ساخته می‌شود، اطلاعات و ارجاعاتی به گذشته خود می‌دهد تا بدانیم کدام واقعه شوم عماد را به چنین خانه‌نشینی و عزلتی وا‌داشته است. وجه اشتراک جالب داستان که از جریان زمان و شخصیت‌ها نشأت می‌گیرد، این است ‌که عماد در روزگار جوانی و سرخوشی، عاشق دختری پرشور و نشاط می‌شود و حالا که گذشت زمانه و زندگی او را تا این حد افسرده و منزوی کرده، دست بر قضا، چشمش زنی را می‌گیرد که مثل خودش گوشه‌گیر و ساکت است و اتفاقا درد مشترکی چون درد عماد دارد؛ خانم صباحی هم عزیزانش را از دست داده است.
 
شخصیت‌پردازی خوب
به لحاظ شخصیت‌پردازی، باید گفت آدم‌های داستان ملموس و باورپذیر و شخصیت‌ها کاملا گرم و زنده توصیف شده‌اند، گرچه شاید به نظر برسد همین آدم‌های باورکردنی، روابط عجیب‌وغریبی با هم دارند و کمی دور از ذهن باشد که به این شکل با یکدیگر ارتباط بگیرند و آشنا شوند اما شیرمحمدی شکل پیوند و خط و ربط آدم‌ها را با چنان هنرمندی قابل‌تحسینی اجرا کرده که اگر رویداد چنین روابطی را در عالم واقع هم محال بدانیم، اینجا در جهان داستانی کتاب، به‌درستی در قالب و فرم و فضای داستان می‌نشیند و غیرطبیعی و نپذیرفتنی جلوه نمی‌کند. قدرت اجرای این شخصیت‌پردازی‌ها تا بدان‌جاست که حتی شخصیتی چون بهادرخان (سگ عماد) رفته‌رفته تبدیل به یکی از شخصیت‌های اصلی و مهم داستان می‌شود و چه‌بسا بتوان ارتباطی منطقی میان حضور بهادر در داستان با نوع زندگی عماد یافت؛ اینکه زندگی (سگی) عماد بی‌شباهت به زندگی حقیقی یک سگ نیست و تنها در قالب چنین تشبیهی است که این زندگی  (برای خواننده) معنا پیدا می‌کند. دقت بکنید به جایی که عماد در پاسخ به پرسش خانم صباحی مبنی بر چگونه دوام‌آوردن او برای مدتی طولانی در یک اتاق، می‌گوید: «من زندگی به‌دردنخوری داشتم، دلیلش فقط همینه»! یا جایی دیگر در وصف شخصیت عماد می‌خوانیم که «تصمیم گرفته بود هیچ کاری نکند. می‌خواست ببیند اگر هیچ کاری نکند چه اتفاقی می‌افتد».
می‌بینیم که عماد دقیقا در زندگی‌اش همین رویه را پیش می‌گیرد، مگر در مقطعی که عشق به شاهد، در او انگیزه‌ای برای زندگی و تغییر و تحرک ایجاد کرده بود. توضیحاتی از این دست، کاملا می‌تواند نمایانگر جهنم زندگی عماد باشد. به‌راستی اسارت خودخواسته و درازمدت او در اتاقی کوچک، چه تفاوتی با زندگی بهادر در لانه کنج حیاطش دارد؟
از دیگر شخصیت‌های قابل‌توجه در داستان، شخصیت‌های «مادران» است. شیرمحمدی تلاش، بزرگی، ازخودگذشتگی و دردمندی مقام مادر را ـ گرچه در حاشیه و لایه‌های زیرین ـ اما کاملا چشمگیر و بارز به بهترین شکل ممکن در کل اثر تعمیم داده و تفاوتی میان سرنوشت هیچ‌کدام قائل نشده است. شاهد و امیر، مادرشان را سه سال قبل از دست داده‌اند و از آن پس، خاله آن‌ها، دلسوزانه و فداکارانه نقش یک مادر دلواپس را برای‌شان ایفا کرده اما دور بودن این مادر ناتنی از بچه‌ها و نظارت غیرمستقیم بر زندگی آن‌ها، عملا سبب گرفتاری و وارونگی سرنوشت‌شان می‌شود. مادر عماد نیز با تمام مهربانی‌هایش، زنی است که از همسرش خیری ندیده و عمر و زندگی‌اش را وقف عبادت، سکوت و پرهیزگاری کرده است. بااین‌حال، حتی در چنین شرایطی مراقب و نگران تنها پسرش (عماد) است؛ آن‌قدر که عاشق‌شدن او را نیز حس می‌کند و برایش به خواستگاری هم می‌رود و سرانجام تلخ‌ترین سرنوشت، از آن مادر خانم صباحی است که گرچه زنده و مادر تنی و اصلی خود صباحی است ولی ظاهرا زنده‌بودنش تاثیری در زندگی نیلوفر ندارد، چراکه از آلزایمر شدیدی رنج می‌برد و به قول صباحی، اسیر یک زندگی نباتی است.
 
برای مادران سرزمین
 با این تفاسیر می‌توان رمان «این یک فصل دیگر است» را که ازسوی نویسنده به پسرش-ماکان-تقدیم شده، به‌نوعی رنج‌نامه‌ای در باب مقام مادر تعبیر کرد؛ آه و اندوهی عمیق برای مادرانی که توقعی غیر از خوشبختی فرزندان‌شان ندارند ولی هیچ‌کدام‌شان به این آرزوی بزرگ نمی‌رسند و اگر مواردی چون نیلوفر و عماد وجود دارند که سعادتمند می‌شوند، مادر یکی فوت کرده و نیست که شاهد چنین روزی باشد و دیگری در وضعیتی به سر می‌برد که نمی‌تواند از این خوشبختی خرسند باشد و لذت ببرد. امتیاز دیگر کتاب کوتاه‌بودن فصل‌های داستان است که ریتم تند و جذابی به اثر بخشیده، ضمن اینکه خود نویسنده نیز هوشمندانه از اضافه‌گویی و توضیحات بی‌جا و نامربوط خودداری کرده است.
 
درنهایت خوب است که به دو ویژگی مهم کتاب اشاره کنیم:
یکم؛ پرهیز از افتادن در دام تصویرگری کلیشه‌ای از شرایط اجتماعی-‌سیاسی دوران انقلاب و آشنازدایی از شکل و شمایل فعالیت‌های انقلابی‌ها. نویسنده هرگز از نمونه‌های پیش‌تر تجربه‌شده الگو نمی‌گیرد و هیچ اشاره مستقیمی به اسامی و افراد و عناوین و مقامات و پخش اعلامیه و هر نوع مبارزه دیگری نمی‌کند، بلکه به بهانه شکل‌گیری چنین فعالیت‌هایی، به داستانی عاطفی‌-انسانی می‌پردازد. از این نظر، تلاش شیرمحمدی ستودنی است.
دوم؛ پایان فوق‌العاده داستان که گرچه خواننده از اولین جرقه‌های آشنایی عماد و صباحی می‌تواند چنین پایان‌بندی دل‌چسبی را متصور باشد، شکل اجرایی این فرجام خوش، آن‌قدر دقیق و زیبا بازگو شده که انگار نخستین‌بار است چنین پایانی را در داستان‌های ایرانی می‌خوانیم. نجات عماد از بحران و آن زندگی بی‌بندوبار و پیوستن به ساحل آرامش در کنار نیلوفر صباحی، بهترین عاقبتی است که می‌توان برای این داستان و قهرمانش قائل شد. ازدواج بهادرخان و بچه‌دارشدنش، کنایه‌ای از آخر و عاقبت همان زندگی سگی سابق عماد است. شاید زمستان سرد و ناتمام زندگی عماد، بوی بهار شنیده و بار خود را بسته است. شاید حالا وقت آن رسیده که فصلی دیگر در زندگی عماد آغاز شود.

captcha
شماره‌های پیشین