sobhe-no.ir
1258
یکشنبه، ۲۸ شهریور ۱۴۰۰
13
یادداشت «صبح‌نو» درباره رمان «من تا صبح بیدارم» اثر جعفر مدرس‌صادقی

داستانی سر راست با الگوهای موفق

احمدرضا حجارزاده / یکی از مهم‌ترین داستان‌نویس‌های معاصر ایران بی‌تردید جعفر مدرس‌صادقی است. رمان «گاوخونی» او هنوز هر چند وقت یک‌بار تجدیدچاپ می‌شود و تا نسخه آخر، به فروش می‌رود. درباره اهمیت این رمان، همین‌قدر باید گفت که «گاوخونی»، برنده جایزه 20سال ادبیات داستانی بوده و در آمریکا هم ترجمه و منتشر شده است. براساس این رمان، بهروز افخمی یک فیلم سینمایی ساخت که البته اثر چشمگیری از کار درنیامد اما از اصلی‌ترین ویژگی‌های آثار مدرس‌صادقی، همین تصویری‌بودن کارهای اوست.

خبر

صبح نو

یادداشت «صبح‌نو» درباره رمان «من تا صبح بیدارم» اثر جعفر مدرس‌صادقی

داستانی سر راست با الگوهای موفق

احمدرضا حجارزاده / یکی از مهم‌ترین داستان‌نویس‌های معاصر ایران بی‌تردید جعفر مدرس‌صادقی است. رمان «گاوخونی» او هنوز هر چند وقت یک‌بار تجدیدچاپ می‌شود و تا نسخه آخر، به فروش می‌رود. درباره اهمیت این رمان، همین‌قدر باید گفت که «گاوخونی»، برنده جایزه 20سال ادبیات داستانی بوده و در آمریکا هم ترجمه و منتشر شده است. براساس این رمان، بهروز افخمی یک فیلم سینمایی ساخت که البته اثر چشمگیری از کار درنیامد اما از اصلی‌ترین ویژگی‌های آثار مدرس‌صادقی، همین تصویری‌بودن کارهای اوست.

خواننده در نوشته‌های او با توصیف‌های به‌شدت زنده و روشنی مواجه می‌شود تا جایی که گویی آنچه را می‌خواند، در پیش چشم می‌بیند. آدم‌های نوشته‌های این نویسنده اصفهانی، بسیار ملموس و قابل‌درک‌اند. با اینکه او به‌طورمعمول در آغاز بیشتر کتاب‌هایش این جمله توضیحی را می‌آورد که «این یک داستان (برای مثال) عاشقانه است و هیچ پیام پنهانی در پس آن و در لابه‌لای سطرهای آن وجود ندارد. جمله به جمله این داستان از صافی ذهن آدم‌های آن می‌گذرد و از زاویه‌ی دید آن‌ها روایت می‌شود و همه این داستان چیزی نیست به‌جز مجموعه‌ای از گفته‌ها، دیده‌ها و شنیده‌ها و تصورات ذهنی آدم‌های آن از همدیگر و از جهان و هرگونه شباهتی میان اسم این آدم‌ها و خود آن‌ها با اسم آدم‌های واقعی با خود آن‌ها، کاملا تصادفی و ناشی از تلاش نویسنده است در جهت راست نمودن یک واقعیت ساختگی».
رمان «من تا صبح بیدارم» که از بهترین و خواندنی‌ترین نوشته‌های اوست نیز از این قاعده مستثنا نیست. مدرس‌صادقی در این داستان سرراست همان شیوه و الگوهای پیش‌تر امتحان پس‌داده‌اش را به کار گرفته است، با همان نوع نگارش خاص خود و نگاه ویژه‌اش به گذشته و آینده و آدم‌ها.
ماجرای کتاب درباره جوان دانشجویی است که همه او را به نام «سید» می‌شناسند و تا پایان داستان هم نمی‌فهمیم نام واقعی او چیست. سید روزی بر اثر سوءتفاهمی، ناخواسته از دانشگاه اخراج می‌شود و به اتاق کوچک دانشجویی‌اش پناه می‌برد. راوی قصه خود اوست و موضوع را خیلی خوب و درست تعریف می‌کند. گرچه به‌خاطر اطلاعاتی که از شاهدهای دیگر رفتار و زندگی او می‌دهد و هرازگاهی به گذشته و پیشامدهای نه‌چندان ناخوشایند سرنوشتش سرک می‌کشد، چنین به نظر می‌رسد که نمی‌توان خیلی به حرف‌های او اعتماد کرد، زیرا اعترافات او با آنچه از قول دیگران بازگو می‌کند، در تناقض است. بااین‌حال، در بخش‌هایی که خواننده یقین دارد آنچه می‌خواند، عین حقیقت است، دلسوزی و ترحم نسبت‌به حال‌وروز سید، یقه‌اش را می‌چسبد. مثل جایی که خاطره مرگ مادرش را برای مریم بازمی‌گوید. درواقع از روحیه و گفته‌های او چنین برمی‌آید که سید پسر خیلی خوبی است، خودش هم چندبار به این نکته اشاره می‌کند: «من پسر خیلی خوبی بودم. زیادی خوب بودم. اگر خوب‌بودن به این معنی باشد که بی‌سروصدا کار خودت را بکنی و کاری به کار کسی نداشته باشی و آزارت به مورچه‌ای هم نرسد. می‌توانم با خیال راحت بگویم که تا آن لحظه هیچ آدمی به‌خوبی من پیدا نمی‌شد» (ص8).
از این منظر، سرشت و سرنوشت سید به روزگار و رویدادهای زندگی «هولدن کالفیلد» (شخصیت اصلی رمان «ناتور دشت» نوشته جی. دی. سلینجر) بی‌شباهت نیست. رفتار آشوب‌زده و دردسرساز آن‌ها، نه از روی شرارت و مردم‌آزاری که درحقیقت از سر تنهایی و ناچاری است. حتی دو هم‌خانه او، همایون و سیروس، آدم‌هایی کودن و بی‌خاصیت‌اند که نه‌تنها او را نمی‌فهمند و کمکی به او نمی‌کنند که علیه او شهادت هم می‌دهند و برایش مشکل‌تراشی می‌کنند تا از شر او خلاص شوند. سید نه با کسی حرف می‌زند، نه موردحمایت و توجه کسی است، نه دوست همدل و همرازی دارد و نه دل‌خوشی و سرگرمی خاصی؛ بنابراین هیچ‌چیز در زندگی برای او اهمیت و معنا و مفهومی ندارد. شاید به همین دلیل است که وقتی در ماجرای کتک‌کاری دانشگاه، شخص ناشناسی به نفع او شهادت می‌دهد، او به رییس دانشگاه اعلام می‌کند که او هیچ دوستی ندارد و می‌زند زیر گریه.
بااین‌همه، به‌تدریج رفتارهای ناخواسته‌ای از او سر می‌زند که از جانب دیگران به روحیه اغتشاش‌گری و آنارشیستی تعبیر می‌شود. جوانی که ابتدای داستان می‌گوید: «من از بچگی هیچ‌وقت اهل دعوا نبودم»، در انتهای قصه اعتراف می‌کند: «به هیچ قیمتی نمی‌خواستم مثل همه‌ آدم‌های دیگر باشم، فقط با همه دعوا داشتم» اما خواننده آگاه، اگر اندیشه و سوابق سید را خوب به خاطر بسپارد، درنهایت حق می‌دهد چنین رفتاری از او سر بزند. با اینکه خود سید انگار تحت شکنجه و فشاری که در زندان تحمل کرده، نظر و نگاهش به دنیا تغییر یافته و تصمیم دارد دوباره پسر خوبی بشود؛ همان‌طور که پدرش و جامعه از او انتظار دارند. نکته بامزه آنجاست که در سطرهای پایانی قصه، او از کش آمدن زمان کلافه می‌شود و دوباره شروع به اعتراض می‌کند: «یعنی چی که شب صبح نمی‌شود؟ شبانه‌روز هم شبانه‌روز قدیم. هرچه زودتر باید فکری هم به حال شبانه‌روز بکنیم».
بخش کوتاهی از این رمان را مهمان ما باشید: «همان‌طور که داشتم به بازی آن دو تا نگاه می‌کردم، به این فکر افتادم که واقعا چرا عادت کرده‌ایم که دست تصادف را دست‌کم بگیریم و باور نمی‌کنیم که گاهی وقت‌ها چیزی که دربه‌در دنبالش می‌گردیم و خیال نمی‌کنیم که به این زودی‌ها به چنگش بیاوریم، بدون اینکه هیچ زحمتی بکشیم، درست جلوی چشم‌مان سبز می‌شود و آن‌وقت، اگر اعتقادی به تصادف نداشته باشیم، شاید از کنار آن چیزی که این همه وقت به دنبالش می‌گشته‌ایم عبور کنیم و نبینیم که چی از کنارمان گذشت و آن‌وقت باز هم سال‌های سال به دنبالش بگردیم و به زمین و زمان دشنام بدهیم که پس چرا پیدایش نمی‌کنیم. مثلا وقتی‌که قهرمان یک داستان یا یک فیلم بعد از سال‌ها که نامزدش را گم کرده است و دیگر هیچ امیدی به پیداکردنش ندارد در یک جزیره دورافتاده یا توی یک پیاده‌روی شلوغ پررفت‌وآمد ناگهان او را دوباره می‌بیند، من خودم اولین کسی هستم که باور نمی‌کنم و به ریش این نویسنده و کارگردانی که همه‌چی را با تف تصادف به‌هم می‌چسباند می‌خندم» (ص54).

ماجرای کتاب درباره جوان دانشجویی است که همه او را به نام «سید» می‌شناسند و تا پایان داستان هم نمی‌فهمیم نام واقعی او چیست

captcha
شماره‌های پیشین