sobhe-no.ir
1253
یکشنبه، ۲۱ شهریور ۱۴۰۰
13
نگاه «صبح‌نو» به مجموعه‌داستان «حرفه من خواب‌دیدن است» نوشته فاطمه زارعی

نگاه «صبح‌نو» به مجموعه‌داستان «حرفه من خواب‌دیدن است» نوشته فاطمه زارعی

احمدرضا حجارزاده / شاید قیاس مع‌الفارق باشد اگر در نقدی بر کتابی از فیلمی سینمایی شاهد بیاوریم اما از آنجا که سینما و ادبیات از ازل تاکنون پیوندی ناگسستنی با یکدیگر داشته و دارند و حتی گروهی ادبیات را ریشه‌ پیدایش سینما می‌دانند (تبدیل تخیل یا قصه‌پردازی به تصویر یا نمایش)، این نسبت میان آن‌ها چندان هم پربیراه نیست.

خبر

صبح نو

نگاه «صبح‌نو» به مجموعه‌داستان «حرفه من خواب‌دیدن است» نوشته فاطمه زارعی

نگاه «صبح‌نو» به مجموعه‌داستان «حرفه من خواب‌دیدن است» نوشته فاطمه زارعی

احمدرضا حجارزاده / شاید قیاس مع‌الفارق باشد اگر در نقدی بر کتابی از فیلمی سینمایی شاهد بیاوریم اما از آنجا که سینما و ادبیات از ازل تاکنون پیوندی ناگسستنی با یکدیگر داشته و دارند و حتی گروهی ادبیات را ریشه‌ پیدایش سینما می‌دانند (تبدیل تخیل یا قصه‌پردازی به تصویر یا نمایش)، این نسبت میان آن‌ها چندان هم پربیراه نیست.

مقصود از این مقدمه آن‌ است که میشاییل هانکه (فیلمساز فرانسوی) فیلمی دارد به نام «بازی‌های مسخره» و در نکوهش و استهزای ژانر وحشت و دلهره. بستر حوادث این فیلم، حول محور دو برادر روانی می‌گردد که محض تفریح و سرگرمی یا شاید تخلیه و ارضای نیاز روانی خود، دست به قتل‌های سریالی ناتمامی می‌زنند و آدم‌ها را به زجرآورترین شکل ممکن می‌کشند. این مرگ‌های ناخواسته بدان‌گونه است که مقتولان ابتدا قصد دفاع، نجات جان خویش یا فرار از آن موقعیت دردناک را دارند ولی به‌تدریج کار به جایی می‌رسد که قربانیان با خواهش و التماس از جلادان خود می‌خواهند هرچه زودتر به زندگی آن‌ها پایان بدهند. چنین وضعیت مشابهی به‌عینه در مجموعه‌داستان «حرفه من خواب‌دیدن است» رخ می‌دهد. از سویی شخصیت‌های هر داستان، اسیر دنیایی چنین هستند و از خوابی که راوی می‌بیند رنج می‌برند و آرزوی بیداری دارند و از دیگرسو، خواننده کتاب در این شکنجه تحمیلی از جانب نویسنده شریک است. فاطمه زارعی مشت اول را در مواجهه با کتابش، از همان داستان نخست حواله ذهن مخاطب بخت‌برگشته می‌کند و بی‌رحمانه او را مورد هجوم هراس از خواب‌های پریشان‌احوال و مرگ‌آلودش قرار می‌دهد: «6نفر قوزی ردیف نشسته‌اند روبه‌روی قاضی. آن‌قدر کریه و بدقیافه‌اند که نمی‌شود به‌شان نگاه کرد. دراز، قدکوتاه، باریک، پهن. هرکدام به‌نوعی بی‌قواره اما همگی در بدبختی و فلاکت اشتراک دارند و در قوز پشت‌شان و همچنین در حکم دادگاه. همه از دم، اعدام.» (زندگی و مرگ یک قوزی/ ص9).
البته شیوه‌ای که نویسنده برای شروع آشنایی خواننده با داستان‌ها اتخاذ می‌کند، کمی دور از انصاف و جوانمردی است؛ زیرا قاعده بازی بر این است مخاطبی را که کمترین ذهنیتی از کتابی ندارد که به دست می‌گیرد، باید ذره‌ذره برای فاجعه‌ای که در پیش است آماده کرد، نه آنکه فاجعه را در همان 
گام نخست به خورد او داد. گرچه اینجا در «حرفه...» این شیوه، کارکرد موثری در ارتباط‌گیری مخاطب با اثر داشته و از این نظر باید چنین تمهیدی را از نقاط قوت و هوشمندی خالق آن برشمرد. گویا زارعی آگاهانه این ترفند را به کار بسته است. با آن‌که مجموعه‌داستان نامبرده با کابوسی دهشتناک آغاز می‌شود، به همین شدت و ترسناکی ادامه نمی‌یابد و به‌تدریج خواب -داستان‌ها تلطیف شده و از کابوس به رؤیا تبدیل می‌شوند. تا آنجا که حتی زبان خواب‌ها به زبانی شاعرانه، شیرین و ادبی می‌گراید و خواننده را از آن وهم نخستین دور و دورتر می‌کند. این تغییر زبان داستان‌ها، تمهید ماهرانه‌ای برای همراه‌کردن مخاطب با اثر است. اگر هم گاهی در برخی داستان‌ها، فارغ از ضرورت وجودی‌شان، مانند «مورچه‌ی ابدی» و «کلمه‌های تازه» طنز ظریفی مشاهده می‌شود، نه از سر ناشی‌گری نویسنده و بی‌راهه‌رفتن اوست که از قضا این رخداد به باورپذیری دنیای ذهنی نویسنده و تمایل او - و چه بسا خواننده- به فاصله‌گرفتن از مرگ و تنهایی مدد می‌رساند. با وجود آنکه نویسنده در ظاهر این تنهایی را خوش‌تر می‌دارد و تقدیس می‌کند اما باید پرسید مگر همه ما همیشه کابوس یا خواب‌های آزارنده می‌بینیم؟ برای یافتن پاسخ این پرسش و آشنایی با جهان ذهنی زارعی، بهتر است به یاد بیاورید جمله‌های کوتاهی را که نویسنده در صفحه تقدیم کتاب آورده و با آن‌ها آب پاکی روی دست خواننده ریخته و خلاص: «من همان کودکی هستم که تمام بعدازظهر توی حیاط سگ‌لرز می‌زدم، به عشق این‌که تب کنم و شب را با هذیان‌های شیرین تب سر کنم. هذیان‌های قشنگی که الان دیگر پیش نمی‌آید؛ حتی اگر تب کنم و از تب بمیرم».
اگر این جمله‌ها را با دقت بخوانید، متوجه می‌شوید نویسنده به‌وسیله آن‌ها تکلیفش را با جهان غریب و ناشناخته مجموعه‌داستان «حرفه...» روشن کرده است. برای نمونه توجه کنید که نویسنده در این متن کوتاه، تاکید ویژه‌ای دارد بر واژه‌های «کودکی»، «تب»، «هذیان» و «مردن» و زمانی که به متن داستان‌های اصلی وارد می‌شوید، نشانه‌هایی از تمام این واژگان را در دل داستان‌ها خواهید یافت. غیر از داستان نخست که لحن و روایتی مخوف، پیچیده و غریب دارد، در روایت باقی خواب- داستان‌ها شیرینی کودکانه‌ای مشهود است. ضمن اینکه لحن محاوره‌گون زارعی در برخی داستان‌ها، کمک دوچندانی به محسوس و ملموس‌بودن دیده‌های شبانه راوی کرده است. بهترین نمونه این کاربرد گفتاری را می‌توانید در داستان «مورچه‌ی ابدی» و شروع بامزه‌اش ببینید: «به گمونم یه مورچه رفته تو مخم. آره رفته. شک ندارم که یه مورچه‌ی نر سیاه نازک رفته تو مخم. فقط نمی‌دونم چطوری. اول باور نمی‌کردم. آخه هیچ‌وقت نشنیده بودم مورچه بره تو مخ کسی» (ص39).
با این‌همه، چه کسی می‌تواند بگوید به‌راستی چیست‌اند خواب‌های ناتعبیر زارعی که شوق شنیدن‌شان همان‌قدر در وجود خواننده کتاب می‌جوشد که انگیزه فرار و پرهیز از گوش‌سپردن به آن‌ها؟ چه کسی غیر از خود خواب‌ها؟ حتی چندان نمی‌توان اطمینان داشت خود نویسنده بتواند به‌روشنی منظورش را با زبان شفاهی، از آنچه بر سپیدی کاغذ رقم زده بیان بکند. قدرمسلم این‌که جهان داستانی زارعی، یقه خواننده را می‌گیرد و از دنیای رئالیسم به دنیایی پرتاب می‌کند که پیش‌تر مانند آن را نه هرگز دیده و نه آزموده‌ایم. او در این دنیاست که خواب و خوراک و آرامش را یکسره از وجودمان می‌رباید و جای آن، فکرهای ناتمامی می‌بخشدمان که مشتاقیم نه دوباره که چندباره کتاب را ورق بزنیم و با هر سطر و واژه آن، از نو خواب و رؤیا ببینیم.
«حرفه...» تا صبح بیدار نگه می‌داردمان که فراموش کنیم اگر به انگیزه خواب پلک بر هم بگذاریم، بعید نیست یکی از همان کابوس‌هایی نصیب‌مان شود که تا همین چند دقیقه پیش به روایت و قلم نویسنده‌ای توانمند و خوش‌ذوق و قریحه می‌خواندیم. به‌راستی آیا تضمینی هست پس از خوانش «حرفه...»، بخوابیم و فردا مثل «خانم‌جان» در داستان «به جان خانم‌جان»، پیچیده در کفن روی زمین سرد ایوان رهامان نکنند؟ مرگ وجه مشترک تمام داستان‌های این مجموعه است. نویسنده در اغلب آن‌ها با به‌کارگیری این واژه، ذهنیت آشنایی برای ما ترسیم می‌کند و در تک‌وتوک داستان‌هایی نیز اگر کمترین اشاره‌ای به این مرگ لعنتی - یا دوست‌داشتنی؟- نمی‌کند، سایه سنگین آن بر فضای جمله‌ها لحظه‌ای راحت‌مان نمی‌گذارد. زارعی رک و‌راست و بی‌حاشیه حرفش را می‌زند. می‌فهماندمان مرگ خوب است اما برای همسایه. می‌گوید مرگ چیز خوبی است به‌شرط آنکه فقط خوابش را ببینید که می‌دانیم تعبیر مرگ در خواب، عمر طولانی است. مدام صدای او در گوش ما می‌پیچید که مرگ یعنی تنهایی، ترس، فراموشی، دوری و مرگ یعنی خوابیدن، یعنی خواب‌دیدن. نکته بامزه آن‌که زارعی در «حرفه...» به رویاهایی جان می‌بخشد که همیشه از تصور آن‌ها هم وحشت داشتیم ولی اینک همان‌ها را با عطش می‌خوانیم و آرزو می‌کنیم کتاب هرگز تمام نشود. دل‌مان می‌خواهد راوی همیشه خواب ببیند و به‌نوعی، نقش «شهرزاد قصه‌گو» را به شکل وارونه ایفا کند. افسوس که تکرار این قصه‌ها ممکن نیست، مگر با بیداری راوی.

مرگ وجه مشترک تمام داستان‌های این مجموعه است. نویسنده
 در اغلب آن‌ها با به‌کارگیری
 این واژه، ذهنیت آشنایی 
برای ما ترسیم می‌کند

captcha
شماره‌های پیشین