sobhe-no.ir
1226
سه شنبه، ۱۲ مرداد ۱۴۰۰
13
یادداشت اهالی فرهنگ و رسانه در فراق محمدسرور رجایی

مردی «درآغوش قلب‌ها»

زنده‌یاد محمدسرور رجایی، شاعر و ادیب افغانستانی در خانواده‌ای مذهبی متولد شد و از کودکی با کتاب‌های ایرانی مأنوس بود. سال۷۳ و پس از اشغال کابل به دست طالبان به ایران مهاجرت کرد و سال‌ها در گفت‌وگوی میان دو ملت کوشید. او چند روز پیش به‌دلیل ابتلا به کرونا دار فانی را وداع گفت. در این گزارش ویژه، یادداشت تعدادی از اهالی فرهنگ، هنر و رسانه را درباره مرحوم محمدسرور رجایی می‌خوانیم.

صبح نو

یادداشت اهالی فرهنگ و رسانه در فراق محمدسرور رجایی

مردی «درآغوش قلب‌ها»

زنده‌یاد محمدسرور رجایی، شاعر و ادیب افغانستانی در خانواده‌ای مذهبی متولد شد و از کودکی با کتاب‌های ایرانی مأنوس بود. سال۷۳ و پس از اشغال کابل به دست طالبان به ایران مهاجرت کرد و سال‌ها در گفت‌وگوی میان دو ملت کوشید. او چند روز پیش به‌دلیل ابتلا به کرونا دار فانی را وداع گفت. در این گزارش ویژه، یادداشت تعدادی از اهالی فرهنگ، هنر و رسانه را درباره مرحوم محمدسرور رجایی می‌خوانیم.

وجوه سه‌گانه محمدسرور رجایی
مجتبی نامخواه (مدیر کارگروه مطالعات اجتماعی پژوهشکده تبلیغ و مطالعات اسلامی): در زمانه جدایی، انسان‌هایی که به وصل کردن می‌اندیشند، اهمیتی بسیار دارند. این اهمیت هنگامی کلان‌تر می‌شود که بستر کوشش برای وصل انسان‌ها، در افق دو جامعه بوده و عبور از مرزهای جغرافیایی را هدف بگیرد. مرحوم محمدسرور رجایی از جمله این انسان‌های مهم زمانه ما بود. او راه خود را پیدا کرده بود. پروژه فرهنگی و فکری خود را شکل‌ داده و زندگی خود را وقف ارتباطات میان‌فرهنگی ایران و افغانستان ساخته بود. توجه تام او به امر «بینافرهنگی» به او این امکان را داده بود که در میانسالی خط سیری مشخص را در پروژه‌اش تاسیس کند و در تداوم این سیر، حرف‌های بدیعی بزند. حرف‌‎هایی که اگر او نمی‌گفت، هیچ‌وقت و در هیچ کجای دیگر برای ما گفته نمی‌شد. برنامه رجایی برای برقراری ارتباطات میان‌فرهنگی بر روایت «انسان انقلاب» متمرکز بود. او با ایده انسانی بودن انقلاب اسلامی همراه بود و بر این اساس موضوع انقلاب را نه فقط ایران که کلیت انسان می‌دانست. این نگرش به رجایی این امکان را می‌داد که در پی انسان انقلاب، ایران و افغانستان را جست‌وجو کند. در اینجا، وجه میان‌فرهنگی پروژه او آشکار می‌شود. آنجا که او می‌کوشید راوی انسان‌هایی باشد که در ایام جنگ و از افغانستان به جبهه ایران آمده‌اند (کتاب از دشت لیلی تا جزیره‌ مجنون) یا کسانی که از ایران به جهاد اسلامی افغانستان پیوسته‌اند (کتاب ماموریت خدا). انسان انقلابی که رجایی در پی روایت او بود هم احمدرضا سعیدی بود که از تهران به به‌سوی افغانستان می‌رود هم روایت شهید حسین بخش‌جعفری، شهیدخان محمد احمدی، شهید رجب غلامی، شهید عبدالرحیم جمشیدی، شهید شریف احمد، شهید احمدعلی رضایی، شهید سیدمحمدتقی حسینی، شهید محمد مرتضی بود که از قلب خاک افغانستان به میانه آتش جبهه‌های ایران ‌آمده‌اند. این‌ها همه انسان‌های انقلابی بودند که در پروژه رجایی برای ما روایت شدند. بیش و پیش از همه، این انسان‌های انقلاب اما کسی قرار دارد که بیشترین انقلاب و دگرگونی در وجود او رخ داده؛ انسانی که از همه انسان‌های انقلاب، انسانی انقلابی‌تر است و دگرگونی دیگران از دگرگونی‌هایی است که در وجود او رخ داده است. روایت رجایی درست از همین نقطه شروع می‌شود؛ از روایت همین انسان، از روایت امام خمینی؟ره؟. رجایی پیش از دو کتابی که روایت انسان انقلاب افغانستانی در ایران و انسان انقلاب ایرانی در افغانستان را پی می‌گیرد، کتاب «در آغوش قلب‌ها» را منتشر کرده است. کتابی که روایت انعکاس خمینی؟ره؟ به‌مثابه یک پدیده انسانی در میان مردم افغانستان است. روایت خلق افغانستان از سفر چهارم امام خمینی؟ره؟، ازجمله روایت‌هایی است که نشان می‌دهد بدون مرز بودن انسان انقلاب از کجا سرچشمه گرفته است. انسانِ انقلاب، عصیانگری علیه وضع موجود است. بخش مهمی از این وضع موجود در وجه میان‌فرهنگی، وضع موجود جغرافیایی و دیوارهای مرزی است. پس انسان انقلاب، علیه این مرزها نیز می‌شورد؛ اما چگونه؟ در اینجا می‌توانیم درباره وجه دیگری از برنامه محمدسرور رجایی بحث کنیم. تاکنون دو وجه برنامه او را مرور کردیم: یکی اینکه کوشش مرحوم رجایی برقراری ارتباطات میان‌فرهنگی است و دیگر اینکه او این کوشش را بر مدار انسان و روایت «انسان انقلاب» به پیش می‌برد. اکنون می‌توانیم به وجه سوم این برنامه اشاره کنیم. برنامه‌های ارتباطات میان‌فرهنگی اغلب در وجهی خیریه‌ای یا در چارچوب سفیران صلح دنبال می‌شود. برنامه‌هایی که نه در برابر جدایی‌های وضع موجود، بلکه ازسوی نهادهای موید و مولود این جدایی دنبال می‌شوند. در سوی دیگر و در دیگری این سفیران صلح، حافظان وضع موجود منشأ یا کاتالیزور پیدایش یک نیرو  خشن و تروریستی هستند که آن‌ها نیز از مسیری دیگر این نادیده‌انگاشتن مرزها و بی‌مرزی را ترویج می‌کنند. در منطقه ما 
این نیرو  و گرایش خشونت‌مدار را داعش دنبال می‌کند. کنشگران این جنبش بنیادگرا با آتش زدن گذرنامه‌های‌شان مخالفت عملی خود را با مرزهابندی‌های مبتنی بر «سایکس- پیکو» فریاد می‌کنند. در برابر سفیران صلح، مسیری که داعش برای از میان بردن مرزها طرح می‌کند از جنگ می‌گذرد. در میانه این صلح و جنگ است که اهمیت این وجه از پروژه مرحوم رجایی آشکار می‌شود. آنجا که او با تکیه بر درکی که از جهادگری انسان انقلاب دارد؛ همچنین مبتنی بر تجربه زیسته خود از جهادگری در افغانستان، ارتباطات میان‌فرهنگی را نه براساس روایت سفیران وضع موجود از صلح و نه مبتنی بر روایت جنگجویان داعش از جنگ، بلکه براساس نگرشی خاص درباره «جهاد» بنا می‌کند. برنامه پژوهشی مرحوم محمدسرور رجایی مبتنی بر سه محور «ارتباطات میان‌فرهنگی»، «انسان انقلاب» و «جهاد»، پل‌های مستحکمی میان مردم ایران و افغانستان ایجاد می‌کند. او به مخاطبان ایرانی و افغانستانی آثارش کمک می‌کند که نه فقط به درک بهتری از دیگر  افغانستانی یا ایرانی دست یابند، بلکه درک بهتری از خود و امکان‌های میان‌فرهنگی خود داشته باشند. همین نکات است که فقدان محمدسرور رجایی را دشوار می‌کند. پل مهمی فروریخته درحالی‌که ما برای ادامه مسیر سخت بدان محتاج بودیم.
  
آرمان امت واحده،رزمنده‌اش را 
از دست داد
روح‌الله رشیدی(نویسنده و روزنامه‌نگار): با اینکه او در تهران بود و من در تبریز و گاه و بیگاه، می‌دیدمش اما می‌توانم ساعت‌ها در باب صدق و صفا و مرام و معرفتش حرف بزنم. این‌همه را اما وامی‌گذارم و ترجیح می‌دهم از کار و بارش بگویم. از کاری که فقط خودش دنبالش می‌کرد و باری که به تنهایی بر دوش می‌کشید. آن مرد نجیب و محجوب، با درک عمیق و دقیق از انقلاب اسلامی، شب و روز، در جست‌وجوی حلقه‌های وصل دو ملت ایران و افغانستان بود؛ حلقه‌هایی بر گرد اسلام عزیز و دل‌هایی که با آرمان‌خواهی و ظلم‌ستیزی گره خورده است. ما از صدقه‌سری محمدسرور رجایی، شهدای افغانستانی دفاع مقدس‌مان را کشف کردیم و شناختیم و همو بود که شهدای ایرانی رزمنده در افغانستان را از غربت به درآورد. آیا این‌ها، کار کمی‌ است؟ ما هرچه گشتیم، صرفا رجایی و شاید یکی، دو نفر دیگر را پیدا کردیم که چنین سوداهایی در سر دارند. شناسایی این حلقه‌های وصل، یعنی پیوند قلبی و معنوی ملت‌های مستضعف و این است مقدمه شکل‌گیری آرمان معهود «امت واحده». پس با آسودگی کامل می‌توانیم محمدسرور رجایی را رزمنده خستگی‌ناپذیر آرمان امت واحده بدانیم. حیفم می‌آید اینجا از یک ماجرای خاص، حرف نزنم. خدمت و ارزش مرحوم رجایی را با همین ماجراها باید بازگو کرد. ما تبریزی‌ها به چند نام بزرگ در دفاع مقدس، بسیار می‌نازیم و یکی از آن نام‌‎ها «علی تجلایی» است بی‌تردید. این علی ما، آدم عجیبی بوده است؛ همانند بسیاری دیگر از سربازان مکتب خمینی؟ره؟. سال1358، مردم مظلوم افغانستان، با ارتش سرخ کمونیست‌های شوروی درگیر بودند و در این نبرد نابرابر، تنهای تنها ایستاده بودند، علی تجلایی خود را به افغانستان رساند. قصه‌اش، مجال فراخ‌‌تری می‌طلبد؛ خلاصه‌اش این است که علی و چند ایرانی دیگر، شروع می‌کنند به آموزش رزمندگان افغانستان و آن‌ها را برای مبارزه و مقابله با کمونیست‌ها تجهیز می‌کنند و تعلیم می‌دهند. این ماجراها، از نقاط دیده‌نشده تاریخ انقلاب اسلامی است که همانند بسیاری دیگر از وقایع، مکتوم مانده. من که از نوجوانی با خاطرات شیرین زندگی علی تجلایی، دمخور بودم، وقتی به صورت کاملا تصادفی، سر صحبت را با مرحوم رجایی باز کردم، تازه متوجه شدم که علی تبریزی‌ها چه ارج و قربی نزد افغانستانی‌ها دارد. از آن زمان تا همین چند ماه پیش، مدام مترصد فرصتی بودیم تا مرحوم رجایی را بیاوریم تبریز برای روایت از «جایگاه و خدمات علی تجلایی در نبرد افغانستانی‌ها با ارتش سرخ». اما هر بار به سد محکم قوانین خاص مهاجران برخوردیم. اسفند هر سال که برای مراسم سالگرد سردار جاویدالاثرمان، علی تجلایی، تدارک می‌دیدیم، حتما جایی هم برای او باز می‌کردیم تا دقایقی برای‌مان حرف بزند. استقبال می‌کرد و بعد از چند روز با همان نجابت و مظلومیت مستتر در چهره و کلامش، عذرخواهی می‌کرد و می‌گفت «مجوز ندادند بیایم تبریز»! و نصیب ما، فقط دریغ و افسوس بود. نمی‌خواهم حرف سیاسی بزنم! ولی وقتی ما گوهری مانند محمدسرور رجایی را صرفا به‌خاطر غیرایرانی بودنش، از امت واحده دریغ می‌کنیم و او را در حصار تنگ قواعد بوروکرواتیک، محدود می‌کنیم، او ضرر نمی‌کند؛ چراکه اخلاص و ایمانش، او را رستگار می‌کند. این، ماییم که ضرر می‌کنیم. و حالا با کوچ نابهنگام او، ما خسارت دیده‌ایم.
 
آوینی در آیینه افغانستان
علی‌اصغر مرتضایی‌راد (مدیر دفترتاریخ شفاهی یزد): بعد از عروج مرحوم محمدسرور رجایی خیلی‌ها به‌دنبال این بودند که چه واژه یا ترکیب واژگانی می‌تواند معرف این شخصیت بزرگ باشد. یکی از کامل‌ترین و جامع‌ترین تعابیر برای مرحوم رجایی تعبیری بود که وحید جلیلی در یادداشتش برای ایشان به کار برد: «گزافه نیست اگر این راوی مخلص شهدای غریب را، از حیث فعالیت‌ها و دغدغه‌های روایت فتحی‌اش آوینی افغانستان بنامیم.» آری آوینی روایت‌گر ناگفته‌‌ها و ناشنیده‌های جنگ بود و محمدسرور رجایی هم از وجوه غریبانه جنگ گفت؛ از شهدا و رزمندگان مظلوم افغانستانی که برای آموزش جهاد علیه شوروی به ایران آمدند، به جنگ ما علیه رژیم بعث عراق پیوستند، دلباخته انقلاب و جبهه ما شدند و در همین جبهه ماندگار شدند؛ عده‌ای شهادت را برگزیدند و عده‌ای در انتظار شهادت ماندند؛ ماندند و گمنام شدند، تا جایی که محمدسرور رجایی سراغ‌شان را در کوره‌پزخانه‌ها و کارگاه‌های بازیافت زباله گرفت و خاطرات «خون‌شریکی» آن‌ها را از زیر غبار فراموشی بیرون کشید. اما محمدسرور شباهت‌های دیگری نیز با سیدمرتضی دارد؛ او هم مثل آوینی قبل از عروجش ناشناخته بود. خیلی‌ها، آوینی را قبل از شهادتش نمی‌شناختند، صدای راوی «روایت فتح» در گوش‌شان بود اما نمی‌دانستند این صدا از کیست؛ حتی وقتی که رهبری به بدرقه پیکرش آمد، هنوز هم او را نمی‌شناختند؛ رجایی هم این‌گونه بود، بدون چشمداشت و برای آوردن خبری برای مادر شهید احمدرضا سعیدی، شهید ایرانی جهاد اسلامی افغانستان راهی این کشور شد، با سختی تمام سرتاسر ایران را گشت تا روایت شهدای ایرانی جهاد افغانستان و شهدای افغانستانی دفاع مقدس را استخراج کند اما برای این خدمات بزرگ مجبور بود مدت‌ها منتظر مجوز عبور و مرور از شهرهای ایران باشد. این فقط بخشی از غربت او بود؛ در جای‌جای کتاب «از دشت لیلی تا جزیره مجنون» می‌توان جلوه‌های غربت محمدسرور رجایی را دید و با او شریک شد. شباهت دیگر او به آوینی، ظلم بزرگی است که بعد از عروجش بر او روا داشته شد؛ البته این خاصیت تربیت‌یافتگان مکتب خمینی؟ره؟ است. انسان خمینی، همیشه دستاویز ظلمی بزرگ است و آن هم برداشت‌ها و تعریف‌های ناقصی است که در معرض آن قرار می‌گیرد. دلیل اصلی این برداشت‌ها هم ذوابعاد بودن اوست. عده‌ای هنوز که هنوز است پس از سال‌ها آوینی را صرفا با نوای ملکوتی روایت فتحش می‌‌شناسند و جملات ادبی عارفانه‌ای که بنر می‌شود؛ عده‌‌ای هم او را به سینما و مقالات سینمایی‌‌اش می‌شناسند ولی با آوینی «مبانی توسعه و تمدن غرب» و آوینی سینه‌سپر کرده علیه غرب‌زدگی و اسلام آمریکایی غریبه‌اند. مرحوم رجایی هم از این قاعده تعاریف کاریکاتوری مستثنا نیست، عده‌ای از او صرفا تصویر یک نویسنده و شاعر بی‌طرف و عاشق ادبیات را ترسیم کرده‌اند که فقط بلد است در خندوانه یک دقیقه برای مخاطبان بخندد و در کتاب‌باز از ادبیات بگوید و بگرید؛ عده‌ای هم از او یک صلح‌طلب سانتی‌مانتال ضدجنگ ساخته‌اند، درحالی‌که اتفاقا او عاشق جنگ و جهاد بود؛ با دیدن تصاویر رزمندگان ایرانی که در ایام دفاع مقدس بر دیوار سفارت ایران در افغانستان نصب می‌شد شیفته جنگ ما شد، مدتی در جهاد اسلامی افغانستان حضور داشت و بعد هم زندگی‌اش را برای روایت جنگ گذاشت. اما ویژگی آخری که او را به‌سان آوینی می‌کند این است که رجایی هم مثل آوینی، بودش با نبودش فرق می‌کند؛ آوینی که رفت دیگر کسی نتوانست جای او را پر کند و رجایی هم قطعا مثل و مانندی نداشته و نخواهد داشت و بسیار سخت است که بگوییم کسی بتواند جای خالی او را پر کند.

captcha
شماره‌های پیشین