sobhe-no.ir
1215
یکشنبه، ۲۷ تیر ۱۴۰۰
15
یادداشتی درباره کتاب «سنگی بر گوری» نوشته جلال آل‌احمد

کودکی که نبود ...

احمدرضا حجارزاده / «هر آدمی سنگی است بر گور پدر خویش». این جمله، آیه اول و آخر جزء سی‌ویکم از کتاب «فقفیقاع نبی» است؛ جمله‌ای که ابتدا و انتهای کتاب «سنگی بر گوری» هم آمده اما اگر انسان فرزندی نداشته باشد، چنین جمله‌ای چگونه معنا می‌یابد؟ برای پدربودن نیاز به فرزند است و این همان نیازی‌ است که جلال آل‌احمد، نویسنده نامدار ایرانی در کتاب خود از آن سخن می‌گوید؛ به تلخی و سختی و طنزی گزنده.

اخبار کوتاه

صبح نو

یادداشتی درباره کتاب «سنگی بر گوری» نوشته جلال آل‌احمد

کودکی که نبود ...

احمدرضا حجارزاده / «هر آدمی سنگی است بر گور پدر خویش». این جمله، آیه اول و آخر جزء سی‌ویکم از کتاب «فقفیقاع نبی» است؛ جمله‌ای که ابتدا و انتهای کتاب «سنگی بر گوری» هم آمده اما اگر انسان فرزندی نداشته باشد، چنین جمله‌ای چگونه معنا می‌یابد؟ برای پدربودن نیاز به فرزند است و این همان نیازی‌ است که جلال آل‌احمد، نویسنده نامدار ایرانی در کتاب خود از آن سخن می‌گوید؛ به تلخی و سختی و طنزی گزنده.

«سنگی بر گوری» برشی خودنوشت از زندگی نویسنده است که در آن ماجرای تلاش خود و همسرش (سیمین دانشور) را برای داشتن بچه‌ای شرح داده است؛ بچه‌ای که با وجود تمام کوشش‌های آن‌ها، در نهایت پا به زندگی بی‌فروغ آن زوج نگذاشت تا برای همیشه در حسرت داشتن فرزند باقی بمانند.
جلال آل‌احمد در این کتاب کم‌حجم از خواستن می‌گوید، از راه‌های مبارزه با بی‌وارث‌ماندن. او با دقیق‌ترین جزئیات و البته زبان و روایتی به‌شدت تلخ و آزارنده، از همه راه‌هایی می‌گوید که احتمال کوچکی برای بچه‌دارشدن‌شان فراهم می‌کرد؛ از طبابت‌های بسیار و مراجعه به پزشک‌های قهار فرنگی و ایرانی و مشاهداتش در برخورد با هر کدام از آن‌ها که چه دستگاه‌هایی و آدم‌ها و آزمایش‌هایی و همه بی‌فایده، و به قول خود جلال، آنچه از این همه دوندگی باقی ماند، عذابی سخت و غیرقابل‌تحمل بود از افتادن به ورطه بی‌غیرتی ناخواسته و سپردن ناموس به دست ناپاک و نامحرم آدم‌های هیزچشمی که از پزشکی فقط نامش را یدک می‌کشیدند و بعد تن‌دادن به انواع نذر و نیازها و خرافه‌ها و دواهای خانگی و سفارش‌های خاله و عمه و مادربزرگ که آن‌ها نیز بی‌نتیجه و دریغ از اندکی افاقه در تغییر شرایط و بهبودی اوضاع و سپس وارسی هزاران راه نرفته. پذیرفتن طفلی به فرزندخواندگی، نگهداری از بچه مردم، بچه فلان‌ قوم و خویش عائله‌مند که دستش به دهان نمی‌رسد و مجبورند در خانه کوچکی به دشواری زندگی کنند اما از سوی دیگر، با استناد به نقل‌قول دخترخاله مادر جلال، نه فقط حیاط خانه که زندگی آن‌ها به‌شدت خالی از فرزند است: «تو شهر، بچه‌ها توی خانه‌های فسقلی نمی‌توانند بلولند و شما حیاط به این گندگی را خالی گذاشته‌اید» (صفحه11) و دوباره جست‌وجوی راهی دیگر. جالب آنکه در همه‌جا و همه‌حال، هوش و حواس سیمین و جلال پیرامون مساله بچه می‌گردد؛ بی‌آنکه خود بخواهند. در عزا و عروسی، در زلزله و حادثه، در گورستان و همیشه در حال مقایسه خود با دیگران، از خواهر فوت‌شده تا عم‌قزی گل‌بته که او هم بچه‌اش نمی‌شد و عاقبت سر از دارالمجانین درآورد. گرچه در این بین، سیمین پیگیرتر و خواهنده‌تر از جلال است ولی شوهرش نیز به‌واسطه عطوفت و دلسوزی برای تحقق آرزوی همسر، به‌سادگی کوتاه نمی‌آید و به هر دری می‌زند.
آل‌احمد ماجرای سرگشتگی‌شان را برای بچه‌دارشدن، در قالبی قصه‌گون بازمی‌گوید. بااین‌حال در تک‌تک واژه‌ها و جمله‌ها می‌توان ردپای خشمی فروخورده و بغضی وامانده در گلو از سر ناامیدی و ناکامی را پی گرفت.
«سنگی بر گوری» در 6فصل روایت شده و از همان واژه و سطر نخست، نویسنده داستان را چنان روایت می‌کند که انگار کن برای خواننده درددل می‌کند و این همه، به زبانی عامیانه و بی‌تکلف اما درعین‌حال کتابی و ادبی. در حقیقت نثر کتاب، چیزی میان این دو رویکرد است؛ نه این است و نه آن. آقاجلال یک‌نفس حرف می‌زند، با جمله‌های پیوسته و بی‌وقفه‌ای که مرتب با حرف اضافه «و» به یکدیگر پیوند خورده‌اند و لابه‌لای همین روایت سرراست، علاوه بر آنکه از درد نداشتن فرزند می‌گوید، گاهی یادی می‌کند از آدمی یا خاطره‌ای دیگر و اشاره‌ای -گیرم به اختصار-
دارد به فلان ‌ماجرای در خاطر مانده. از این منظر، کتاب او به نوعی بازخوانی دوباره فرهنگ و آداب و رسوم و سنن این شهر و بوم است. می‌توان در آن نشانی از اماکن مقدس و آیین‌های ملی و ایرانی دید که خود جلال تجربه‌شان کرده است، حتی ماجرای کوربودن اجاق آن‌ها، موجب می‌شود با میکروسکوپ و اصطلاحات پزشکی بسیار آشنا شود و این تجربه تازه مثل سایر تجارب و دیده‌های زندگی خوشایند است. هرچند تا رشته اصلی کلام از دستش درمی‌رود، به خود تشر می‌زند «قرار بود مرتب باشم و ماجرا را به ترتیب رخداد بازگو کنم.»
او وقتی به رویداد و واقعه‌ای اشاره می‌کند، نام دقیق شخص درگیر در آن قضیه و روز و سال وقوع را در متن نوشته می‌آورد تا گفتارش هرچه بیشتر مستند باشد. جالب آنکه از اشاره به قهر و دلخوری‌های زن و شوهری ابایی ندارد.
امتیاز ویژه کتاب، کوتاه‌بودن فصل‌ها و ضرب‌آهنگ تند و خوش‌خوان آن ا‌ست که مانع از خستگی خواننده می‌شود. آل‌احمد تا توانسته از واژگان ساده‌ای بهره برده تا مخاطب درگیر معانی آن‌ها نباشد و تنها اعتراف‌های او را درباره دلایل بی‌فرزندی دنبال کند اما از طرفی، نوشتار «سنگی بر گوری» را می‌توان به مقاله‌ای بلند در باب داشتن یا نداشتن و خواستن فرزند تشبیه کرد. به نخستین جمله‌های کتاب دقت بکنید: «ما بچه نداریم. من و سیمین. بسیار خوب. این یک واقعیت اما آیا کار به همین‌جا ختم می‌شود؟ اصلا همین است که آدم را کلافه می‌کند. یک وقت چیزی هست. بسیار خوب هست اما بحث بر سر آن چیزی است که باید باشد. بروید ببینید در فلسفه چه تومارها که از این قضیه ساخته‌اند؛ از حقیقت و واقعیت. دست‌کم این را نشان می‌دهند که چرا کمیت واقعیت لنگ است، عین کمیت ما. 14سال است که من و زنم مرتب این سوال را به سکوت از خودمان کرده‌ایم. و به نگاه و گاهی با 
به روی خود نیاوردن.»
پیداست مخاطب کتاب از آغاز خواهد دانست عاقبت در زندگی جلال و سیمین، بچه‌ای در کار نبوده است. از این‌رو آنچه او را به خوانش کتاب تا پایان ترغیب می‌کند، شیوه نگارش و روایت نویسنده است و البته کنجکاوی برای دانستن فرجام تلاش‌ها که این زوج چگونه با معضل بی‌فرزندی کنار آمدند و چه پایان باشکوه و البته دردناکی دارد. عاقبت جلال دلش می‌گیرد از این همه نشدن و نرسیدن و بالاخره از باورهای کهن مدد می‌گیرد: «قدیمی‌ها راست گفته‌اند که اگر دل‌تان گرفت، بروید سراغ اموات، ولی این فقط سراغ اموات‌رفتن بوده است یا گذری به سنت ملموس؟ و به گذشته موجود؟ و به اجداد و ابدیت در خاک؟ و خود را با همه غم‌های گذرا و حقیر در قبال آن همه هیچی کوچک‌ دیدن؟ و فراموش‌ کردن؟»
چنین است که آل‌احمد راه چاره را در فراموش‌کردن می‌یابد و رهاکردن. همه‌چیز را رها می‌کند و می‌رود سراغ پدر متوفایش، به مقبره خانوادگی و مفصل با پدر واگویه می‌کند: «خوب پدر. می‌بینی که عجله‌ای نیست. در احتیاج تو به نوه‌ داشتن. وانگهی برادرزاده که هست...»
آل‌احمد وقتی از درد خود با پدر می‌گوید، باز هم یا از بچه‌های دیگران یاد می‌کند یا چشمش دنبال بچه مردم است: «زنی تنها بر سر قبر آن‌طرف نهر چنان ضجه می‌زد که انگار شوهرش داماد بوده و از توی حجله یک‌سره آمده این‌جا اما نه. بچه زنک دورش می‌پلکید. خوب چه مانعی دارد؟ مگر همه مثل تو عقیم‌اند؟ از توی حجله هم می‌شود رفت به عالم آخرت و بچه هم داشت. می‌بینی که در گورستان هم خودت را رها نمی‌کنی. احمق!»
کتاب «سنگی بر گوری» داستان غمباری است که حتی به ضرب و زور خیال‌پردازی و داستان‌سرایی نمی‌توان برای آن پایانی خوش متصور شد و گرچه خوش‌آیند نیست مطالعه کتابی اندوه‌بار را پیشنهاد بکنیم ولی بد نیست آن را به شیرینی قلم مرحوم جلال آل‌احمد بخوانید و لذت ببرید.
 

captcha
شماره‌های پیشین