sobhe-no.ir
1213
چهارشنبه، ۲۳ تیر ۱۴۰۰
11
گفت‌وگو با «باران فرد»، کارگردان نمایش «بچه‌های اکباتان» با حضور کودکان توانمند و ناتوان ذهنی و حرکتی

رویای در دسترس

احمدرضا حجارزاده / جمعه‌ای که گذشت، یک رویداد کوچک اما تاثیرگذار در فضای تئاتر ما رقم خورد که گرچه در سکوت خبری و به شکل محدود اجرا شد ولی اهمیت و ارزش آن تا همیشه در دل و یاد گروه تولید این نمایش باقی خواهد ماند. نمایش «بچه‌های اکباتان» به نویسندگی و کارگردانی «باران فرد» و حضور گروهی از بچه‌های توانمند و ناتوان ذهنی و حرکتی به عنوان بازیگر در مجتمع آموزشی خضرا روی صحنه رفت. این بچه‌ها که تعدادی از آن‌ها به عارضه اوتیسم و سندروم داون مبتلا بودند در کنار بچه‌های عادی به زیباترین شکل ممکن نمایشی را اجرا کردند که نشان از هوش، توانایی و درک هنری آن‌ها داشت. گرچه تمرین و تولید این اثر نمایشی، پنج‌ماه طول کشیده است اما وقتی به اجرای نهایی نگاه کنید، تایید خواهید کرد ارزش این زمان را داشته است. باران فرد با وجودی که در هنرستان رشته نقاشی را خوانده ولی از کودکی و دوره دبستان بازیگری و گروه‌داشتن را تجربه کرده و اکنون بیش از 13سال سابقه بازیگری حرفه‌ای تئاتر در کارنامه‌اش دارد. او در موسسه بازیگری سمندریان و ورک‌شاپ بداهه‌پردازی حمید پورآذری آموزش دیده و در نمایش‌هایی نظیر «خانه‌ای روی آب»، «کاسپار»، «شازده‌کوچولو»، «کلاه‌گیس»، «کافه‌پولشری» و... بازی کرده است. نمایش «بچه‌های اکباتان» نخستین تجربه کارگردانی او با بچه‌هایی متشکل از توانمند و ناتوان است. دریا مرادی، مارال ابراهیم‌پور، محمدحسین سعادتی، امیرحسین مهدی‌آبادی، آتوسا بیکدلی، رادین دژاکام، عسل عبدالوند، آروین شهبازی، مهرسا سوری و آرینا ترابی با همراهی رونیکا شافعی و شهریار فرد در این اثر به ایفای نقش پرداختند که به بهانه اجرای موفق آن‌ها، گفت‌وگویی خواندنی با باران فرد، کارگردان خلاق و پرانرژی این نمایش داشتیم.

صبح نو

گفت‌وگو با «باران فرد»، کارگردان نمایش «بچه‌های اکباتان» با حضور کودکان توانمند و ناتوان ذهنی و حرکتی

رویای در دسترس

احمدرضا حجارزاده / جمعه‌ای که گذشت، یک رویداد کوچک اما تاثیرگذار در فضای تئاتر ما رقم خورد که گرچه در سکوت خبری و به شکل محدود اجرا شد ولی اهمیت و ارزش آن تا همیشه در دل و یاد گروه تولید این نمایش باقی خواهد ماند. نمایش «بچه‌های اکباتان» به نویسندگی و کارگردانی «باران فرد» و حضور گروهی از بچه‌های توانمند و ناتوان ذهنی و حرکتی به عنوان بازیگر در مجتمع آموزشی خضرا روی صحنه رفت. این بچه‌ها که تعدادی از آن‌ها به عارضه اوتیسم و سندروم داون مبتلا بودند در کنار بچه‌های عادی به زیباترین شکل ممکن نمایشی را اجرا کردند که نشان از هوش، توانایی و درک هنری آن‌ها داشت. گرچه تمرین و تولید این اثر نمایشی، پنج‌ماه طول کشیده است اما وقتی به اجرای نهایی نگاه کنید، تایید خواهید کرد ارزش این زمان را داشته است. باران فرد با وجودی که در هنرستان رشته نقاشی را خوانده ولی از کودکی و دوره دبستان بازیگری و گروه‌داشتن را تجربه کرده و اکنون بیش از 13سال سابقه بازیگری حرفه‌ای تئاتر در کارنامه‌اش دارد. او در موسسه بازیگری سمندریان و ورک‌شاپ بداهه‌پردازی حمید پورآذری آموزش دیده و در نمایش‌هایی نظیر «خانه‌ای روی آب»، «کاسپار»، «شازده‌کوچولو»، «کلاه‌گیس»، «کافه‌پولشری» و... بازی کرده است. نمایش «بچه‌های اکباتان» نخستین تجربه کارگردانی او با بچه‌هایی متشکل از توانمند و ناتوان است. دریا مرادی، مارال ابراهیم‌پور، محمدحسین سعادتی، امیرحسین مهدی‌آبادی، آتوسا بیکدلی، رادین دژاکام، عسل عبدالوند، آروین شهبازی، مهرسا سوری و آرینا ترابی با همراهی رونیکا شافعی و شهریار فرد در این اثر به ایفای نقش پرداختند که به بهانه اجرای موفق آن‌ها، گفت‌وگویی خواندنی با باران فرد، کارگردان خلاق و پرانرژی این نمایش داشتیم.

اولین‌بار پروژه نمایش «بچه‌های اکباتان» با حضور گروهی از کودکان توانمند و ناتوان ذهنی و حرکتی از کجا آغاز شد؟
 آشنایی‌ام با بچه‌های نمایش این‌طوری بود که یک خانه‌ای در اکباتان وجود داشت و من آشنایی دوری با صاحب آن خانه داشتم. بعد فهمیدم در آن خانه از این بچه‌ها نگهداری می‌کنند. در واقع یک مدرسه کوچک در خانه بود. این موضوع برای من خیلی جذاب بود. تصمیم گرفتم به دیدن آن بچه‌ها بروم و کاری بکنم که خوشحال شوند. مثلا یک نمایش برای‌شان اجرا کنم. در مناسبت تولد یکی از بچه‌ها، من و همکارم شهریار فرد رفتیم آنجا و در نقش دلقک برنامه‌ای را برای‌شان اجرا کردیم که بچه‌ها ارتباط خیلی خاصی با ما برقرار کردند. خیلی زود با ما دوست شدند. فکر نمی‌کردند که ما آدم هستیم. ما برای آن‌ها یک‌جور دیگر بودیم. وقتی با آن‌ها حرف زدم، متوجه شدم با وجودی که نوع توانمندی آن‌ها با هم متفاوت است اما هر کدام شخصیتی برای خودشان دارند. در کار بازیگری، چشم من همیشه دنبال شخصیت‌های جدید است تا از آن‌ها در کارم استفاده کنم. به خانم خاور ترابی که مسوول آموزش این بچه‌ها بود، گفتم اگر اجازه بدهید من هرازگاهی به دیدن این بچه‌ها بیایم و آن‌ها را با برنامه‌هایی سرگرم کنم. قرار شد هفته‌ای یک‌بار من و شهریار پیش آن‌ها برویم. اوایل فقط با بچه‌ها صحبت یا بازی‌هایی می‌کردیم که تابه‌حال تجربه نکرده بودند. هرچه بیشتر پیش رفتیم، فهمیدم که می‌توانم حتی با آن‌ها تئاتر کار کنم، چون حرف من را می‌فهمیدند. شاید نمی‌توانستم به لحاظ تئوری تکنیکی یادشان بدهم اما یکسری اصطلاحات ساده را که ما تئاتری‌ها استفاده می‌کنیم مثل اتود، میزانسن، دیالوگ یا آنتراکت به زبان خودشان آموزش دادم.
 
یعنی از خود اصطلاح هم استفاده می‌کردید یا فقط مفهومش را یاد می‌دادید؟
بله، استفاده می‌کردم. مثلا وقتی یکی‌شان می‌گفت خسته شدم، می‌گفتم پنج دقیقه صبر کن، آنتراکت می‌دهم. بعد همه می‌گفتند آنتراکت چیه؟ من دفعه اول تئوری توضیح می‌دادم و بعد یک مثال عملی می‌زدم و می‌گفتم مثل این! یک روز متوجه شدم این‌ها خیلی دوست دارند آواز بخوانند. خوانندگی برای‌شان خیلی جذاب است، به‌ویژه به‌شکل گروهی! دلیلی که من تصمیم گرفتم با آن‌ها گروه تشکیل بدهم و کار کنم این بود که بچه‌ها خیلی با هم رفیق بودند. البته طبیعی بود، چون صبح تا بعدازظهر با هم بودند. با هم کارهای گروهی می‌کردند.


 با هم صبحانه و ناهار می‌خوردند و... دیدم خیلی شبیه خانواده‌اند.
 
یک دلیل دیگر این رفاقت، ویژگی مشترک‌شان در کم‌توانی نبود؟
نه، همان‌طور که در نمایش دیدید، بین آن‌ها چند بچه عادی هم بود؛ مثلا گاهی می‌دیدم یکی از آن‌ها بچه‌ای را که عادی است، اذیت می‌کرد ولی آن بچه عادی انگار صبور بود یا برایش مهم نبود. انگار همدیگر را پذیرفته بودند. این اولین تجربه من بود که با بچه‌ها به این شکل کار می‌کردم. قبلا تجربه همکاری با بچه‌ها را داشتم اما نه به این صورت. در برخورد با این بچه‌ها، تا دو، سه ماه اول حتی نمی‌دانستم باید چطور با آن‌ها رفتار کنم، چون هر کدام یک قلقی دارند. خود من کار تئاتر را از کودکی شروع کردم و طی 15سالی که کار حرفه‌ای انجام می‌دهم، فهمیدم در کشور ما یا جامعه تئاتر، 
گروه‌ داشتن خیلی کار سختی است. فکر می‌کنم در درجه اول باید یک گروه باشید تا بتوانید اثر هنری تولید کنید. آدم به‌شکل فردی قطعا می‌تواند کار کند. من تاکنون هشت کار منولوگ اجرا کرده‌ام. تک‌پرسوناژ اجرا رفته‌ام و بلیت‌فروشی کرده‌ام ولی آدم تا یک جایی می‌تواند تنها کار کند. از یک جایی به بعد نیاز دارید یک چیزی را با آدم‌ها به اشتراک بگذارید و آنچه را دیگران می‌گویند بایگانی کنید، چون در بازیگری به دردتان می‌خورد. به همین دلیل برایم کارکردن با این بچه‌ها جالب بود، چون حساسیت‌های کمتری دارند، هنوز طرز فکرشان پیچیده نشده، شخصیت‌شان شکل نگرفته، گاردهایی را که ما آدم‌بزرگ‌ها داریم، آن‌ها ندارند. از همه مهم‌تر اینکه آمادگی‌شان از نظر روحی مثل یک صفحه سفید بودند. هرچه به آن‌ها می‌گفتم، دقیقا همان را ارائه می‌دادند.
 
درمورد« بچه‌های اکباتان» کیفیت این همکاری گروهی چگونه بود؟
بچه‌ها برای همان هفته‌ای یک روز شنبه‌ها، خیلی از خودشان ذوق و شوق نشان می‌دادند. از این شنبه تا شنبه بعد، معلم‌شان هر روز با من تماس می‌گرفت و می‌گفت بچه‌ها هر روز پیگیری می‌کنند که «نمی‌شه یک‌بار هم فردا بیاید؟ ما تا شنبه صبر نکنیم!». یک‌وقت دیدم 10، 11بچه دورم را گرفته‌اند که می‌توانم با آن‌ها تئاتر کار کنم و به این وسیله باعث دیده‌شدن‌شان شوم. جنس اصلی بازیگری دیده‌شدن است. همه ما بازیگران دوست داریم دیده شویم و اگر میل دیده‌شدن در وجود کسی نباشد، اصلا بازیگر نمی‌شود. در این بچه‌ها هم دیدم که چقدر میل به دیده‌شدن دارند اما به‌خاطر تفاوت‌های‌شان انگار این را پذیرفته‌اند و می‌گویند
 با وجود همین چیزی که هستیم کاری بکن دیده شویم. بالاخره گروه شکل گرفت و ما تمرین‌ها را از هفته‌ای یک‌بار به هفته‌ای دو بار زیاد کردیم.
 
در جریان تمرین‌ها کدام تکنیک‌های عملی بازیگری را به بچه‌ها آموزش دادید؟
در هر جلسه از تمرین نمایش، یک‌بار تمرین بیان می‌کردم، یک‌بار تمرین بدن یا مثلا آموزش تنفس به آن‌ها دوماه طول کشید، این‌که چطور دم و بازدم بگیرند، دیافراگم چیست. خیلی عجیب بود. من می‌گفتم دیافراگم، کسی چیزی نمی‌‎فهمید. توضیح که می‌دادم، می‌فهمیدند و از آن کلمه استفاده هم می‌کردند!
 
بچه‌ها تا پیش از همکاری با شما، هیچ تجربه و تصوری از نمایش نداشتند؟
نه تنها تجربه‌ای نداشتند که اصلا تا حالا برخورد نزدیک با تئاتر هم نداشتند؛ البته نه همه‌شان. یکی، دو نفرشان تئاتربین بودند. مثلا امیرحسین مهدی‌آبادی که روی ویلچر نشسته بود، تمام تئاترها را دنبال می‌کند و حتی خیلی جدی نقد و بررسی می‌کند اما باقی بچه‌ها مثلا نمی‌دانستند حتی اجرا یعنی چی! یا نمی‌فهمیدند یعنی چی که ما یک جایی می‌ایستیم و کلی تماشاگر روبه‌روی‌مان نشسته است.
 
آماده‌کردن بچه‌ها برای مواجهه با تماشاگر چطور اتفاق افتاد؟ ترسی از حضور تماشاگران نداشتند؟
بله، داشتند. سه‌ماه از تمرین‌ها که گذشت و وارد ماه چهارم شدیم، محل اجرا را انتخاب کردیم و بچه‌ها را به آنجا بردیم. دیگر همه می‌رفتند روی سن که قبلاً چنین جایی نبوده‌اند. آنجا آرام‌آرام بچه‌ها را آماده کردم، یعنی در جریان تمرین‌ها چند نفر را دعوت کردم که آن‌ها نمی‌شناختند یا می‌گفتم کسانی بیایند و از آن‌ها عکس بگیرند یا فیلمبرداری کنند. در واقع آن‌ها را وارد جهان نمایش کردم. این بچه‌ها یک خصوصیتی دارند که حرف‌زدن روی آن‌ها تاثیر می‌گذارد ولی فقط در مرحله اول و باید بلد باشید چقدر با آن‌ها حرف بزنید، چون از یک جایی به بعد دیگر گوش نمی‌دهند. من خیلی چیزها را با یک کلمه برای‌شان توضیح می‌دادم که زیاد هم حرف نزنم. این بچه‌ها حافظه‌های عجیبی داشتند که خیلی خوب بود. همه‌چیز یادشان می‌ماند.
 
پروسه نگارش نمایشنامه چطور اتفاق افتاد و به موضوعاتی مثل «اهمیت خانواده» و «بودن یا نبودن» رسیدید؟
صحنه اول در نمایش ما، «خونه مادربزرگه» است. ما یک روز داشتیم تمرین بدن و بیان می‌کردیم که یکی از بچه‌ها گفت: «من می‌خواهم یک چیزی بخوانم». گفتیم بخوان و او یک ترانه خواند. من دیدم بقیه بچه‌ها زیرلب با او همراهی می‌کنند. بعد ناگهان یاد ترانه «خونه مادربزرگه» افتادم. آهنگ را پیدا و برای‌شان پخش کردم و بچه‌ها شروع کردند به خواندن آن اما فالش می‌خواندند و حتی در اجرا هم روی نت نمی‌خواندند ولی همان چیزی را که می‌خواندند، پنج‌ماه زمان برده است. آن روز در تمرین بیت‌های ترانه «خونه مادربزرگه» را یکی‌یکی می‌خواندم و برای بچه‌ها توضیح می‌دادم و ازشان می‌پرسیدم خانه‌ مادربزرگ شما چه شکلی است؟ آیا شبیه به این شعر است؟ و پرسش‌های دیگر. بعد از آن، هر بار من می‌رفتم سر تمرین این آهنگ را پخش می‌کردم. چند هفته بعد به این‌جا رسیدیم که بچه‌ها به من زنگ می‌زدند یا صدا (Voice) می‌فرستادند و آن ترانه را برای من می‌خواندند! در واقع تمام سه صحنه نمایش را من از خود بچه‌ها گرفتم ولی این نمایش کاملا کارگاهی بسته شده و در روند تمرین به این صحنه‌ها و موضوع‌ها رسیدیم. من فقط اتفاق‌ها را کمی نمایشی می‌کردم؛ مثل آنجایی که نمایش قطع می‌شد و بچه‌ها می‌خندیدند یا آن کوچولویی که آخر کار می‌آمد و شبیه به یک کاراته‌باز حرف می‌زد یا اول نمایش که مارال ابراهیم‌پور-که سندروم بود-
با عروسکش می‌آمد و می‌خواند و همه این اتفاق‌ها دلیل داشت. مثلا مارال اگر می‌خواست در جمع بخواند، خراب می‌کرد. این موضوع را من بعد از مدتی فهمیدم و به مارال نقش تک‌خوان اول دادم که هم مزاحم بقیه بچه‌ها نشود و هم کارش را بکند و خودش هم دیده شود یا آن پسرکوچولوی آخر نمایش، آروین شهبازی، او قبلا حرف نمی‌زد! در روند تمرین‌ها به حرف آمد، با اینکه هشت‌ساله است.
 
یعنی در واقع ویژگی‌های رفتاری هر کدام‌شان در شکل‌گیری نمایشنامه دخیل بود.
دقیقا. من اول توانایی‌های این بچه‌ها را با کمک خودشان و در روند تمرین‌ها شناختم و بعد توانایی‌های‌شان را گذاشتم در جایی که باید باشد، یعنی نقش ننوشتم و بگویم این‌ها را حفظ کنید. از آن‌ها رفتاری را دیدم و چیزی را با خلاقیت خودم اضافه کردم و به بازیگر گفتم این کار را بکن! و چون خودش این کار را کرده بود، دیگر راحت انجام می‌داد. صحنه دوم که «رؤیاپردازی» بود، این‌طوری شکل گرفت که مارال کلاس آشپزی می‌رود و عاشق غذاست. یک روز در تمرین‌ها مدام می‌گفت: «من آشپزی دوست دارم و می‌خواهم آشپز بشوم». بعد من از بچه‌ها پرسیدم دوست دارند چه‌کاره شوند؟ هر کس پاسخی دادند و یکی هم مثل «عسل عبدالوند» گفت: «نمی‌دانم می‌خواهم چه‌کاره بشوم؟!». به او می‌گفتم: باغبانی؟ می‌گفت: آره! می‌گفتم: دکتر؟ می‌گفت: آره! می‌گفتم: معلم؟ می‌گفت: آره! بعد می‌گفتم: خب کدام شغل را می‌خواهی؟ و می‌گفت: نمی‌دانم!
 و در نهایت به آن جواب خودش رسید که در نمایش می‌گوید «شاید هم خیلی مهم نیست»!
بله، آفرین! یک‌بار خودش در تمرین‌ها گفت: «مگر حالا مهم است؟». گفتم: پس چی مهم است؟ بعد آن جمله عسل را که می‌گوید: «من دوست دارم آدم شادی باشم»، من نوشتم که با شناختی که از او در طول پنج‌ماه به دست آوردم، به این جمله رسیدم، چون احساس می‌کردم این دختر بیش از هر چیزی نیاز دارد خوشحال باشد. من احساس می‌کردم که نیست. در این صحنه برای اینکه کار نمایشی شود، تصمیم گرفتم از هر شغل یک نمایی نشان بدهم. مثلا مارال معلم شد، محمدحسین (سعادتی) فوتبالیست شد و حالا وقتی آن یک نفر می‌خواهد یک چیزی شود، بقیه در راستای رسیدن او به هدفش یک کاری می‌کنند. صحنه سوم که به نظرم مهم‌ترین صحنه نمایش است و همه گفتند چه صحنه خوبی بود، وقتی آن را می‌نوشتم اصلا فکر نمی‌کردم این‌قدر تاثیرگذار شود. من فقط حرف‌های دل خودم را نوشتم که به این بچه‌ها می‌خورد، یعنی می‌دانستم که چه کسی باید چه چیزی بگوید. صحنه سوم با این دیالوگ شروع می‌شود که «بودن یا نبودن؛ مساله این است» و تمام چیزی که من می‌خواستم در نمایش با این بچه‌ها بگویم همین است. نه فقط در مورد این بچه‌های خاص که بین‌شان بچه‌های عادی و توانمند هم هست، می‌خواستم بگویم «بودن» یا «حضور» یعنی من هستم. ما زنده‌ایم. این جمله معروف تئاتری را ما بارها و بارها شنیده‌ایم اما من ندیده‌ام کسی زیاد به آن عمل کند. دغدغه من این روزها همین است که هر روز صبح از خواب برمی‌خیزم و هنوز هستم! کلمه «بودن» خیلی مهم است اما آن‌قدر به گوش ما کلیشه شده که انگار معنای چنین کلمه‌های مهمی عوض شده‌اند؛ بنابراین فکر کردم فرصت خوبی‌ است که من با کسانی این جمله را بشکافم که بیشتر از هر کسی معنای آن را درک و زندگی می‌کنند. صحنه سوم در حقیقت کل ماجرای نمایش را می‌گوید. از صحنه یک تا صحنه سوم انگار داریم آماده می‌شویم برای اجرای نمایش که در صحنه آخر خود بچه‌ها اعلام می‌کنند نمایش دارد شروع می‌شود! روز اولی که این جمله را گفتم، هیچ‌کدام‌شان نشنیده بودند. گفتم بچه‌ها من یک جمله می‌گویم و شما تکرار کنید. می‌گفتم «بودن یا نبودن؛ مساله این است» و بعد آن‌ها چه جواب‌هایی می‌دادند؟ می‌گفتند «بودن بودن است»، «بودن نبودن است». یکی از بچه‌ها گفت «فکرکردن آموختن است»! من واقعا شوکه شده بودم. او داشت معنای جمله را می‌گفت! خیلی عجیب بود. در پنج دقیقه من معنای این جمله را طوری فهمیدم که هیچ‌کس نمی‌توانست به من بفهماند. همین جمله را برای اینکه بچه‌ها هماهنگ بگویند، یک‌ماه‌ونیم طول کشید!
 

captcha
شماره‌های پیشین