sobhe-no.ir
1159
چهارشنبه، ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
16

صبح نو

روز گرام

 اهالی هنر  
مبر تَغیّر سخن و کردار اهالی هنر -که سرمایه ای بیش از احساس، ذوق و قریحه ندارند- چندان نمی توان خرده گرفت! آنان چون عالمان دین یا اهالی سیاست، خط کشی های روشن و قطعی ندارند و‌ اگر داشته باشند نیز، معمولا گفته و کرده امروز و دیروزشان، هم ساز نیست! اشتباه نشود، آنها هم سیاست را می فهمند و گاه هم بسیار خوب و به شهادت تاریخ، عده ای شان هم به طریق مبارزه درافتاده اند، اما اغلب روحیه و توان مقاومت و پرداخت هزینه ندارند! معمولا به آسودگی حال و کامکاری و عیشِ برآمده می گرایند، تا جدال و ستیزه. همین خصلت امّا، بسا صاحبان ثروت و قدرت را، به صرافت تصاحب هنر آنان انداخته است! تاریخ پُر است از پیوستن نازک خیالان، به بارگاه و اردوگاه زورمدارانی که از قضا، هیچ توافقی با آنان نداشته اند! از اینجا می توان نقبی زد به احوال ناسور جماعتی از فرهنگیان و هنرمندان، که در دهه های اخیر و از سر ترس و اضطرار، به تریبون های بیگانه پناه بردند و هم آنان در نهان،‌ ضمن فرستادن نیم دوجین فحش به صدر و ذیل خاندان پهلوی، بازگشت به ایران را تمنا می کنند! باید دریغ آورد بر اینکه ما و همگنان مان، چندان زبان سخن گفتن با ایشان را نمی دانیم و شماری از آنان را، به وادی لجاجت و تظاهر به هم پیمانی با دشمنانِ خود، سوق داده ایم!
سخن امروز مان، این باشد که با هنرمندان، به زبان‌ مهر و ملاطفت سخن بگویید و مطلوب تان را، از سر رافت و شفقت به آنان عرضه دارید که از این رهگذر، بیشتر به دل آنان راه خواهید یافت و آنان را متوجه و مومن به ارزش های خویش، خواهید کرد.
r.kaeini

 شهر دوم من  
تبریز را خیلی دوست دارم. تبریز شهر دوم من است. علاقه من به این شهر تا حدی است که خیلی ها فکر می کنند من ترکم. در بیشتر 
داستان هایم ردپایی از تبریز یا شخصیت های ترک هست. من چهار سال در دانشگاه تبریز درس خوانده ام. خیلی از محلات این شهر را می شناسم. 
و خاطره های زیادی از آنها دارم.یکی از خاطراتم از شهر تبریز به سال شصت و نه بر می گردد. شبی که زلزله مهیب رودبار رخ داد. ما یک گروه دانشجو بودیم که هرکدام مان از یک جای ایران آمده بودیم.صبح فردا با یکی از رفقا فکر کردیم که چه کار می توانیم بکنیم. و به سرمان زد که برویم و برای کمک به مجروحان خون بدهیم. راه افتادیم و رفتیم. هنوز به انتقال خون نرسیده بودیم که یک صف بلند چند صد متری چشم مان را گرفت. ادامه صف به سازمان انتقال خون می رسید. چند صد نفر زن و مرد ترک تبریزی در صف ایستاده بودند تا به آنها که خیلی دورتر از تبریز زندگی می کردند و ترک نبودند و شاید هیچ وقت گذرشان به تبریز نیفتاده بود خون بدهند. صف آنقدر طولانی بود که اگر تا شب هم می ایستادیم نوبت مان نمی شد. بنابراین برگشتیم به خوابگاه و کار خون دادن را سپردیم به آنها که خیلی زودتر از ما مثلا از نیمه شب ، همان وقت که زمین تبریز از زلزله رودبار لرزیده بود راهی انتقال خون شده بودند.آن روز ما خون ندادیم. اما تصویری دیدیم که تا امروز برای من معنی ملت را تداعی می کند. ما یک ملتیم . 
ترک ،فارس ، بلوچ، عرب ، کرد ، لر و... هرجای کشورمان بلرزد ما هم احساسش می کنیم و راه می افتیم ببینیم چه کاری از دست مان بر می آید. هزاران سال خاطره مشترک ما را به هم پیوند داده است. ما با هم سختی های بسیار کشیده ایم. رنج های زیادی دیده ایم و یاد گرفته ایم که با هم باشیم. دردهایمان ما را به هم پیوند می دهد. آرزوهای مان ما را با هم یکی می کند. و هیچ تازه به دوران رسیده کج خیالی نمی تواند حتی در خوابش هم ما را از هم جدا کند .                                                                                                        shahabadi_hamidreza
 

captcha
شماره‌های پیشین