sobhe-no.ir
1006
سه شنبه، ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
16
هشتگ‌های روز

نماز اول وقت

عینســـــــتاغـــــــــرام

امید مهدی‌نژاد

بازتاب

بازنمای نقدها و نگاه‌ها درباره صبــــــــــــــح نو

صبح نو

عینســـــــتاغـــــــــرام

امید مهدی‌نژاد

  طف/ روایت روز حسین  
دختران و خواهران حسین را و زنان کاروانش را به بارگاه عبیدالله بردند، و سر حسین را از پس روانه ساختند. زینب جامه‌ای پست بر تن داشت و ناشناس می‌نمود و چون به بارگاه وارد شد، کنجی نشست و ندیمانش گردش گرفتند. عبیدالله گفت:
- کیست این زن که نشست؟
زینب هیچ نگفت. بار دیگر پرسید و بار دیگر، و زینب هیچ نگفت. یکی از ندیمان گفت:
- زینب است، دخت فاطمه، سلام خدای بر او.
عبیدالله گفت:
- سپاس خدای را که رسوای‌تان کرد و جان‌تان گرفت و دروغ‌تان آشکار ساخت.
زینب گفت:
- سپاس خدای را که بزرگ‌مان کرد به محمد، صلوات خدای بر او، و پاکیزه‌مان گرداند به‌تمامی. این‌گونه نیست که می‌گویی. آنکه رسوا می‌شود تباهکار است و آنکه دروغش آشکار می‌گردد ستم‌پیشه.
عبیدالله گفت:
- دیدی خدا با خاندانت چه کرد؟
زینب گفت:
- تقدیر چنین رفت که کشته گردند، پس به قتلگاه‌شان شتافتند. زود باشد که خداوند تو را و ایشان را گرد آورد، تا نزد او حجت آورید.
 عبیدالله در خشم شد و آهنگ زینب کرد. عمرو بن حریث او را گفت:
- امیر به سلامت باد، زنی بیش نیست. زن را به چیزی که بر زبان می‌آورد نمی‌گیرند و به پریشان‌گویی‌اش ملامت نمی‌کنند.
عبیدالله روی در زینب کرد و گفت:
- خدای به کشتن طاغی‌ات و عاصیان نافرمانش داغ دلم فرونشاند.
پس زینب گریست و گفت:
- بزرگم کشتی و خاندانم گرفتی و شاخسارم بریدی و ریشه‌ام برکندی. اگر این‌ها داغ دلت فرو می‌نشاند، گوارایت، فرو بنشاند.
عبیدالله گفت:
- شعر می‌بافی. پدرت نیز شعر می‌بافت. زینب گفت:
- زن را چه به کار شاعری. کارهای دیگر دارم. حرف دل بود که بر زبان آمد.

captcha
شماره‌های پیشین