نکته

سگ‌های شهر  

دست فرزند خردسالم را گرفته‌ام و به‌همراه همسرم در تاریکی کوچه به‌سمت ماشین حرکت می‌کنیم. به‌عنوان یک پدر، در نظر پسرم مظهر قدرت به‌حساب می‌آیم. با زبان کودکانه در حال صحبت کردن است که ناگهان می‌ایستد و می‌گوید: «بابا! سگ!» چشم که برمی‌گردانم، دو جوان گیسوبلند را با شلوارهای پاره و خال‌کوبی روی بازو می‌بینم که سگی سفیدرنگ از نژاد هاسکی یا همان سگ‌های قطبی کنارشان ایستاده است. نگران می‌شوم. راحت‌تر بگویم که می‌ترسم: اگر سگ حمله کند، چه کنم؟
دست کودک را محکم‌تر می‌گیرم و می‌ایستم. همسرم چند قدم عقب‌تر از ترس ایستاده. برمی‌گردد و به‌سمت خانه آشنایی که از آن بیرون آمده‌ایم، برمی‌گردد. چشمم به گردن سگ است که در تاریکی شب، برق زنجیر و قلاده دور گردنش را می‌بینم. خیالم راحت می‌شود که جوانک کنترلش می‌کند. آرام شروع به حرکت می‌کنیم با پسرم. از کنار سگ که رد می‌شویم، دم تکان می‌دهد، زبانش هم بیرون افتاده 
از گرمای هوا. آخر سگ قطبی و چه به گرمای تهران؟ جوان‌های گیسوبلند هم نگاهی متفاوت به من می‌اندازند که گویا من مقصرم که نگران حمله سگ به خانواده‌ام هستم. ماشین را روشن می‌کنم و به‌سمت همسرم می‌روم که منتظر ایستاده است. ما می‌رویم؛ اما آن‌ها همچنان با سگ‌های‌شان در خیابان‌ها چرخ می‌زنند، بی‌نگرانی.