وصف حال یکی از بازنشستگانی که نمی‌خواهد صندلی فدراسیون را تحویل بدهد

برادر! جان من بگو خاطرت هست؟

1- مملکت غریبی است نازنین. نه می‌گذارند خدمت کنی نه اجازه داری شیفته قدرت باشی. از هر طرف که می‌روی، یک گیری می‌دهند که نگذارند این حقوق ناچیز ماهی چند ده میلیون تومان از گلویت به خوشی پایین برود! یک روز گیر می‌دهند که بازنشسته‌ای. یک روز می‌گویند حقوقت غیر متعارف است. یک روز می‌گویند نجومی بگیری. یک روز گیر می‌دهند که چرا فامیلت را عوض کرده بودی تا کسی نفهمد فامیل فلان شخص هستی! یک روز گیر می‌دهند چرا خواهرزاده‌ات با یک اسم دیگر استخدام شده کسی نفهمد فامیل شماست؟ اصلاً دوزار درک ندارند که آدم برای خدمت آن‌قدر شوق دارد که اصلاً به این چیزهای بی‌اهمیت فکر نمی‌کند. درک ندارند دیگر. این همان چیزی است که اعصاب آدم را به هم می‌زند. گیرهای الکی. البته ما چون نیتمان خدمت است، این ناراحتی‌ها را تحمل می‌کنیم ولی رسمش نیست. با مدیرانی مثل ما باید بهتر رفتار کنید.
2- شاعر می‌فرماید که‌ای خوشا همزبونی هر دو سر بی! حالا متنش دقیقاً یادم نیست. یک چیزی بود توی همین مایه‌ها. دوستان یادشان باشد خدمات ما را. ما کم سرویس ندادیم. آقای فلانی که الان تلفن ما را جواب نمی‌دهی! یادت رفت برای تیم شهرت کدام داور را گذاشتم؟ آن‌شب که زنگ زدی گفتی من دستم زیر ساطور نماینده شهرمان است یادت رفته؟ یک داور هلو برایتان گذاشتم تیم نماینده شهرتان که برادرش سرپرست آن تیم بود، بازی را راحت برد چطور؟ آن هم یادت هست؟ آقای معاون محترم وزارتخانه فلان! علیک سلام برادر! یادت هست مهمان ویژه داشتی مانده بودی کجا اسکانش بدهی، خوابگاه ورزشی را برای مهمان محترمت جور کردم؟ الان که ما گیر و لنگ سازمان بازرسی هستیم، تلفنت را از دسترس خارج می‌کنی؟ شما خودت هم یک سال تا بازنشستگی نداری برادر! حواست باشد ها!
3- چرا زورشان به من می‌رسد؟ چرا کسی نمی‌رود یقه آقا بهرام شفیع را بگیرد؟ او هم رییس فدراسیون است، هم بازنشسته. ما آنتن نداریم فامیل رؤسا را ببریم تلویزیون ،«اخی» به حساب می‌آییم؟ یکی قصه را برای من تعریف کند ببینیم چه خبر است؟ ما که هر جا بودیم به رفقا سرویس دادیم. چرا الان کسی برای ما پادرمیانی نمی‌کند؟ چرا الان کسی نمی‌آید مشکل ما را حل کند؟ آن موقع که معاون دولت، همشهری ما بود یادتان هست؟ راه به راه کارهایتان را راه می‌انداختم؟ حالا نوبت من است. یکی از شما سفارش مرا به این معاون دولت بکند. یادتان نیست چقدر هوایتان را داشتم؟ آقای فلانی! بگم؟
4- از الان گفته باشم. من همش ده سال از بازنشستگی‌ام گذشته! اگر خبردار بودم قرار است این‌طوری روی سر من خراب شوند، زودتر فکرش را می‌کردم. الان نمی‌شود فدراسیون را رها کنم. هماهنگ کرده بودم همزمان با کریسمس یک سری بازی دوستانه در اروپا بگذاریم و بروم فک و فامیل را ببینم. از فدراسیون بیایم بیرون، ویزا و پول بلیت و هزار بدبختی‌اش می‌افتد گردن خودم! یادتان هست نوبت خودتان بود چقدر راه دادم به شما؟ آقای رییس فدراسیون! یادت هست از سفرفرنگ آمده بودی با یک چمدان عطر خارجی قاچاق گرفته بودندت؟ همشهری من بود شما را کشید بیرون و بارت را آزاد کرد ها! فکر نکنی یادم رفته. شما یادت رفته. حالا نوبت من است. این قصه ما را شش ماه بیندازید عقب، من کریسمس پارتی‌ام را آن ور داشته باشم . بعدش مهم نیست. این همه ما به فدراسیون و ورزش کشور خدمت کردیم حالا یک بازنشسته دیگر...ببخشید یک جوان دیگر زحمتش را بکشد! چه ایرادی دارد. ما که تشنه خدمت بودیم نه شیفته قدرت. آقا! کریسمس نزدیک است. این پرونده ما را بیندازید ته لیست. دو سه ماه کشش بدهید. رازهایتان در سینه ما محبوس می‌ماند. جای دوری هم نمی‌رود!

  یادداشت     هومن جعفری