افغانستان، روزهای سقوط

بازی موش و گربه

یکشنبه 14 تیرماه 77  - مزار شریف.سرکنسولگری ج.ا.ا
بالاخره «مهتاب» قضیه را فهمید و او هم نمی‌دانم چه کسی را خبر کرد که از سرکنسولگری ایران، پاژوری سفید و خنکی را فرستادند به دنبال ما.
 ما که می‌گوییم یعنی من و دوستم محمد علی شیرزادی که او نیز به مأموریت از سوی وزارت فرهنگ و آموزش عالی و به معرفی وزارت امور خارجه بار بسته و ایرانی دیگری به نام باقری که از اعضاء سفارت ایران در کابل بوده و مدتی است که- بعد از سقوط پایتخت به دست طالبان- اول به نمایندگی ایران در شهر تخار و بعداً به بدل آن نمایندگی در «مزار شریف» منتقل شده است.
حوالی غروب رسیدیم به شهری که چند کیلومتری فاصله داشت و کنسولگری سفید و نقلی که در منطقه شیعه نشین خریده بودند، به امید یاری اهل محل در روز مبادا. داخل حیاط وکنار باغچه، میز پینگ پنگی گذاشته بودند و اعضاء کنسولگری، فارغ از گرد و غبار بیرون، مشغول بازی بودند و از جمله، جوان بلند و لاغر اندام و سبزه‌ای به نام ناصر ریگی، که سرپرست کنسولگری بود و سلام و علیکی با او و به جا آوردن من، که به واسطه تلکس از تهران، منتظرم بودندو اما نه شاید مشتاق دیدارم!
 محل اقامت ما، زیرزمین فرش شده کنسولگری است که ده تختی را کنار هم گذاشته‌اند و هم اطاقی‌ها، سه نفری که از واحد مرکزی خبر در صدا و سیما هستند که به مأموریت یک ماهه آمده‌اند، برای گزارش فیلم و خبر. با 15 روز سپری شده از مسافرت و ساعت شمار اتمام آن پانزده روز دیگر! دو روز قبل، نزدیک بود بر سر این مأموریت جان ببازند. روایت این بود که در نزدیکی‌های آنتن ایستگاه تلویزیون از کار افتاده شهر، پیاده شده بودند و منتظر اذن دخول ورود به جایی، که چندتایی از شبه نظامیان محلی و بی‌خود از مصرف مواد مخدر، اول کار را به فحش و فضاحت کشیده بودند و بعد به هفت تیرکشی و کلت خارج از ضامن را گذاشته بودند زیر گلوی یکی‌شان و...
 بعد البته مسوولشان، با جا زدن در برابر پیغام، پسغام‌های ریگی و توپ و تشر او، آمده بود به کنسولگری و چه عذرخواهی‌ها؛اما از سر بند همان خطر و نیز از سر این همه فلاکت و مصیبتی که در این ولایت دیده بودند، دوستان صدا و سیمایی ما سخت آزرده شده‌اند و در آرزوی بازگشت.  حرفه آنها البته اقتضای این امور را دارد، اما ایرانی جماعت و خصوصاً روزنامه نگار و خبرنگار ایرانی، کی بهای شغلش را داده و تابع اقتضاعات حرفه‌اش بوده که حالا باشد؟ این‌ها البته جز، شعار آن است که، خبرنگاری شغلی زیان‌آور است که این گفته پیش از آنکه از سر واقعیت باشد، ناشی از غم نان است و دغدغه معاش.
به هرحال، امشب با یکی از همین دوستان صدا و سیمایی نشستم به شنیدن خاطراتش که یک دور دیگر هم به افغانستان آمده بود و منتهی آن دفعه با علا الدین بروجردی که آن بار معاون آسیا و اقیانوسیه وزارت امور خارجه بوده و حالا، نماینده ویژه ج.ا. است در امور افغانستان. بی‌آنکه از حوزه اختیاراتش در این وادی چیزی کم شود و هنوز سفارت و نمایندگی‌های سیاسی را گوش به فرمان دارد و ستاد پشتیبانی افغانستان-با انبوهی از بودجه وامکانات- را نیز و این نهادها، انگار نه انگار که تابع معاونت متبوع خود در وزارت خارجه‌اند. چنانکه امین‌زاده، مسوول فعلی این معاونت نیز معرفی‌نامه را برای بروجردی فرستاده بود و نه مثلاً برای سفارت ایران.
بالاخره اینکه، الباقی شب را با ور رفتن به تلویزیون اتاقمان (زیرزمین کنسولگری) گذراندیم که سوغات یکی از همین دوستان هم اتاقی و صدا و سیمایی است برای وطن و حالا بازش کرده. هم برای امتحان و هم برای سرگرمی و اندکی مشغول شدن با غفلتی که این جعبه جادو می‌آورد . هرچه کردیم، تصویر بیش از سه شبکه را نتوانستیم پیدا کنیم. اولی شبکه ازبکستان، که مرزهایش در نزدیکی ماست. دومی، شبکه اول ایران، که توسط دکلی در همین ساختمان روبرویی برای مردم شهر رله می‌شود و سومی، شبکه‌ای دیگر که آخرش نفهمیدیم از طرف مسکو است یا ترکمنستان. بالاخره الان نشسته‌ام در اتاق  فلاح که رسیور ماهواره دارد و از آن طریق بازی موش و گربه محاکمه شهردار ، قاضی را نگاه می‌کند. و من هم چند دقیقه‌ای نشستم  به تماشا که در آن چند دقیقه، بازی دست آقا موشه بود و متهم ما، قاضی را محاکمه می‌کرد! راستی سر نماز، حسین جعفریان را دیدم که رایزن فرهنگی ج.ا. در اینجا شده و بخشی از انگیزه آمدنمان، هم دعوت او بود و حالا میزبان یکی از مدیر کل‌های سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی است که به چه مشتقتی او را راضی به این سفر کرده و روشن است که مدیران آن سازمان هم، تا وقتی جاهایی مثل پاریس و ژنو در کار است، مغز خر نخورده‌اند که داوطلب آمدن به جاهای پرخطری مثل اینجا شوند، که یک قلم خطرش، نشستن بر روی محموله صندوق‌های چوبی و مملو از فلز، در هواپیماهای باربری است! به هر حال، حال و احوال گرمی با او کردم و تبادل اطلاعاتی و بعد همین‌هایی بود که نوشته‌ام و حالا با این همه ماجرا و هیجان امروز، هیچ چیز آنقدر جذابیت ندارد که جای خواب را برایم بگیرد!
ادامه دارد...

خودنویس: حسین دهباشی