sobhe-no.ir
938
سه شنبه، ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
12
خبر

نقد و بررسی فیلم «جوجه خرگوش» که در مظلوم‌نمایی کودکان یهود ساخته شده است

کودکانی که فیلم نمی‌شوند

یادداشت عارف افشار / سینما به ما آموخت که فانتزی همان قصه‌های رویاگونه‌ای است که با عالم واقع فرسنگ‌ها فاصله داشتند و در کودکی برایمان می‌بافتند؛ خاصه کاربردش هم خواب‌کردن ما بوده نه بیشتر. اهل فن معترفند که فانتزی‌سازی یک هدف داشته و دارد و آن یک، چیزی نیست جز طفره و گریز از واقعیت.

صبح نو

نقد و بررسی فیلم «جوجه خرگوش» که در مظلوم‌نمایی کودکان یهود ساخته شده است

کودکانی که فیلم نمی‌شوند

یادداشت عارف افشار / سینما به ما آموخت که فانتزی همان قصه‌های رویاگونه‌ای است که با عالم واقع فرسنگ‌ها فاصله داشتند و در کودکی برایمان می‌بافتند؛ خاصه کاربردش هم خواب‌کردن ما بوده نه بیشتر. اهل فن معترفند که فانتزی‌سازی یک هدف داشته و دارد و آن یک، چیزی نیست جز طفره و گریز از واقعیت.


جهان و فضای فانتزی، بود و نبود را به کاریکاتور بدل می‌کند و کاریکاتوری‌شدن یعنی خروج از اندازه و حدِ واقعی. در کاریکاتور هیچ‌چیز -بخوانید هیچ‌مساله و پدیده ای- در قواره واقعی نیست؛ یا از افراط در بزرگنمایی موجبات انبساط خاطرمان را فراهم می‌آورد یا از فرطِ تفریط در کوچک‌انگاری؛ لیکن هر دو مُضحکند. از طرفی، یک پای ثابت قصه‌ها، حاشیه‌های انسانیِ جنگ‌های ضد‌انسانی ا‌ست. قصه آدم‌هایی که جنگ زندگی دوباره‌شان می‌بخشد یا پرونده زندگی‌شان را مختومه می‌کند و این تقابل تراژدی‌ها و درام‌های انسانی اما واقعی، حکم کیمیا را برای ادبیات و فرهنگِ ملت‌های جنگ‌دیده و جنگ‌زده دارد که شاید روزی با کلکسیونی از تلخی و شیرینی، فراغ و وصال و تجربه‌های بدیع، بنیادِ تمدن پیش رویشان را پایه‌ریزی کنند.
 شمارش سال‌های گذشته از نزاع و جدل تاریخی حزب نازی و یهودیان در آلمان به کنار؛ این جنگ و تقابل ایدئولوژیک سال‌هاست دستمایه پرداخت اهل فرهنگ و هنر دو طیف بوده است؛ از نقاشی و مجسمه تا ادبیات و سینما. جوجو خرگوش ساخته و پرداخته تایکا وایتیتی، نویسنده، کمدین و کارگردان یهودی-نیوزلندی است که با اقتباس از یکی از رمان‌های کریستین لوننز از زاویه‌ای خاص به قصه‌ای در حاشیه جنگ آلمان نازی و یهودیان می‌پردازد. بود و نبود یا کیفیتِ باورها و عقاید فلان سینماگر ابدا برای نقادِ عادل درجه‌ای از اهمیت نداشته و ندارد، لیکن این اشارت صرفا از بابِ تاکیدِ تمام و کمالِ کارگردان بوده(رجوع به حساب توییتری) و لاغیر. نگاه و منطق منصفانه می‌گوید که هر اثر هنری در چارچوب و مختصات خودش داوری شود. تعمیم و ارجاع به بیرون از اثر بوی نافهمی از خود اثر دارد. بیراهه نباید رفت و حرف آخر را باید ابتدا زد. سال 2019 فیلم سرِپا و استانداردِ جوجو خرگوش نمایش داده شد که تا امروزِ 2020 و بعد از تبِ اسکارِ اخیر و باقی جشنواره‌ها، کماکان سرِ زبان‌هاست؛ اسکاری که ارمغانش برای وایتیتی و این فیلم، جایزه بهترین فیلمنامه اقتباسی بود.
با فیلمی فانتزی مواجهیم که روایتگر زندگی پسرکی آلمانی‌ است. پسرک تحت‌تاثیر فضای تعصب‌زده آن روزِ کشورش، با شور بسیار عضو شاخه جوانان در سازمان داو‌طلبان نازی است. به دلیل دوری پدر از وطن با مادرش زندگی می‌کند. به‌ظاهر پدر عضو ارتش نازی‌ است و مادر تا حدی مخالف با نازی‌گری. در خیال خود دوستی دارد که تمام فعل و انفعالات زندگی او را بر مبنای آرمان نازی راهبری می‌کند. او را بابت تخطی از اصول سرزنش می‌کند و گاهی هم بابت قدم‌های مثبتش تشویق. دوستِ خیالی این پسرک آدولف هیتلر است با شمایل، رفتار، کنش‌ها و شخصیتی فانتزی‌-کاریکاتوری. بازیگر نقش هیتلر،خودِ تایکا وایتیتی (فیلمساز) است؛ انتخابی سرشار و توأم با کینه ایدئولوژیک که خود فیلمساز اصرار به بیانِ گاه و بیگاه آن در خارج از فضای فیلم دارد(رجوع به توییتر وایتیتی). شروع تعلیق و کشش در قصه از جایی است که پسرک متوجه امان دادنِ پنهانی مادرش به یک دختر یهودی و بی‌خانمان می‌شود. تمام ماجرای فیلم تقابل این پسرک هوادار نازی‌ها با دختر بی‌پناه یهودی است. تقابل جذبه و عواطف انسانی با عقاید و باورها. دستمایه داستان، روند قصه، تعلیق‌ها، نوع قاب بندی‌ها و فیلمبرداری‌ای که تا حد زیادی استاندارد و در خدمت دکوپاژ-میزانسن‌های نه‌چندان خارق‌العاده کارگردان است، حرکت دوربین، بازی بازیگران و حتی طراحی صحنه همگی اساسا فانتزی‌اند؛ فانتزی‌‌‌سازی‌ای که به دلیل ساختارِ واقعیت‌گریز، یکی از دراماتیک‌ترین نقاط عطف فیلم را نیز تا حد یک اتفاق معمول و گذرا نمایش می‌دهد. از این رو عملا تنها وجه قابل بحث و فنی فیلم، فیلمنامه و تا حدی کارگردانی ا‌ست. عامل و علت گرایش‌های مثلا ضد‌انسانی و نژادپرستانه پسرک، نازی‌ها هستند بی‌آنکه به نازی‌ها پرداخت دقیق شود. از واقعه‌نگاری و ارجاع تاریخی خبری نیست و فیلمساز صرفا از بستر تاریخ برای اغراض شخصی استفاده می‌کند. نازی‌ها در غالب اوقات فیلم از فرطِ کاریکاتوری‌بودن مضحکند. کُمیک‌بودن هیتلرِ فرضی، حماقت ماموران مخفی و ساده‌لوح نازی، افسر مرد و مربی زنی که در مرکز آموزش کودکان نازی با آنها مواجهیم، همگی در فیلم به‌زعم فیلمساز نهایتا یک‌مشت کودن‌ هستند، لیکن مساله فیلمساز نهایتا می‌شود عقده‌گشایی. با زیرکی سوال‌های مخاطب بالغ اهل مطالعه و تحقیق را بی‌جواب می‌گذارد اما ضمنِ تسویه‌حساب ایدئولوژیک با جبهه مخالفان خود که تا حد زیادی کودکانه است، برای مخاطب نوجوان و عمدتا نابالغ به‌شدت اثرگذار عمل می‌کند؛ اثری که وضعی ا‌ست و با ناخودآگاه مخاطب نوجوان 
سر و کار دارد. نقطه تمایز فیلم با دیگر آثاری که روایت مستندگونه از تقابل آلمان نازی و یهودیان دارند، عقده‌گشایی فانتزی و گاهی بی‌منطقِ خالقِ اثر است که خود یهودی است. وِ الا به‌لطف نفوذ برخی از هم‌کیشانِ متنفذِ فیلمساز، یک‌دو جین فیلم از این واقعه تاریخی برای القای حسِ انسان‌دوستی به مخاطبانِ سطحیِ اثر‌پذیر در آرشیو سینمای جهان موجود است. بی‌پناهی، آوار‌گی، بی‌خانمانی و جنگ‌، از نوعِ بشر دور باد؛ خاصه کودکانی که بی‌گناه‌تر از هر بی‌گناهی هستند اما سوال اینجاست با همان نگاهِ مثلا انسانی و بدون تعصبی که فیلمساز در فیلم مدعیِ آن است، چرا در سینمای جهان به تصویرکشیدنِ بی‌پناهی‌ها، بی‌خانمانی‌ها و مظلومیتِ در وطن به شکلی انحصاری و توأم با تبعیض و خفقان در خدمت غرایز غیر‌هنری و کینه‌توزانه عده‌ای خاص 
قرار دارد. کودکان بی‌پناهی را سراغ داریم که باوجود آوار‌گی از خانه و کاشانه، حیات‌شان بازیچه عقده‌گشاییِ گروهی از مفسرانِ لجوج و عنودِ یک قوم ابراهیمی شده اما کماکان فیلم نمی‌شوند و روی پرده سینما نمی‌آیند. علی‌‌ای‌حال روح مرحوم سیف‌الله داد بابت شرف، مردانگی و فیلمِ خوبِ بازمانده، شاد.
 

captcha
شماره‌های پیشین