sobhe-no.ir
929
چهارشنبه، ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
4
روایت خبرنگار صبح نو از حواشی یک جلسه خصوصی

افطاری سری زاگرس نشینان در اتاق بازرگانی

گزارش حسام رضایی

جنگنده‌های رژیم صهیونیستی در دو هفته اخیر چهار بار به سوریه حمله کردند

جبهه سوم سوریه

گزارش روح الله فرقانی / بن‌بست سیاسی و فسادهای مالی نتانیاهو تا آنجا پیش رفته است که برای فرار از افکار عمومی و رسانه‌‌‌های صهیونیستی، اقدام به انجام برخی عملیات‌‌‌های نظامی می‌‌کند تا مگر از نگاه انتقادات داخلی و خارجی مصون بماند؛ عملیاتی که روز گذشته جنگنده‌‌‌های این رژیم با عبور از حریم هوایی اردن و عراق اهدافی صنعتی را در سوریه مورد حملات موشکی خود قرار دادند اما پاسخ پدافند سوریه به حملات جنگنده‌‌‌های صهیونیستی آنها را در اصابت موشک‌ها ناکام گذاشت و مقاومت سوریه نشان داد که دمشق پس از شکست داعش و ائتلاف آمریکا در حال شکل‌گیری «جبهه سوم» در برابر رژیم صهیونیستی است.

صبح نو

روایت خبرنگار صبح نو از حواشی یک جلسه خصوصی

افطاری سری زاگرس نشینان در اتاق بازرگانی

گزارش حسام رضایی

روایت خبرنگار صبح نو از حواشی یک جلسه خصوصی
افطاری سری زاگرس نشینان
در اتاق بازرگانی
روز قبلش، خبر برگزاری نشست افطاری تعدادی از منتخبان منطقه زاگرس[برای مجلس یازدهم] به میزبانی غلامرضا تاجگردون، نماینده اصلاح‌طلب مجلس به دستم رسیده بود. برای همین، ساعت‌۱۷:۳۰ عصر روز سه‌شنبه یعنی دیروز خودم را به جلوی ساختمان اتاق بازرگانی، صنایع، معادن و کشاورزی ایران دو قدم آن‌ور‌تر از لانه جاسوسی، واقع در خیابان طالقانی تهران رساندم. البته جای اول قرار افطاری، هتل اسپیناس بود که پس از اعمال فشار از سوی افکار عمومی، لغو شد. حالا من مانده بودم و یک سر پر سودا که می‌خواست افطاری نمایندگان سعادتمند را به اصطلاح، پوشش رسانه‌ای بدهد. نتیجه اما آنطور که من می‌خواستم نشد.
در اتوماتیک رو به‌رویم باز شد و داخل لابی ساختمان شدم. هفت، هشت نفری را دیدم که کت و شلوار به تن و به اتفاق، ماسک به صورت، مشغول گعده‌گیری و مصاحبت گرم بودند؛ گویی مدت‌ها بود یکدیگر را ندیده بودند و قرار امروز، بهانه‌ای برای تازه کردن دیدارشان شده بود. فردی از گوشه‌ای به سویم روانه شد و از زیر ماسک، دو چشمش را مات و مبهوت به من دوخت. با نگاهش داد می‌زد که من با آن تیپ ناهمگون و یک کوله روی دوش کجا و اینجا در میان مشتی کت و شلوار پوش و کیف سامسونت به دست، کجا! با اطمینان از اینکه قرار است نشست افطاری را پوشش بدهم، سینه‌ام را جلو دادم و با اعتماد به نفس گفتم: «از روزنامه «صبح‌نو» آمده‌ام.» همین را که شنید، چهره‌اش یخ زد و سریع درآمد و گفت: «این نشست عمومی نیست.» این را که گفت، ناامید نشدم و سریع جوابی از آستین درآوردم؛ «برای همه رسانه‌ها عمومی نیست یا برای بعضی رسانه‌ها؟» آن مرد که میان کلامش مدعی بود خودش یک رسانه‌ای و همکار ماست، گفت: «خیر، همه رسانه‌ها.» این را که گفت، بی‌اعتنا خداحافظی کردم و برای اینکه دست خالی برنگردم، جلوی ساختمان ایستادم تا از آمد و شد افراد، اطلاعاتی بگیرم. قبلش اما با عکاس روزنامه خداحافظی کردم.
 
شق و رق، دوتا دوتا یا بعضاً سه‌تا سه‌تا، افرادی خودشان را جلوی ساختمان می‌رساندند و بعد از خوش و بش با مردی که گوشی از دستش نمی‌افتاد، داخل می‌شدند. با اتفاق، همگی ماسک داشتند و برای همین، نمی‌شد حدس زد کی هستند. هرچند اگر ماسک هم روی صورت‌شان نبود، چون منتخبان تازه راه‌یافته به مجلس بودند، نمی‌شد حدس زد کی هستند و از کجا آمده‌اند. اطراف محل را که دید زدم؛ دو، سه ماشین پژوپارس شیشه دودی از این‌ها که شخصیت‌ها را با آن جابه‌جا می‌کنند، نظرم را به خود جلب کرد؛ راننده داشتند اما اصل کاری بالا بود!
خیلی اتفاقی جلوی یکی را گرفتم که داشت با دو نفر همراه که از زیر ماسک، جوان می‌زدند، از پله‌های در دیگر ساختمان بالا می‌رفت. پرسیدم: «ببخشید شما نماینده مجلس هستید؟» خیلی مرموز و با تشکیک گفت: «بله.» همین که گفت «بله»، انگار تیرم به هدف خورده بود. بلافاصله پرسیدم برای کدام شهر؟ با سردی جواب داد: «خوزستان.» تا اینجای کار هر چند بی‌اعتنا، اما خوب جوابم را داده بود لیکن وقتی درخواست مصاحبه کردم، برگشت و به راه خودش ادامه داد.
بازگشتم جلوی ساختمان تا اگر حاشیه‌ای دیگر به پستم خورد، ثبتش کنم. با مرد گوشی به دست که از ظاهر امر، گویی راهنما و شاید رفیق مدعوین بود، چند لحظه‌ای گرم گرفتم. با حالت گلایه گفتم: «اگر جلسه عمومی نیست چرا پیام دعوت می‌فرستند؟» این را که گفتم، سمت نگاهش را به نشانه اینکه من کی هستم و آنجا چه می‌کنم، به سمت نگاهم پرتاب کرد و پرسید: «شما کی هستی؟» برای اینکه مثلاً به خیال خودم مسیر گفت‌وگوی‌مان را پیش برده باشم و حرف بیشتری از او بچکد، مظلومانه و سر به زیر جواب دادم: «از روزنامه آمده‌ام.» گفت: «برای تک‌تک‌شان کارت دعوت شخصی فرستاده‌اند. همه بالا هستند.» این را که گفت، خودش را دوباره به گوشی زد با این پیام واضح، که بروم پی کار خودم!
اینکه «همه بالا هستند» این معنی را می‌داد که این‌هایی که دارند یکی‌ یکی می‌آیند، از درجه دوم یا حتی سوم اهمیت جایگاهی برخوردارند. عقربه‌ها خودشان را روی ساعت‌۱۸:۳۰ رسانده بودند. از اینکه چیز آنچنانی دستم را نگرفته بود، ناراحت بودم. گرسنه‌ام بود و کمتر از دو ساعت دیگر تا افطار مانده بود.
داشتم فضای داخل سالن نشست را در ذهنم مجسم می‌کردم و اینکه میهمانان چه حرفایی دارند با همدیگر و با میزبان‌های خود مبادله می‌کنند. در مسیر بازگشت، این سؤال مدام در مغزم بالا و پایین می‌شد که مگر قرار بوده چه حرف یا حرف‌های مگویی میان مدعوین بچرخد که اولاً جلسه را عمومی نگذاشته‌اند و ثانیاً نشست را در اتاق بازرگانی که قبل از هر چیز، بده بستان پول را برای آدم تداعی می‌کند، برگزار کرده‌اند. خیر است؛ روزه‌داری‌شان قبول.

captcha
شماره‌های پیشین