711
شنبه، ۰۴ خرداد ۱۳۹۸
11
مصاحبه با علی آرمین که تبلیغ روحانیون را سوژه رمان خود کرده است

تبلیغ ؛خودسازی روحانیت

چند سالی است نویسندگان روحانی دست‌به‌قلم شده و داستان‌هایی با حال‌و‌هوایی دینی‌تر خلق می‌کنند. در اتفاقی جدیدتر، این روحانیون فضای تبلیغی در ایام رمضان و محرم را هم دستمایه خلق آثار داستانی کرده‌اند. ابتدا آقای ابراهیم اکبری‌دیزگاه بود که در رمان «برکت» به زندگی یکی از روحانیون در فضای تبلیغی پرداخت. اثر بعدی در این حوزه «سی‌وده» روزنوشت‌های تبلیغی آقای سیداحمد بطحایی بود. آخرین نمونه این اثر، کتاب «به‌نام یونس» است که آقای علی آرمین آن را نوشته است. وجه مشخصه همه این آثار، آن است که از تجربه شخصی برآمده و نویسندگانش هم روحانی بوده و هم در بطن ماجرای تبلیغ حضور داشته‌اند و کسی نمی‌تواند آن‌ها را متهم کند فضای این اتفاق را درک نکرده‌اند.

روایتی از دو عکس در دوران آزادسازی خرمشهر

یادداشت حبیب احمدزاده نویسنده

صبح نو

روایتی از دو عکس در دوران آزادسازی خرمشهر

یادداشت حبیب احمدزاده نویسنده

این عکس را شهید موسی آقاهادی عزیزم از من گرفت. او همین چند ماه قبل‌تر از گرفتن این عکس از ناحیه دست و پای راستش چنان ترکش‌های ناکاری خورده که هر دو به‌شکلی از کار افتادند و دیگر نمی‌توانست درست راه برود یا حتی با دست ترکش خورده‌اش قاشقی را از جا بردارد ولی با همان دست و پا به‌عنوان دیده‌بانی که هشت کیلو کوله بی‌سیم باید به پشتت بیندازد با داوطلبی سرسختانه خود در آزادسازی خرمشهر شرکت کرد و به شهادت رسید. پدرش کباب‌فروشی دایری در شهر محاصره‌شده ما، آبادان داشت. خودم برای دادن خبر شهادت موسی از دیدگاه پشت خرمشهر در دیری فارم پایین آمده و با هزار غم به سراغ پدرش رفتم. تا چهره‌ام را دید، خبردار شد. دستش را به صندلی گرفت و نشست. این عکس را موسای عزیزم درحالتی از من گرفت که زیر آتش شدید دشمن روی اسکله‌های بتنی اروندرود گیر کرده و من با بی‌سیم از توپخانه ارتش درخواست شلیک گلوله‌های توپ داشتم. ساعت‌ها بعد و درشهر و در محله‌مان عکس دوم را من از او گرفتم. او هرگز با چشمان زمینی‌اش این دو عکس را ندید ولی پس از شهادتش عکس او را بزرگ و قاب کرده به پدرش دادم که تا آخر جنگ در مغازه و جلوی دید مشتریانش قرار داد. برایم چه سعادتی است که شما مرا از زاویه دید واقعی یک شهید قهرمان می‌بینید، آن هم در سالگرد آزادسازی خرمشهر قهرمان. اعتراف می‌کنم که تنها کار ناچیزی که تاکنون برای گرامیداشت و ذکر نامش در زندگی انجام داده‌ام آن است که کلیدواژه رمز معرف بی‌سیمی قهرمان رمان «شطرنج با ماشین قیامت» را به تأسی از این شهید بزرگوار، «موسی» نامیدم.
احمدزاده در ادامه توصیف عکسی که او از شهید موسی آقاهادی گرفته است، می‌نویسد: این عکس شهید موسی آقاهادی را من گرفتم. دقیقاً در ضلع جنوب‌غربی چهاراه محله‌مان در خیابان خاقانی که فقط حدود 500 متر با مرز آبی ایران و عراق فاصله داشت، نشسته بر لبه دیوار بانک صادرات که هنوز صفحات فلزی پشت نرده‌ها از ترس شیشه‌خوردکردن‌های دوران انقلابش خودنمایی می‌کند. و سمت راستش گوشه‌ای از پناهگاه اول جنگ برای خانواده‌ها که خود را به ‌زور به رخ می‌کشد؛ سنگری که با دست‌های کوچک پانزده‌سالگی‌ام کنده شد. 
روبه‌رو منزل امیر واحدی و در ضلع شمال‌شرقی مسجد صاحب‌الزمان؟عج؟ که یک سال پیش‌تر درست در مهر، اول جنگ بعد از تمام شدن نماز یک گلوله خمپاره 82 عراقی صاف آمده بود وسط جمعیت نمازگزار درون حیاط و هشت نفر را درجا شهید و ده‌ها تن را مجروح کرده بود که فردایش یک بیل مکانیکی قبر همه را در یک راستا در قطعه اولیه شهدای جنگ کَند تا بتوانیم شبانه و زودتر از دیده شدن توسط دیده‌بان‌های دشمن و زیر آتش گاه و بیگاه توپخانه‌های نابکارش دفن‌شان کنیم. ضلع شمال‌غربی مغازه بریانی بود که شرط‌بندی‌های دینی درون مسجد قبل از جنگ‌مان به آنجا ختم می‌شد و الان موسی درون همه این خاطرات، آنجا نشسته و با دست افلیجش بازی می‌کند و از درون عدسی، برای همیشه با غروری عظیم به من می‌گوید دیدی که با همین دست و پای ناقص دوباره برگشتم؛ دوباره برای آزادسازی شهرم از محاصره و برگرداندن خرمشهر به دامن بازی‌های رؤیایی خواهر کوچکم و همیشه برای خود معنای این صحبت آوینی را در این عکس موسی یافته‌ام: پندار ما این است که ما مانده‌ایم و شهدا رفته‌اند، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده‌اند. او هنوز با روح بزرگ و تن لطمه‌خورده‌اش آنجا نشسته، درست وسط خاطرات‌مان و هنوز به من می‌نگرد با چشمان خیره‌شده و به من و ما می‌گوید بدو رفیق، من تا رمق داشتم رفتم، تو هم می‌تونی، گول نخور، خوب‌تر برو.
لحظه‌ای به چشمان موسی بنگرید؛ می‌توان از برق نگاه چشم‌های زلال و هزاران‌بار گیراتر از چشمان مونالیزا داوینچی‌اش فرار کرد یا بدان خیانت کرد؟ و چه افتخار می‌کنم که این تصویر ماندگار را از آن چشمان نافذ برای رفتگان امروز جهان هستی فقط من گرفته‌ام و همین در سال‌روز آزادی خرمشهر قهرمان از جهان باقی شهدا مرا بس. بعدها امیر از بالای دیدگاه، خمپاره‌اندازی که مسجد ما را زده بود، پیدا و نابودش کرد. بعدها دوست عکاسی برایم نوشت که پدر شهید چند سال پیش کپی درون مغازه این عکس را برای ترمیم به او سپرده و هم‌اکنون نیز این عکس درون همان قاب قدیمی و در جای گذشته‌اش قرار دارد.
 

captcha
شماره‌های پیشین