648
یکشنبه، ۱۴ بهمن ۱۳۹۷
14

خبر

جشنواره فیلم فجر به سومین روز رسید

روز فرشته

روز سوم جشنواره فیلم فجر در سینمای رسانه‌ها روز فرشته‌ها بود. از انسان‌هایی که از فرشته‌ها هم بهترند تا فرشته‌ای که می‌خواهد شبیه انسان‌ها شود. با نقد سه فیلم روز سوم با ما همراه باشید.

صبح نو

جشنواره فیلم فجر به سومین روز رسید

روز فرشته

روز سوم جشنواره فیلم فجر در سینمای رسانه‌ها روز فرشته‌ها بود. از انسان‌هایی که از فرشته‌ها هم بهترند تا فرشته‌ای که می‌خواهد شبیه انسان‌ها شود. با نقد سه فیلم روز سوم با ما همراه باشید.

نقدی کوتاه به آخرین ساخته محمدرضا هنرمند
سمفونی مرگ

آقای محمدرضا هنرمند مانند کارگردانان هم‌نسلش هنوز فیلمسازی را فراموش نکرده است. هنوز فکر نمی‌کند به جایی رسیده که باید به جای فیلمسازی، منبر نصیحت و وعظ برپا کند و هنوز به خیال و قصه‌گویی ایمان دارد. همین‌ها باعث شده سمفونی نهم فیلمی قصه‌گو و خیال‌انگیز باشد که به‌رغم ایرادات و اشتباهاتش می‌توان تماشایش کرد و حتی دوستش داشت.
«سمفونی نهم» به سراغ فرشتگان رفته است. پرداختن به فرشتگان و مرگ سابقه‌ای طولانی در سینمای اروپا و آمریکا دارد. سینمای مسیحی با توجه به باورهایش در جسمیت بخشیدن به فرشته‌ها راهی سهل و گشوده در پیش دارد. فیلم هنرمند هم با نگاهی به این میراث و به طور مشخص با الهام گرفتن از فیلم City of Angels به سراغ روایت مواجهه انسان‌ها با فرشته مرگ رفته است. سوژه‌ای جذاب که در تلفیق با ایده رفت و آمد در جاده‌ای بیابانی تبدیل به یک فیلم جاده‌ای شده است. لانگ شات‌های درخشان آقای هومن بهمنش باعث تحرک فیلم شده و تصاویری به نسبت بدیع را در سینمای ایران خلق کرده است. هنرمند دوست داشته مواجهه آدم‌ها در اعصار و زمان‌های گوناگون، خصوصاً برخورد مشاهیر با فرشته مرگ را هم نشان دهد به خاطر همین در فیلم به سراغ هیتلر و کوروش و امیرکبیر هم می‌رود و این چندفضایی و رفت‌وبرگشت‌های پی‌درپی به گذشته و حال باعث از هم گسیختگی فیلم شده است. اپیزودهای تاریخی فیلم خصوصاً اپیزود امیرکبیر و بردیا؛ فرزند کوروش با بیشترین حد دقت و وسواس اجرا نشده است. اجرای سردستی و نمادین از شخصیت‌های تاریخی نه آن‌ها آنچنان که باید در نزد مخاطب حاضر می‌کند نه کمکی به پیشبرد مسیر اصلی قصه می‌کند. 
با این همه «سمفونی نهم» نشان داد همچنان می‌توان به آینده فیلمسازی هنرمند امیدوار بود و منتظر فیلم‌های بعدی‌اش نشست. کارگردانی که به دنبال تکرار خودش نیست و هنوز تلاش می‌کند فضاهای تازه‌ای را تجربه کند. «سمفونی نهم» از آن دست فیلم‌هایی است که هر 10سال یک بار در سینما ایران ساخته می‌شود و به همین سبب از دست دادنش اصلاً کار عاقلانه‌ای به نظر نمی‌رسد. 

نقدی به دومین فیلم «صفی یزدانیان»
نفرت، ترس، مالیخولیا

سینمای ایران در سال‌های اخیر سینمای نفرت‌هاست. عمده فیلم‌ها به چیزهایی می‌پردازد که فیلمساز دوست ندارد. به سیاهی‌ها و تلخی‌ها. کمتر با فیلمسازی که درباره علایق و خواسته‌هایش فیلم بسازد مواجه می‌شویم. آقای صفی یزدانیان از معدود فیلمسازانی بود که در همان فیلم نخست نشان داد دوست دارد از آنچه به آن عشق می‌ورزد فیلم بسازد. فیلم قبلی او؛ «در دنیای تو ساعت چند است»، فیلمی با دنیایی شخصی بود که برای ما آشنا می‌شد. فیلمی عاشقانه و خواستنی که اگر با جهانش موافق نبودیم لااقل درکش می‌کردیم و از آشنایی با آن خوش وقت می‌شدیم. فیلم تازه صفی یزدانیان؛ «ناگهان درخت» کاریکاتوری از فیلم قبلی او و فیلم آخر آقای پیمان معادی؛ «بمب، یک عاشقانه» است.
«ناگهان درخت» ریتم کندی دارد اما به واسطه شخصیت اصلی منفعل و بدشانسی که قصه‌اش را روایت می‌کند کندی‌اش آزاردهنده نیست. فیلم تلاش می‌کند با تولد و مرگ و با سختی و آسانی زندگی شوخی کند. شوخی با مرگ تنها با گذر از ترس‌ها ممکن می‌شود. وقتی که هنوز از مبارزه، تلاش برای تغییر وضعی که نمی‌پسندیم و «دشواری» در معنای عامش هراس داریم ، شوخی با مرگ یک شوخی بی‌مزه است. ناگهان درخت فیلم مادر و پسری است. فیلم شکایت عاشقانه پسری از مادرش که چرا به جای اسب واقعی او را سوار اسب چوبی کرده است. اسبی که توان رفتن ندارد و تنها در جا می‌زند. به نوعی تمام «ناگهان درخت» قرار بوده توضیح همین یک خط دیالوگ باشد. دیالوگی که شخصیت اصلی از چوبی بودن اسبش شکایت می‌کند، اما عقده‌های سیاسی و غیر سیاسی فیلم را به گردابی از نمادها کشانده است. 
«ناگهان درخت»، فیلم نفرت‌ها و ناکامی‌هاست. نفرت‌هایی که با دستپاچگی در زرورق فانتزی و ترس پیچیده شده است. فیلم یک مخالف سیاسی است که حتی حوصله و توان مخالفت هم ندارد و به جای مبارزه با آنچه دوست ندارد به هذیان افتاده است. «ناگهان درخت» در هزارتویی از نمادها و استعاره‌ها اسیر شده و چنان نماد روی نماد سوار می‌کند که تماشاگر خط اصلی داستان را گم می‌کند.
 ناامیدکننده‌ترین لحظه فیلم، سکانس پایانی است. ساختن سکانس‌های سوررئال و خواب‌مانند تنها در حالتی ممکن است که با تماشاگر قرار و مداری برای سوررئال بودن فیلم و فضا گذاشته باشیم. مانند کاری که آقای مهرجویی در «هامون» می‌کند. سکانس‌های مالیخولیایی هامون در واقع خواب‌های حمید هامون هستند و تماشاگر کاملاً آن را درک می‌کند. آن فضای سوررئال و غیر واقعی در ناخودآگاه هامون رخ می‌دهد و تمام فیلم تبدیل آن فضای استعاری و ناخودآگاه خواب‌ها به بیداری و خودآگاه شخصیت‌محوری است. ما در سکانس پایانی «ناگهان درخت» با یک کمدی ناخواسته مواجهیم. صحنه‌ای که از مرز فیلم‌شخصی به همانی تبدیل می‌شود که چندسال پیش فراستی درباره «جرم» کیمایی گفت. شخصیت اصلی که رانندگی بلد نیست و سعی دارد همسر پابه‌ماهش را با ماشین به بیمارستان برساند، لب ساحل ناگهان با یک درخت تصادف می‌کند و می‌میرد. اتفاقی که ما باید به عنوان شوخی با مرگ بپذیرم و درباره لایه‌های معنایی عمیقش تفکر کنیم.

 نقدی کوتاه به فیلم «قصر شیرین» 
 فرشته‌ای میان دیوها 

 آخرین ساخته آقای رضا میرکریمی چطور او را به روزهای اوجش متصل می‌کند؟ 
اگر هوادار آقای علی دایی به‌عنوان آقای گل فوتبال جهان باشید و بفهمید او به‌عنوان بازیکن نمونه دبیرستان‌های منطقه 18 تهران برگزیده شده چندان خوشحال نمی‌شوید. حکایت آقای رضا میرکریمی و فیلم تازه‌اش چنین چیزی است. «قصر شیرین» کند است و دیر شروع می‌شود، با این همه فیلم بدی نیست. بازیگران نقش کودکش درخشان‌اند و با یک آقای حامد بهداد استاندارد تماشاگر را با خود همراه می‌کند.
«قصر شیرین» جاه‌طلب نیست و این بزرگ‌ترین مشکل فیلم است. فیلمی کوچک در موقعیتی کوچک با تعمیم‌پذیری محدود. اصولاً فیلم‌های کوچک مقیاس برای رستگار شدن تنها یک راه دارند و آن هم بازی‌های درخشان است. موهبتی که قصرشیرین از آن بهره‌مند شده و میرکریمی با بازی‌های به یادماندنی‌ای که از دو کودک فیلم به خصوص شخصیت دختر گرفته، فیلمش را نجات داده است. کارگردان با اندازه نگه داشتن در استفاده از شیرین‌زبانی‌های دختر بچه فیلمش از مخاطب سوءاستفاده نمی‌کند و به خوبی نشان می‌دهد پدر بی‌احساس و مسوولیت‌ناپذیر ابتدای فیلم چطور تغییر می‌کند و در «سفر قهرمان» به بلوغ می‌رسد.
عمده داستان«قصر شیرین» در جاده می‌گذرد اما «فیلم جاده‌ای» نیست. فیلم‌های جاده‌ای در بده بستان بین قهرمان و جاده شکل می‌گیرند. جاده باید به‌مثابه یک شخصیت ساخته شود. در «قصر شیرین» خبری از این ماجرا نیست. 
جاده تنها، لوکشین فیلم است و هرگز به مرتبه شخصیت نمی‌رسد. غیر از جاده که به شخصیت تبدیل نشده و به فیلم ضربه می‌زند. شخصیت مادر غایب هم ناقص طرح می‌شود. ما می‌فهمیم که مهربان بوده، اهل قانون بوده، فداکار بوده و ... اما چند سؤال مهم درباره شخصیت مادر بی‌جواب می‌ماند و مهم‌تر از این سؤالات اطلاعاتی که درباره مادر می‌شنویم آنچنان پراکنده است و در نقاط نامناسب افشا می‌شود که شخصیت را با همه ویژگی‌هایی که فیلمنامه قصدش را داشته در نزد مخاطب حاضر نمی‌کند. هر چند همه این‌ها ایراد فیلمنامه است. میرکریمی در مقام کارگردان به جز یک هلی شات مطلقاً بی‌ربط که در پایان از ماشین و جاده می‌گیرد بی‌غلط و روان کارش را انجام می‌دهد. هلی شاتی که گویا از «دختر»؛ فیلم قبلی میرکریمی، بدون اضافه و کم به این فیلم منتقل شده است.
«قصر شیرین» فیلم بچه‌هاست. فیلمی که نشان می‌دهد بچه‌ها با درستی و پاکی‌شان چطور بهترین صفات انسانی را فراخوانی می‌کنند. صفاتی که هرچند زیر تلخی‌ها و کژی‌ها دفن شده باشد با معجزه سادگی بچه‌ها از اعماق قلب‌ها زنگار گرفته استخراج می‌شود و با کشف انسانیت، انسان دربند را رها و رستگار می‌کند. قصرشیرین می‌توانست جاه‌طلب‌تر و بلندپروازتر باشد. می‌توانست در نقطه اوج و نقطه بحران توفنده‌تر و قاطع‌تر باشد و در نهایت گره‌گشایی غافلگیر کننده‌تری را نصیب‌مان کند، اما همین که آقای رضا میرکریمیِ دوست داشتنی، از نظریه‌پرداز ناپخته و زمخت فیلم قبلی‌اش، به کارگردان ظریف و لطیفی که می‌شناختیم رجعت کرده، مایه خوشحالی است.

captcha
شماره‌های پیشین