631
چهارشنبه، ۱۹ دی ۱۳۹۷
7
دعوت مدیران به چالشی جدید | از مدیرانی که به آن‌ها دسترسی داریم بپرسیم: آیا فکر می‌کنید کسی هست که بخواهد شما را ترور کند؟

چه کسی می‌خواهد شما را ترور کند

در نمازجمعۀ اخیر تهران، برای نخستین‌بار حجت‌الاسلام حاج‌علی‌اکبری به‌عنوان امام‌جمعۀ موقت، به مصلی رفت. ایشان در جایی از خطبه‌ها، اشاره کرد به برداشتن چند ردیف از نرده‌هایی که مردم را از مسوولان (بخوانید «مدیران») جدا می‌کند. نرده‌های باقی‌مانده را هم لازم دانستند که البته باید اصلاح شود.

فراموشی متروی 10 میلیون نفری در شورای پنجم

ابراز امیدواری برای 7‌میلیون سفر روزانه با مترو

صبح نو

دعوت مدیران به چالشی جدید | از مدیرانی که به آن‌ها دسترسی داریم بپرسیم: آیا فکر می‌کنید کسی هست که بخواهد شما را ترور کند؟

چه کسی می‌خواهد شما را ترور کند

در نمازجمعۀ اخیر تهران، برای نخستین‌بار حجت‌الاسلام حاج‌علی‌اکبری به‌عنوان امام‌جمعۀ موقت، به مصلی رفت. ایشان در جایی از خطبه‌ها، اشاره کرد به برداشتن چند ردیف از نرده‌هایی که مردم را از مسوولان (بخوانید «مدیران») جدا می‌کند. نرده‌های باقی‌مانده را هم لازم دانستند که البته باید اصلاح شود.

این ماجرا از نمازجمعه تبریز آغاز شد و حالا به تهران رسیده است. اتفاق خوبی است اما خوشحالی بی‌حد و بی‌پایان برخی، تعجب‌برانگیز است. آیا این ماجرا اثری بر عملکرد مدیران خواهد داشت؟ پیش از ادامه بحث، این توضیح نیاز است که در اینجا معنای تخصصی و نیز معنای مثبتی از مدیر اراده نکرده‌ام. به‌هرحال برای پیشبُرد بحث، نیازمند واژه‌ای بودیم و هر انتخاب دیگری نیز بحث‌برانگیز است و گریزی از آن نیست. حالا برسیم به پاسخ سؤال: پاسخ، هم منفی است و هم مثبت. منفی است؛ چون اصلاً ظاهر ماجرا ارتباطی به عملکرد مدیران ندارد و با برداشتن این میله‌ها، تغییری در زندگی مردم ایجاد نخواهد شد. طبعاً از نزدیک دیدنِ مدیران هم اثر خاصی در زندگی مردم ندارد. اما پاسخ مثبت است از این جهت که شیوه زیست مدیران در جمهوری اسلامی قرار نبوده جدای از مردم باشد و اصلاً مدیران در جمهوری اسلامی چنین حقی نداشته‌اند. میله‌ها و حفاظ‌ها، تنها یکی از نشانه‌های این جدایی است. این رشته سر دراز دارد.
اندک توجهی به زندگی بسیاری از مدیران، جدایی آن‌ها از مردم را به‌خوبی نشان می‌دهد. مدیران ما در کدام محله‌ها زندگی می‌کنند؟ برخی از آن‌ها حتی در مناطق حفاظت‌شده هستند. بسیاری‌شان برای خرید شخصی منزل‌شان نیز با توجیه‌های گوناگون، کارمندانشان را به‌کار می‌گیرند. فرزندانشان را در مدارس غیرانتفاعی ثبت‌نام می‌کنند؛ آن‌هم مدارسی که برخی‌شان سودای پرورش مدیران آینده نظام را دارند تا مدیران بعدی نیز از نسل خودشان باشند. ماجرای ژن خوب را که یادتان هست؟ برخی از آن‌ها حتی زحمت رانندگی را هم به خود نمی‌دهند؛ چه رسد به اینکه بخواهند با مترو و اتوبوس رفت‌وآمد کنند. باب توجیه هم که همیشه باز است. آن‌ها نباید در خطر باشند، آن‌ها نباید وقت‌شان را برای کارهای بی‌اهمیت تلف کنند، آن‌ها نباید دغدغه مسائل و مشکلات شخصی‌شان را داشته باشند و اگر غیر از این باشد، نمی‌توانند به مسائل و مشکلات کشور فکر کنند و دیگر توجیه‌هایی که به عقل جن هم نمی‌رسد.

مردم تروریست‌اند؟
حتماً بقیه مردم هم اصلاً کار مهمی انجام نمی‌دهند. در خطر هم اگر باشند، اهمیتی ندارد. مسائل و مشکلات شخصی و خانوادگی دارند؟ خب به مدیران چه مربوط؟ بروند خودشان مشکل‌شان را حل کنند. توجیهشان هم که روشن است: مدیران این‌گونه است که می‌توانند به مردم خدمت کنند، سازندگی کنند، اصول نظام را حفظ کنند، اصلاحات سیاسی کنند و الخ. نتیجه‌اش هم که پربار است و تحسین‌برانگیز. هر روز هم یکی از میوه‌های این درخت آن‌قدر پروار می‌شود که از فرط سنگینی از درخت جدا شده و روی سر مردم می‌افتد. یک روز نماینده سراوان، یک روز رییس سازمان خصوصی‌سازی، روز دیگر فلان عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی و دخترش، دیروز هپکو، امروز ماشین‌سازی تبریز، فردا نیشکر هفت‌تپه، پس‌فردا جای دیگر و... چقدر بشماریم از این افتخارات؟ مگر تمام می‌شود؟ نرده‌ها را برمی‌داریم که چه بشود؟ که این جماعت بیایند نمازجمعه؟ خب اگر در همان حفاظ باقی‌مانده که به‌قول حاج‌آقا نیاز هم هست، جایی برایشان باشد، شاید بیایند. اگرنه، چرا بیایند؟ آیا این عدالت است که برخی از مدیران بتوانند در محل حفاظت‌شده بنشینند و بقیه نه؟ این چه انتظاری است از این جماعت؟ ماجرا از جای دیگر می‌لنگد. اصلاً مگر مدیران در خطرند؟ چه کسی و چرا باید آن‌ها را ترور کند؟ دشمنان خارجی؟ چرا؟ مگر از مدیران نالایقی که جای مسوولان نشسته‌اند، نیروی بهتری هم برای دشمن هست؟ پس خطر از سوی چه کسی؟ مردم؟ مدیران از مردم می‌ترسند؟ می‌ترسند که مردم حق‌شان را مطالبه کنند؟ تعارف را کنار بگذاریم. نکند مردم را تروریست می‌دانند؟

زیست خطرناک
از ابتدای انقلاب تا زمان آغاز به کار دولت سازندگی، عمده آقایان، مدیر نبودند؛ بلکه مسوول بودند. مسوول از اساس نیازی به چنین حفاظت‌هایی حس نمی‌کرد. چرا؟ چون خطری تهدیدش نمی‌کرد؟ خیر، اتفاقاً خطری که امروز برخی می‌خواهند به‌دروغ آن را واقعی جلوه دهند، آن زمان واقعاً بود و بیش از هر زمانی هم بود. در همان دوره بود که بهشتی‌ها و رجایی‌ها و باهنرها و بسیاری از شایسته‌ترین مسوولان را از دست دادیم. چرا؟ چون آن‌ها مدیر نبودند، مسوول بودند. مدیران، کارمندانی هستند با رتبه‌های اداری بالا که هشت صبح سر کار می‌آیند و چهار بعدازظهر هم کارشان تمام می‌شود. حالا اینکه در ساعت کاری چه می‌کنند، اهمیت چندانی ندارد. مهم این است که حضورشان ثبت شود. راه‌های گریزی برای دیر آمدن یا حتی نیامدن هم هست که یا بلدند یا کشف می‌کنند. گاهی البته اضافه‌تر هم می‌مانند که خب اضافه‌حقوق‌شان را می‌گیرند و البته آن هم تا حدی است که به کارهای شخصی و خانوادگی‌شان ضربه نخورد. اشتباه نکنید، منظورم از کار شخصی، خرید خانه و امثالهم نیست. آن که به‌عهده نیروهای زیردست است، اما بارِ سنگینِ مسوولیت تفریح و جشن و شادی و سفر خارج و بورس فرزندان و مانند آن، طبعاً به‌عهده خودشان است. ماه به ماه هم حقوق و مزایا و کارانه و حق مأموریت و چه و چه را می‌گیرند و تمام. مسوول اما این‌گونه نیست. مسوول، خودش را بدهکار انقلاب و مردم می‌داند. کارش صبح و شب ندارد، تعطیل و غیرتعطیل ندارد. حقوقی اگر می‌گیرد، آن‌قدری است که روزگارش مثل مردم عادی بگذرد، نه آن‌قدر که زندگی لاکچریِ چندین نسل پس از خودش را هم تأمین کند.

عزت شاهی: خرجی نداشتم که پولی بگیرم
برای نمونه، توجه کنید به زندگی جناب عزت مطهری (معروف به عزت شاهی) از برجسته‌ترین مبارزان انقلاب. وی پس از انقلاب در کمیته انقلاب اسلامی مشغول به کار می‌شود و مسوولیتی به‌عهده می‌گیرد. در کتاب «خاطرات عزت شاهی» می‌خوانیم که عزت مطهری از ابتدای انقلاب تا زمان ازدواجش، هیچ پولی از کمیته نمی‌گیرد. او می‌گوید من شب‌ها در کمیته می‌ماندم، غذایم را همان‌جا می‌خوردم و رفت‌وآمدم هم بیشتر با پای پیاده بود و بنابراین خرجی نداشتم که بخواهم پولی بگیرم. پس از ازدواجش هم به‌اندازه یک کارمند معمولی و چه‌بسا کمتر دستمزد می‌گیرد. چنین چیزی در میان مدیران، شبیه طنز است. غیر از این است؟ 

کبریت‌های بی‌خطر
حالا به‌موازات افزایش مدیران و کم‌یاب شدن مسوولان و به‌موازات حرفه‌ای شدنِ یگان‌های حفاظت مدیران، دیگر مثل قبل خبری از تهدید و ترور نیست. این، نه به‌دلیل تبحّر ما در حفاظت، بلکه به‌دلیل بی‌خطر شدن جماعتی است که مدیران جامعه هستند و جای مسوولان سابق نشسته‌اند. در گذشته اگر خطری بود، به‌دلیل زیست مسوولان بود. زیست آن‌ها اقتضاء می‌کرد که با مردم باشند، مثل آن‌ها و چه‌بسا سخت‌تر از آن‌ها زندگی کنند تا مشکلات‌شان را بفهمند و برایشان کاری کنند. آن‌ها خود را بدهکار می‌دانستند و این، همان چیزی است که دشمنان و منافقان از آن احساس خطر می‌کردند و رو به ترور می‌آوردند.
شکی نیست که تعداد معدودی از مسوولان یا دانشمندان نیازمند حفاظت و مراقبت‌های ویژه‌اند،  اما وقتی این حفاظت‌ها خارج از قاعده برای همه اجرا می‌شود و مهم‌تر آنکه از یک امر ضروری در راستای خدمت به مردم، تبدیل به یک مؤلفه هویت‌ساز و تمایزساز می‌شود، از کارکرد خود خارج شده و به ضدّ خود تبدیل می‌شود. در چنین روندی، هم ممکن است بسیاری از مسوولان، تغییر کنند و تبدیل به مدیر شوند و هم فضا برای ورود افراد تشنه قدرت و مدیریت به مراکز حساس کشور باز می‌شود؛ کما اینکه این‌هردو به‌وفور اتفاق افتاده است. بااین‌وصف، ما از چه چیز باید خوشحال باشیم؟ بابت برداشته شدن حفاظ‌ها، آن‌هم نه همه حفاظ‌ها؟ حداقلی‌ترین نشانه‌ها و حتی وظیفه‌های مسوولان تراز جمهوری اسلامی سال‌ها با انکار و استنکاف دریغ شده بود. حالا با برگشتن بخشی از خیلِ این نشانه‌های، تغییر خاصی در روند زندگی مردم ایجاد نمی‌شود. اگر این روند ادامه یافته و نشانه‌ها یکی‌یکی بازگشتند و عمل به وظایف آنچنان که باید آغاز شد، آنگاه می‌توان امیدوار شد به جایگزینی مسوولان به‌جای مدیران. البته که همین حد را هم به فال نیک می‌گیریم و امیدواریم دیگر نشانه‌ها هرچه سریع‌تر خود را نشان بدهند، إن‌شاءالله.
و اما درباره امام‌جمعه جدید. حذف این نرده‌ها اگر آغاز فرآیندی جدید باشد، بسیار مبارک است. اگر مراحل پس از این حذف، پیگیری جدی‌تر و عملیاتی‌تر اهداف انقلاب اسلامی و مطالبات مردم باشد، این حذف نشانه‌ای بسیار مبارک خواهد بود. این حذف، شاید برای مدیرانِ حفاظت‌شونده چندان تفاوتی نکند و بلکه اسباب دردسرشان شود؛ اما حتماً برای مسوولان باعث خیر است.

مدیران را به چالشی جدید دعوت کنیم
از این حرف‌ها بگذریم و برسیم به حرف آخر. مدتی پیش، چالشِ «فرزندت کجاست؟» برای مدیران مطرح شد و اتفاقاً مدیران بسیاری هم در آن مشارکت کردند و با پاسخ‌های حیرت‌انگیزشان، طنزهای تلخی را رقم زدند. حالا بیایید آقایانِ مدیر را به چالشی جدید دعوت کنیم و از آن‌ها بخواهیم به این سؤال پاسخ بدهند: چه کسی می‌خواهد شما را ترور کند؟ و چرا؟ در واقع ما می‌خواهیم بدانیم که اصلاً از نظر آن‌ها، خطری تهدیدشان می‌کند یا نه؟ و اگر چنین خطری هست، از چه کسی یا از سوی کجاست؟ و این تهدید به چه دلیلی است؟ آقایان چه کرده‌اند که چنین تهدیدی را سبب شده؟

captcha
شماره‌های پیشین