629
دوشنبه، ۱۷ دی ۱۳۹۷
13
گزارشی از نقد حسین سوزنچی بر یادداشت آرش نراقی با عنوان «پارادوکس مدارا»

تلاش ناموفق در دفاع از پارادوکس «حق ناحق‌بودن»

گفتمان روشنفکری دینی لیبرال به‌نمایندگی افرادی مانند عبدالکریم سروش و محمد مجتهد شبستری که اوج آن به‌دلایل تاریخی و سیاسی به سال‌های میانی دهه 70 تا دهه 80 برمی‌گردد، مدتی است که به محاق رفته است و در«بازار» اندیشه خریداری ندارد. آن روزها در مقابل گفتمان روشنفکری دینی، شخصیت‌هایی همچون آیت‌الله مصباح و حسن رحیم‌پور قرار داشتند؛ اما این روزها چهره‌های جوان‌تر گفتمان روشنفکری دینی لیبرال، درصدد بازسازی و احیای آن برآمده‌اند. یکی از این چهره‌ها «آرش نراقی» است که مقالات متعددی در همین زمینه منتشر کرده است. مخالفت‌ها با این گفتمان نیز از سوی چهره‌هایی جوان‌تر مانند حجت‌الاسلام حسین سوزنچی صورت می‌گیرد. اخیراً سوزنچی نقدی بر یکی از مقالات نراقی با عنوان «پارادوکس مدارا» در کانال شخصی‌اش منتشر کرده است. این نقد «تلاشی ناموفق در دفاع از پارادوکس حق ناحق‌بودن» نام دارد که در این نوشته گزارشی از این نقد ارائه می‌شود.

صبح نو

گزارشی از نقد حسین سوزنچی بر یادداشت آرش نراقی با عنوان «پارادوکس مدارا»

تلاش ناموفق در دفاع از پارادوکس «حق ناحق‌بودن»

گفتمان روشنفکری دینی لیبرال به‌نمایندگی افرادی مانند عبدالکریم سروش و محمد مجتهد شبستری که اوج آن به‌دلایل تاریخی و سیاسی به سال‌های میانی دهه 70 تا دهه 80 برمی‌گردد، مدتی است که به محاق رفته است و در«بازار» اندیشه خریداری ندارد. آن روزها در مقابل گفتمان روشنفکری دینی، شخصیت‌هایی همچون آیت‌الله مصباح و حسن رحیم‌پور قرار داشتند؛ اما این روزها چهره‌های جوان‌تر گفتمان روشنفکری دینی لیبرال، درصدد بازسازی و احیای آن برآمده‌اند. یکی از این چهره‌ها «آرش نراقی» است که مقالات متعددی در همین زمینه منتشر کرده است. مخالفت‌ها با این گفتمان نیز از سوی چهره‌هایی جوان‌تر مانند حجت‌الاسلام حسین سوزنچی صورت می‌گیرد. اخیراً سوزنچی نقدی بر یکی از مقالات نراقی با عنوان «پارادوکس مدارا» در کانال شخصی‌اش منتشر کرده است. این نقد «تلاشی ناموفق در دفاع از پارادوکس حق ناحق‌بودن» نام دارد که در این نوشته گزارشی از این نقد ارائه می‌شود.

نراقی در یادداشتی با عنوان «پارادوکس مدارا» از مفهوم 
«حق ناحق‌بودن» یاد می‌کند و می‌خواهد بر این مبنا تفسیری از مدارا ارائه دهد. این مفهوم به‌نوعی ذات و گوهر «لیبرالیسم» است. سوزنچی در نقد خود بر این مقاله سعی کرده است ابتدا تقریری از مفهوم پارادوکسیکال «حق ناحق‌بودن» از منظر نراقی ارائه دهد، سپس تلاش نراقی را برای حل این تناقض شرح و نقد کند و در نهایت دو تبیین عقلی برای لزوم اخلاقی مدارا کردن ارائه کند.
سوزنچی در بخش نخست می‌نویسد: «حق ناحق بودن» چیست؟ ایشان در ابتدای مقاله‌اش جملاتی دارد که ظاهراً می‌خواهد بگوید این عبارت حاوی پارادوکس صریح نیست، چرا که «حق» اول به معنای «حق داشتن» است و «حق» دوم به معنای «حق بودن» است و منطقاً تلازمی بین این دو برقرار نیست تا عبارت فوق صریحاً حاوی تناقض شود.
او می‌افزاید: بند دوم مقاله وی کوششی است برای اینکه پارادوکس بودن این عبارت را به لحاظ محتوایی شفاف کند؛ و با استناد به دو مبنا به‌خوبی از عهده این کار بر آمده است. آن دو مبنا عبارتند از:
الف) مرکب بودن مفهوم «حق اخلاقی» از دو جزء «تکلیف و جواز» (که این را «تحلیل حافظ جواز» می‌نامد)
ب) بد بودن یک امر لزوماً فاعل فعل را مکلف به پرهیز از انجام فعل می‌کند.
سوزنچی به تلاش نراقی برای خروج از این پارادوکس اشاره‌می‌کند و درباره مبنای «الف» نراقی می‌نویسد: [نراقی] برای خروج از مبنای الف، می‌گوید: «اگر می‌توانستیم تلقی‌ای از مفهوم «حق» داشته باشیم که فقط مبتنی بر جزء تکلیفی و فاقد جزء جوازی باشد، در آن صورت مفروضات ما به تناقض نمی‌انجامید. آیا می‌توان مفهوم «حق» را چیزی جز الزام «تکلیف عدم مداخله» بر دیگران ندانست؟» اما راهی که درپیش می‌گیرد این است که نشان می‌دهد که مفهوم «جواز» و مفهوم «تکلیف عدم مداخله» منطقاً مستلزم یکدیگر نیستند. به تعبیر دیگر، منطقاً تلازمی بین «جواز یک فعل» و «تکلیف دیگری به عدم مداخله» وجود ندارد. تا اینجای مقاله، بحث کاملاً بر اساس ضوابط منطقی پیش رفته است؛ اما اینجاست که یک‌دفعه با یک پرش کاملاً غیر منطقی در نتیجه‌گیری مواجه می‌شویم. از این رو، لازم است عین عبارت ایشان که پرش مذکور را نشان می‌دهد، نقل شود: «از این مثال‌ها برمی‌آید که مفهوم جواز و تکلیف عدم مداخله منطقاً مستقل از یکدیگرند و می‌توان یکی را بدون دیگری داشت. اکنون می‌توان ادعا کرد که حق اخلاقی در واقع چیزی جز یک حق تکلیف‌آور (Claim Right) نیست. به بیان دیگر، وقتی که حق الف را برای یک فرد اثبات می‌کنیم، در واقع فقط و فقط اثبات کرده‌ایم که دیگران حق ندارند مانع انجام فعل الف توسط آن فرد شوند. همین و بس. در تحلیل ما، اثبات آن حق مطلقاً مستلزم آن نیست که آن فرد مجاز است که فعل الف را انجام دهد یا انجام ندهد.»
سوزنچی برای اینکه استدلال نراقی را تصریح ببخشد آن را خلاصه کرده و در قالب یک مثال مطرح می‌کند و می‌نویسد: یک‌بار دیگر به روند استدلال دقت کنید: الف. عموماً مفهوم «حق اخلاقی» را مرکب از دو جزء «تکلیف عدم مداخله دیگران» و «جواز انجام فعل» می‌دانند؛ و بر این اساس «حق ناحق بودن» پارادوکسیکال است. ب. اگر می‌توانستیم تلقی‌ای از مفهوم «حق» داشته باشیم که فقط مبتنی بر جزء تکلیفی و فاقد جزء جوازی باشد، در آن صورت مفروضات ما به تناقض نمی‌انجامید. ج. مفهوم «تکلیف عدم مداخله دیگران» و «جواز انجام فعل» منطقاً مستقل از یکدیگرند و می‌توان یکی را بدون دیگری داشت. نتیجه: اکنون می‌توان ادعا کرد که «حق اخلاقی» در واقع چیزی جز یک «حق تکلیف‌آور» نیست!
سوزنچی می‌افزاید: در سه مقدمه مذکور اشکالی نیست؛ اما معلوم نیست از آن مقدمات چگونه این نتیجه حاصل شد؟! مطلب را با یک مثال توضیح می‌دهم: مفهوم «کتابخانه» از ترکیب دو مفهوم «کتاب» و «خانه» درست شده است.
 دو مفهوم «کتاب» و «خانه» با هم تلازم منطقی ندارند: ممکن است خانه‌ای باشد که کتابی در آن نباشد؛ یا کتابی باشد که در هیچ خانه‌ای نباشد. اکنون می‌توان ادعا کرد که کتابخانه چیزی جز یک «کتاب» نیست!
نراقی در مقاله‌اش در مورد مبانی «ب» تناقض گفته است که بد بودن یک فعل از نظر اخلاقی دیگران را مجاز نمی‌کند که در کار او دخالت کنند. او نوشته است: به‌راحتی می‌توان شرایطی را فرض کرد که فردی در حال انجام فعل اخلاق ناروایی است اما من مجاز نیستم که دخالت کنم و مانع انجام آن فعل شوم. برای مثال، فرض کنید که دخالت من ممکن است جان من را شدیداً به مخاطره بیندازد، یا ممکن است دخالت کردن در این قبیل امور هزینه‌های مالی بسیار هنگفتی را بر گرده دولت، شهروندان، یا دستگاهای نظارتی بگذارد، و غیره.
 البته فعل الف همچنان اخلاقاً نارواست اما تحت شرایط یاد شده (یا شرایطی از آن نوع) ممکن است که من یا هر فاعل ذی‌ربط دیگر مجاز به دخالت در کار فاعل آن فعل نباشیم.
سوزنچی در نقد این فراز می‌گوید: اینجا نیز آشکار است که به جای اینکه پاسخ مسأله مورد نظر را بدهد، صورت مسأله را عوض کرده، و در واقع، صورت مسأله اصلی را پاک کرده است. وی باید نشان می‌داد تلازمی بین «ناروا بودن یک کار» و «نباید آن کار را انجام داد» نیست! اما به جای اینکه درباره تلازم یا عدم تلازم بین این دو بحث کند، با یک مثال، «حکم اخلاقی به خودی خود را با «حکم اخلاقی در مقام تزاحم» در هم آمیخت تا از وضعیت «حکم در مقام تزاحم» درباره «حکم به خودی خود» نتیجه‌ای بگیرد! ساده‌تر بگویم؛ حتی همان تکلیف ناشی از حق را نیز با همین عبارات وی می‌توان زیر سؤال برد. با همان ادبیات وی می‌توان گفت: «به‌راحتی می‌توان شرایطی را فرض کرد که فردی در حال انجام فعل اخلاق روایی است اما من موظف هستم که دخالت کنم و مانع انجام آن فعل شوم. برای مثال، فرض کنید که دخالت نکردن من ممکن است جان او را شدیداً به مخاطره بیندازد، یا ممکن است دخالت کردن در این قبیل امور هزینه‌های مالی بسیار هنگفتی را بر گرده دولت، شهروندان، یا دستگاهای نظارتی بگذارد، و غیره».
سوزنچی در پایان دو تبیین عقلی برای لزوم مدارا کردن ارائه می‌دهد و می‌نویسد: اولاً در جایی که «مدارا» اساساً از مقوله «حکم اخلاقی در مقام تزاحم» باشد، نه از مقوله «حکم اخلاقی به خودی خود». یعنی در جایی که شخص انجام کار را به حق ناروا می‌داند و حق مداخله کردن برای جلوگیری هم دارد اما در عین حال، «به دلایل دیگر» از درگیر شدن و الزام‌کردن دیگری اجتناب می‌ورزد. دوم در جایی که انسان درباره ضرورت انجام یا ترک کاری صرفاً گمان دارد و به اطمینان عقلایی نرسیده است؛ که در اینجا چون مبنای دومی که آقای نراقی بدان اشاره کرد، عملاً حاصل نمی‌شود، وظیفه و جوازی برای مداخله نمی‌ماند؛ یعنی انسان چون مطمئن نیست که «انجام امر الف اخلاق نارواست» پس نمی‌تواند نتیجه بگیرد که «من یا هر فاعل ذی‌ربط در صحنه (اخلاق) مجاز است که مانع انجام آن فعل شود»؛ و عملاً باید مدارا پیشه کند. این مطلبی است که ناخودآگاه در ادبیات خود آقای نراقی هم مدنظر قرار گرفته است. 
وی در پایان بند سوم مقاله‌اش مطلب را چنین جمع‌بندی می‌کند: «بنابراین، مدارا کردن با دیگری یا به رسمیت شناختن حق ناحق بودن او در نسبت به امر الف به این معناست که: (یک) انجام فعل الف اخلاقاً نادرست است؛ (دو) (دست کم به گمان من) او مجاز به انجام آن فعل نیست؛ (سه) ولی من مکلف هستم که مانع انجام آن فعل توسط او نشوم. این سه گزاره با یکدیگر سازگارند، و فرد خردورز می‌تواند آن‌ها را با هم و به نحوی سازگار در نظام عقاید خود بپذیرد.»سوزنچی در نهایت این‌طور نتیجه‌گیری می‌کند: ما باور داریم که یک فرد خردورز می‌تواند این‌ها را به‌نحوی سازگار در نظام عقاید خود جمع کند اما اگر دقت کنید نحوه نگارش ایشان که عبارت «دست کم به گمان من» را داخل پرانتز در گزاره دوم افزوده است، عملاً بحث را به عرصه «مدارای ناشی از عدم اطمینان» می‌کشاند. در واقع، وی با افزودن این دو عبارت، فضای کل مقاله را از مدعا و استدلالی، به استدلال و مدعایی دیگر در باب مدارا منتقل کرده است. استدلال نهفته ایشان چنین است: «هر جا که من مطمئن نباشم که انجام فعل الف اخلاقاً نادرست باشد و صرفاً گمان به درستی آن داشته باشم، من مکلف هستم که مانع انجام آن فعل توسط او نشوم.» و البته دقیق‌تر آن است که حکم اخلاقی‌ای که شهود عقلی بدان حکم می‌کند، نه گزاره فوق، بلکه این گزاره است: «هر جا که من مطمئن نباشم که انجام فعل الف اخلاق ناصواب باشد و صرفاً گمان به درستی آن داشته باشم، من مکلف نیستم که مانع انجام آن فعل توسط او شوم.» و این سخن، چنانکه دیدیم یک عرصه از عرصه‌هایی است که مدارا را مجاز می‌کند... نیازی نیست که سرنوشت مفهوم مدارا را با سرنوشت این عبارت حاوی تناقض گره بزنیم. 

captcha
شماره‌های پیشین