624
دوشنبه، ۱۰ دی ۱۳۹۷
4
روایت حجت‌الاسلام خاموشی از رایزنی‌هایش با نامزدهای معترض

موسوی گفت نمی‌گویم تقلب شده اما تخلف شده است

زنگ خطر با انحراف از آرمان‌های امام به صدا درآمد

حواس‌تان هست

سخنان جنجالی اخیر سید‌حسن خمینی به شدت مورد استقبال جریان معاند و تحلیلگران حوزه ایران در رسانه‌ها و بنگاه‌های فکری غربی و عربی قرار‌گرفته است. به‌گونه‌ای که این رسانه‌ها با انعکاس آن نسبت به عملیات روانی در راستای اسم رمز رضایت عمومی نسبت به حاکمیت‌(رفراندوم) پرداخته‌اند.

صبح نو

روایت حجت‌الاسلام خاموشی از رایزنی‌هایش با نامزدهای معترض

موسوی گفت نمی‌گویم تقلب شده اما تخلف شده است

 در روزها و شب‌های پرتنش کشور در فتنه 88، افرادی با شؤون مختلف اجتماعی و حاکمیتی، با موضع رسمی یا غیررسمی به سراغ دو نامزد معترض در انتخابات ریاست جمهوری دهم رفته و با آن‌ها مذاکراتی داشتند تا به رفع ابهامات و التهابات کمک کنند. اینان تماس‌ها و مذاکراتی در این جهت با آقای موسوی و آقای کروبی داشتند که زمینه‌ها، متن و پیامدهای هر یک سرگذشتی ویژه دارد و خواندنی است.
آنچه در ادامه می‌آید روایت آقای سیدمهدی خاموشی از رایزنی‌هایش با نامزدهای معترض است که در کتاب «فتنه تغلب» نقل شده است:
من به‌عنوان عضو حقوقی در جلسات شورای هنر به ریاست آقای مهندس موسوی شرکت داشتم. نزدیک انتخابات ریاست جمهوری سال 1388 دو، سه
بار از ایشان پرسیدم که شما می‌خواهید در این انتخابات به میدان بیایید؟ اوایل آقای موسوی می‌گفت: نه، چنین انگیزه‌ای ندارم. اما یک بار دمِ آسانسور که ایشان به بدرقه من آمده بود، گفتم: گویا شما می‌خواهید بیایید. ایشان گفت: حالا ببینیم...؛ فهمیدم بی‌میل نیست.
از ایشان پرسیدم : شنیده‌ها حاکی است در زمانی که آقا رییس‌جمهوری بودند و شما نخست وزیر بودید، گاهی رابطه شما شکرآب بوده؛ حالا چگونه می‌خواهید با ایشان کار کنید؟
آقای موسوی گفت: ببینید آقای خاموشی! امام؟ره؟آن موقع ولی فقیه و رهبر بودند؛ من نخست وزیر بودم و آقای خامنه‌ای رییس‌جمهوری. ما اختلافات را تبیین می‌کردیم؛ گاهی هم داوری را پیش امام؟ره؟ می‌بردیم. گفتم: خب حالا که آقا رهبر هستند چه می‌کنید؟ ایشان با تأنی گفت: من قانوناً و شرعاً باید از ایشان تبعیت کنم. این گفت‌وگوها بین ما گذشت تا آنکه مهندس موسوی رسماً اعلام نامزدی کرد و آقای خاتمی هم رفت پشت سرایشان. بعد دیدم که حتی نهضت آزادی هم با آقای موسوی جلسه گذاشت... تا رسیدیم به روز انتخابات. آن موقع من برای بازدید از مجموعه کوثر به ترکیه رفته بودم؛ همان جا هم رأی دادم. بعد از انتخابات، از طریق یکی از دوستان از حوادث پس از انتخابات در وضع تهران با خبر شدم و زودتر برگشتم ایران؛ برای اینکه اگر می‌توانم، طبق وظیفه‌ام کاری انجام بدهم. این ماجرا گذشت، تا رسیدیم به روزی که مجمع روحانیون مبارز اعلام کرد: می‌خواهیم برای راهپیمایی بیرون بیاییم. من سریع گشتم و آقای کروبی را 
پیدا کردم.
من گفتم: از اول انقلاب، چند دوره انتخابات در این مملکت برگزار شده؛ این انتخابات هم چیز جدیدی نیست؛ چرا می‌خواهید بهانه بگیرید؟ ایشان گفت من دیگر خسته و ناراحتم. به هر حال گفتم: با مجمع روحانیون مبارز چه می‌کنید؟ او گفت: این‌ها هر زمانی، رنگی به خود می‌گیرند. گفتم: مجمع اعلام کرده که روز شنبه می‌خواهیم تظاهرات کنیم. نظر شما چیست، گفت: اگر مردم باشند، من هم می‌آیم. گفتم: آقای کروبی شما بیرون نمی‌آیید! گفت: تهدید می‌کنید؟ گفتم: این چه کاری است؟ ضد انقلاب دارد جبهه‌ای را علیه نظام آرایش می‌دهد. این فتنه است. شما که انقلابی هستی، طیف خودت را جدا کن. ایشان بلند شد رو به قبله نشست. گفت: خدایا می‌دانی من این سیّد را می‌شناسم و قبولش دارم؛ حالا به من می‌گوید بیرون نیا، نمی‌آیم. این وسط مدام به اتاق بغلی می‌رفت و بر می‌گشت. گفتم: آقای کروبی بنشینید مثل دو آدم عاقل با هم صحبت کنیم.
نخستین ملاقات ما بعد از انتخابات، پس از حوادث روز دوشنبه 25 خردادماه بود. آنجا (فرهنگسرای هنر) به ایشان گفتم: آقای موسوی! جریان چیست؟ چرا این قدر شتاب‌زده و به هم ریخته عمل می‌کنید؟ ایشان گفت: آقای احمدی‌نژاد دروغ می‌گوید؛ مثلاً دیدید در این مصاحبه چه کار کرد؟ دیدید چه بلایی سر ما آورد؟ من به ایشان گفتم: گیرم کسی به کسی دیگر ظلم کرده باشد یا جناحی به جناح دیگر؛ ولی به خاطر دعوای شخصی و جناحی نباید قیصریه را به آتش کشید.
ایشان گفت: من نمی‌گویم تقلب شده اما تخلف شده است؛ مثلاً از بیت‌المال برای خیلی از کارها استفاده کرده‌اند. گفتم: برای جنابعالی از بیت‌المال استفاده نکرده‌اند؟ آن‌هایی که به شما کمک کرده‌اند، همه از اموال شخصی‌شان بوده است؟ جوابی نداد، همین‌جور نگاه کرد به من، شما نمی‌توانید بگویید فقط اموال شخصی طیّب و طاهر به من هدیه شده است. برای تخلف هم باید شکایت کرد، اما این چه بساطی است؟
گفتم: فکر می‌کنم دیگر نتوانیم با هم صحبت کنیم. ایشان گفت: یعنی این آخرین دیدار ماست، گفتم: نمی‌دانم ولی انگار ضرورتی ندارد. چون ما هرچه با شما صحبت می‌کنیم، باز سر جای اول‌مان هستیم و تکان نمی‌خوریم. بعد گفتم: من شما را دارای سابقه انقلابی می‌دانم؛ به نظر نمی‌رسد این کارهای شما به نفع انقلاب باشد. همان جا گفتم: یادتان هست نزدیک انتخابات، دم این آسانسور به من گفتید شرعاً و قانوناً تابع رهبری هستم؟ آقای موسوی سکوت کرد.

captcha
شماره‌های پیشین