569
دوشنبه، ۱۶ مهر ۱۳۹۷
14
نگاهی به رمان «بی‌کتابی»

وای اگر قصه ما  عبرت تاریخ شود

یادداشت آزاده جهان احمدی

«صبح‌نو» در گفت‌وگو با ذاکری، یک عمر فعالیت هنری‌اش را مرور کرده است

صورتگر صورت‌ها

استاد علیرضا ذاکری نقاش، کاریکاتوریست و گرافیست برجسته کشور است. او از دوران جنگ کار حرفه‌ای را شروع کرده و بعدها در پرمخاطب‌ترین رسانه‌های کشور فعالیتش را ادامه داده است. ویژگی برجسته استاد ذاکری تبحر ایشان در کشیدن پرتره‌هاست. در سال‌های اخیر پرتره‌های ایشان از شخصیت‌های فرهنگی، سیاسی و علمی بارها خبرساز شده است. اندکی پس از 50سالگی به سراغ او رفتیم تا یک عمر فعالیت هنری‌اش را مرور کنیم. با ما همراه باشید.

صبح نو

«صبح‌نو» در گفت‌وگو با ذاکری، یک عمر فعالیت هنری‌اش را مرور کرده است

صورتگر صورت‌ها

استاد علیرضا ذاکری نقاش، کاریکاتوریست و گرافیست برجسته کشور است. او از دوران جنگ کار حرفه‌ای را شروع کرده و بعدها در پرمخاطب‌ترین رسانه‌های کشور فعالیتش را ادامه داده است. ویژگی برجسته استاد ذاکری تبحر ایشان در کشیدن پرتره‌هاست. در سال‌های اخیر پرتره‌های ایشان از شخصیت‌های فرهنگی، سیاسی و علمی بارها خبرساز شده است. اندکی پس از 50سالگی به سراغ او رفتیم تا یک عمر فعالیت هنری‌اش را مرور کنیم. با ما همراه باشید.

استاد ذاکری جایی گفته بودید هنر را از 10سالگی شروع کردید. چطور وارد عرصه هنر و نقاشی شدید؟ اصلا چرا به این حوزه علاقه پیدا کردید؟
ما تا آمدیم دست چپ و راستمان را بشناسیم انقلاب شد. انقلاب هم با خودش ذائقه تازه‌ای آورد. تراکت، پوستر و نقاشی جزو لوازم اولیه هر قیامی است. 
وقتی آدم‌ها به کف خیابان می‌آیند پلاکارد و پارچه‌نوشته در دست می‌گیرند که همه این‌ها هم به خوشنویسی و نقاشی و گرافیک منتهی می‌شود. آن سال‌ها انقلاب باعث شده بود هنر در سراسر کشور فراگیر شود. شانسی که من داشتم این بود که برادر بزرگترم به شکل تجربی نقاشی کار می‌کرد. من کلاس اول راهنمایی بودم. 
وقتی می‌دیدم مدادرنگی برادرم 64رنگ دارد شگفت‌زده می‌شدم. همین ذوق و علاقه باعث شد که درگیر نقاشی شوم. با ترس و لرز به وسایل نقاشی برادرم دست می‌زدم. یکی، دو سال بعد بود یک‌روز گفت تو تا این حد علاقه داری؟! بعد همه وسایل نقاشی‌اش را به من بخشید. 

اولین فعالیت‌های حرفه‌ای‌تان از کجا شروع شد؟
 در آن سال‌های اول من در بسیج فعالیت می‌کردم. من بهار و تابستان سال 1362 به جبهه رفتم. مثل همه بسیجی‌ها دوست داشتم خط مقدم جنگ بروم. چون سنم کم بود نمی‌گذاشتند. مجبور شدم در روابط عمومی فعالیت کنم.
 آنجا خط می‌نوشتم و نقاشی می‌کردم و... 
تا اینکه در مقدماتی والفجر سه، در همان روز ورود به خط مقدم، خمپاره‌ای روی سنگر‌مان خورد و مجروح شدیم. بعد از مجروح شدنم وقتی برگشتم، خانواده اجازه ندادند دوباره به جبهه برگردم. همان موقع به‌عنوان نقاش جذب یکی از نهادهای انقلابی شدم. از همان موقعی نقاشی پرتره را شروع کردم. 

وقتی به جبهه رفتید خیلی کوچک بودید. بین سن کم شما و جدیت جنگ تضاد جالبی وجود دارد. می‌توانید از خاطرات آن دوران چیزی را با ما شریک شوید؟
مثل همه بسیجی‌ها دوست داشتیم خط مقدم جنگ باشم، اما اجازه نمی‌دادند. همین نکته سبب شد من و دو بسیجی دیگر که هم‌سن‌وسال بودیم را در یک چادر تبلیغاتی نزدیک مریوان در مقری که محل استقرار موقت نیروهای علمیات بود، 50روز را گذارندیم.
 گاهی به ما سر می‌زدند! یک شب آمدند و نیمه‌های شب بعد رفتند برای عملیات و ما را نبردند. خیلی شاکی شدیم. گفتیم ما را 50روز این‌جا نگه داشتید، پس ما چی؟ فرمانده‌مان گفت سه روز بعد می‌آیم دنبالتان.
 تا آن موقع خط ندیده بودیم. ارتفاعات کله‌قندی در محاصره ایرانی‌ها بود. سنگرهای بالای تپه‌ای که مشرف به عراقی‌ها بود رفتم. جنازه‌های عراقی‌ها از سه روز قبل آن‌جا دیده می‌شد. از بچه‌ها پرسیدم عراقی‌ها کجا هستن؟ گفتند آن روبه‌رو. 
وقتی برگشتم سنگرمان، پرسیدم اینجا پشه داره؟ گفتند پشه چیه؟ اینجا پشه نداره! گفتم پس این‌ها چی بود که از دور سرم رد می‌شدند و ویز ویز صدا می‌دادند؟ یکی از بچه‌ها خندید. پرسید کجا رفته بودی؟ گفتم رفتم سنگرهای بالای تپه. گفت دیوانه تک‌تیراندازهای عراقی نشانه‌ات رفته بودند. 
همیشه به خودم می‌گویم ای کاش یکی از آن تیرها خطا نمی‌رفت. بعدازظهر آن روز عراقی‌ها آتش تهیه می‌ریختند. می‌خواستند ما از سنگرها بیرون نیاییم تا بتوانند نیرو هلی‌برد کنند. شب نشده خمپاره‌ای روی سنگر خورد و زخمی برگشتیم عقب.
 
اشاره‌ مختصری به فعالیت‌هایتان بعد از برگشتن از جبهه کردید، کمی بیشتر آن مقطع را توضیح دهید.
چهار، پنج سال بعد از برگشتن از جبهه به سربازی رفتم. 
در لشکر پنج نصر مشهد شانس آشنایی با استاد تقی‌زاده نصیبم شد. 6ماه با این استاد بزرگ در یک  مجموعه بودیم و از ایشان بسیار آموختم. سال‌ها نزد ایشان نقاشی را به‌صورت آکادمیک آموزش دیدم.
 این اتفاق خیلی من را به سوی جلو شلیک کرد. فرمانده تبلیغات لشکر یک روز ما را صدا کرد و گفت بیایید فیلمی ببینیم و برایش نقاشی و پوستر طراحی کنیم. فیلم بمباران شیمیایی حلبچه بود. وحشتناک بود.
 تا آن روز چنین تصاویری ندیده بودیم. آن دوران مثل امروز نبود که رسانه‌ها فراگیر شده‌اند و تصاویر جنگ‌ها و کشته‌ها همه‌جا دیده می‌شود. این تصاویر خیلی تاثیرگذار بود. به غیر این کارها در سربازی برای آگهی‌ها تلویزیونی لشکر، کپشن‌نویسی هم می‌کردم. 
بعد از سربازی هم  تا سال 1372 فعالیت جدی‌ام نقاشی بود. پرتره‌هایی هم که امروزها از من می‌بینید حاصل نقاشی‌ها و تجربیات آن‌ سال‌هاست. آن روزها از بنر خبری نبود. 
همه نقاشی‌های بزرگ باید با دست طراحی می‌شد. این تابلوهایی که این روزها در میدان ولیعصر نصب می‌شود، ابتدا با کامپیوتر طراحی و بعد پرینت می‌شود. آن سال‌ها در همین ابعاد نقاشی می‌کشیدیم. 

captcha
شماره‌های پیشین