566
جمعه، ۱۳ مهر ۱۳۹۷
12
دکتر شالچی در گفت‌وگو با «صبح نو» تجربه زیست دانشگاهی‌اش را بازگو می‌کند

برای تولید علم بومی «وقت» نداریم

دانشگاه ایرانی چطور می‌تواند موجودیتش را توجیه کند؟ به تعبیر ساده‌تر دانشگاه به چه درد می‌خورد؟ این مساله را با دکتر وحید شالچی، عضو هیات علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی به بحث گذاشتیم. او به‌تازگی از فرصت مطالعاتی یک‌ساله‌اش از کشور کانادا بازگشته است و تجربیاتی را از زیست دانشگاهی در این کشور نیز به همراه دارد.

صبح نو

دکتر شالچی در گفت‌وگو با «صبح نو» تجربه زیست دانشگاهی‌اش را بازگو می‌کند

برای تولید علم بومی «وقت» نداریم

دانشگاه ایرانی چطور می‌تواند موجودیتش را توجیه کند؟ به تعبیر ساده‌تر دانشگاه به چه درد می‌خورد؟ این مساله را با دکتر وحید شالچی، عضو هیات علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی به بحث گذاشتیم. او به‌تازگی از فرصت مطالعاتی یک‌ساله‌اش از کشور کانادا بازگشته است و تجربیاتی را از زیست دانشگاهی در این کشور نیز به همراه دارد.

با توجه به تجربه‌ای که در کشور کانادا داشتید، چه چیزی در نظام آموزش عالی کانادا در مقایسه با ایران برجسته به نظر می‌رسد و چه تفاوتی نظر شما را جلب کرد؟
 
دانشگاه در ایران خیلی شبیه دانشگاه در غرب و به‌ویژه آمریکای شمالی است. مثلاً نحوه فارغ‌التحصیلی در مقطع دکتری که شما اول درس می‌گذرانید و بعد یک تحقیق انجام می‌دهید مانند آنجاست. به یک معنا در عناصر و فرم شبیه به هم است. اما اینکه کیفیت این عناصر چیست، ممکن است تفاوت کند. مثل اینکه دو ماشین هستند که هر دو کاربراتور دارند اما اینکه کیفیت کدام بالاتر است مساله است. با این حال به نظرم تفاوت اصلی دانشگاه در ایران و کانادا در کیفیت عناصر و جزییات هم نیست. تفاوت اصلی در این است که این نهاد آموزش عالی چقدر با جامعه پیوند می‌خورد، چقدر پویایی دارد و می‌تواند به جامعه کمک کند؛ یعنی مجموعه این نهاد آیا یک عنصر ضروری از جامعه خود است یا نه.
 
یعنی صرفاً هست که باشد؟!
بله. یعنی وقتی که شکل می‌گیرد بعداً وجود خودش مهم می‌شود. در سازمان‌ها چنین گرایشی هست. در غرب با همه بحران‌هایی که دارد، دانشگاه توانسته کار خودش را بکند. اتفاقاً بحران‌های آنجا هم شبیه به ماست. مثلاً آنجا هم اشتغال دانش‌آموختگان یک بحران است،اما با دانشگاه وبا مجموعه صورت‌بندی اجتماعی و اقتصادی غرب پیوند وثیقی دارد.
 
دانشگاه برای اینکه بتواند حضور خودش در جامعه ما را توجیه کند، باید ذیل یک ایده عمل کند. سؤال من این است که ایده دانشگاه در ایران و غرب (به‌ویژه کانادا) چه ایده‌ای‌است؟ مثلاً دانشگاه تجاری یک ایده است، دانشگاه به مثابه یک نهاد مدنی ایده‌ای دیگر است و یک ایده هم دانشگاه به‌مثابه یکی از چرخ‌دنده‌های نظام سیاسی است و ... کدام ایده در ایران و غرب غالب است؟
به نظرم می‌آید آنچه در غرب محوری است، این است که دانشگاه بخشی از پویایی اقتصادی غرب و نظام سرمایه‌داری است. نه اینکه کارکردهای دیگری انجام ندهد و تنوع گرایش‌ها در خود دانشگاه‌ها نباشد. مثلاً بعضی دانشگاه‌ها چپ‌تر هستند. بعضی‌ها نخبه‌گراترند. اما دانشگاه عنصری از نظام پویا و البته بحران‌زای غرب است. در ایران یک کشاکشی میان ایده‌های مختلف در حوزه سیاست‌گذاری وجود دارد. ولی آنچه عملاً اتفاق می‌افتد با آنچه مقصود سیاستمداران است، متفاوت است. 
عملاً دانشگاه در ایران یک نهاد است که مجموعه‌ای کارمند دارد و کالایی به نام «مدرک» عرضه می‌کند که این کالا زمانی خیلی ارزشمند بود و الان این کالا روز به روز ارزشش را از دست می‌دهد و بحران مشروعیت پیدا می‌کند. این بحران مشروعیت برای آقایان زودتر هویدا شده است. در کانادا و غرب دانشگاه در چند سطح عمل می‌کند. یکی اینکه به خلق ایده کمک می‌کند و این خیلی برای اقتصاد سرمایه‌داری مهم است. به این دلیل که اقتصاد سرمایه‌داری در یک رقابت به سر می‌برد و مجبور است ایده‌هایی داشته باشد و این ایده‌ها را تبدیل به کالا کند که در رقابت باقی بماند. الان یکی از دلایلی که به ایالات متحده در جهان اینچنین موقعیت برتری داده است، شرکت‌های دانش‌بنیادش است. به این معنی که نخبه‌ها را از سراسر جهان جذب می‌کند و از این نخبه‌ها ایده بیرون می‌آید و ایده‌ها در شرکت‌هایی مثل اپل تبدیل به کالا می‌شوند. 
به همین دلیل دانشگاه در آنجا بسیار جدی است و باری به هر جهت نیست؛ به‌ویژه دانشگاه‌های برتر. برای جامعه هم تفاوت دانشگاه‌ها هم مهم است. فلان شرکت که می‌خواهد استخدام کند فارغ‌التحصیل‌های دانشگاه‌های مختلف را با تفاوت‌های قابل توجه حقوق استخدام می‌کند. چون برایش کارایی مهم است. در ایران اما عملاً دانشگاه کار خاصی جز تولید مدرک نمی‌کند. فرقی نمی‌کند که چه کسی بیاید. چه مصطفی معین و چه کامران دانشجو باشد، آموزش عالی دارد وقت و سرمایه را هدر می‌دهد.
 
وضعیتی که شما توضیح می‌دهید بسیار بغرنج است. شما خودتان هم بخشی از این ساختار هستید. ظاهراً شما به خودتان بسیار بدبین هستید! این وسط امید کجا می‌رود؟ بهتر نیست تعطیل کنیم برویم؟!
دانشگاه اگر با سایر نهادهای اجتماعی پیوند بخورد و متناسب با اینکه چقدر به نهادهای دیگر خدمت می‌کند و بالعکس، می‌تواند یک رابطه دو طرفه برقرار کند و می‌تواند پویا شود. مثلاً رشته جامعه‌شناسی چقدر به حل مسائل اجتماعی شهرش کمک می‌کند؟ نهادهای عمومی و دولتی مربوط به‌شهر مثل شهرداری و فرمانداری و بهزیستی و ... چقدر به دانشگاه آن شهر در حوزه جامعه‌شناسی و مددکاری مراجعه می‌کنند و چقدر دانشگاه می‌تواند پاسخ بدهد. این‌ها باعث می‌شود که دانشگاه موفق باشد.
 
این پیوند که با توصیه و بخشنامه برقرار نمی‌شود. باید این چرخه شکل اقتصادی پیدا کند. دانشگاه باید موجودیتش را در خطر ببیند مگر اینکه بتواند مفید باشد.
مشکل فقط از دانشگاه نیست. نهادهای اجتماعی دیگر هم به دانشگاه رجوع نمی‌کنند. مثلاً وقتی می‌خواهند مسائل اجتماعی را حل کنند فلان مهندس و فلان دامپزشک فکر می‌کند خودش بلد است. دو طرف سراغ هم نرفتند. برقراری این ارتباط امر سریعی نیست. باید سازوکارهایی تعبیه شود که هر دو طرف را وادار به این کار کند. مثلاً رشته اقتصاد در دانشگاه فلان استان ادامه حیاتش منوط به این باشد که درگیر مسائل اقتصادی استان خودش باشد. اگر می‌خواهد دانشجوی ارشد داشته باشد نباید بستگی به چانه‌زنی‌ای داشته باشد که با وزارت علوم می‌کند که یک آب‌باریکه‌ای از نفت به دانشگاه برسد.
 باید بستگی به این داشته باشد که چقدر پایان‌نامه‌ها و کارهای پژوهشی به اقتصاد آن منطقه کمک می‌کند.
 
باز هم این پیوندی که می‌فرمایید دستوری است و ارگانیک نیست. دانشگاهی که بودجه‌اش را دولت می‌دهد احساس نیاز نمی‌کند که مساله‌ای را حل کند.
همین بودجه‌ای که به دانشگاه منتقل می‌شود،  می‌تواند تحت شروطی منتقل شود. مثلاً رشته کشاورزی در دانشگاه ساری به شرطی بتواند دانشجوی تحصیلات تکمیلی بگیرد که بخشی از تولیدات پژوهش‌اش متناسب با نیازهای کشاورزی منطقه باشد.
 می‌شود این را به یک کمیسیونی مشترک سپرد که به صورت بینابخشی بین ادارات و فعالان استان تشکیل می‌شود. آنجا تعیین کنند که آیا مثلاً 70درصد پایان‌نامه‌های کشاورزی دانشگاه ساری با نیازهای منطقه مرتبط بود یا نه.
 
در رشته‌ای مثل جامعه‌شناسی مساله‌ای مثل کشاورزی اینقدر ساده نیست. این الگو را اگر بخواهیم برای جامعه‌شناسی پیشنهاد دهیم باید بگوییم مثلاً شهرداری تهران به دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه پروژه بدهد و بودجه بگیرد. اینجا نقش رهایی‌بخشی دانشگاه و علم چه می‌شود؟ علمی که بتواند صورت‌بندی جدیدی از موقعیت اجتماعی ارائه دهد.
 
صورت‌بندی مسائل را سازمان‌ها نباید ارائه دهند. این کار باید میان‌بخشی صورت بگیرد. البته دانشگاه باید این استقلال را هم داشته باشد که گاهی مساله‌ای را تشخیص دهد که ادارات به آن نرسیده‌اند. اما الان مساله این نیست که دانشگاه یک صورت‌بندی متفاوت از مسائل ارائه می‌کند که با ادارات جور در نمی‌آید. بخش زیادی از مساله این است که پایان‌نامه به عنوان یک باری به هر جهت مطرح است. 
می‌شود این را به کمیسیون‌هایی سپرد که گفت‌وگوهایی میان بخش‌های مختلف جامعه صورت بدهد. مثالی می‌زنم. طبق آمار الان حدود یک‌سوم جامعه ما زیر خط فقر است. اگر این‌گونه است، یکی از رسالت‌های بنیادین علوم اجتماعی در ایران مبارزه با فقر است. اگر شما ببینید که موضوع پایان‌نامه‌ها 10درصد هم فقر نیست، نشان می‌دهد که اختلالی وجود دارد. اینجا به دلیل رهایی‌بخشی نیست که این اختلاف به وجود آمده.

 
راهکار شما ایجاد کمیسیون‌های بین‌بخشی است؟
 بله. نه مدیر باید بتواند بدون رجوع به دانشگاه تصمیم بگیرد و نه دانشگاه بتواند بدون رجوع به جامعه ارتزاق کند.
 
الان نهاد کلان سیاست‌گذار در نهاد علم شورای عالی انقلاب فرهنگی است.
 به نظر من مسوولیت اصلی الان با شورای عالی انقلاب فرهنگی است.

دانشگاه چقدر زیر بار چنین سیاست‌گذاری‌هایی می‌رود؟ مثلاً یکی مواردی که طی این سال‌ها مطرح شده است، اسلامی‌سازی علوم انسانی است. دانشگاه چقدر این مأموریت را پذیرفته است؟
 دانشگاه به چند دلیل مأموریت‌پذیر نیست. یکی به این دلیل که از درون خودش پویا نیست. یک بدنه سنگین بوروکراتیک دارد. طرف دیگر ماجرا این است که نگاه ماموریتی به این معنی که دانشگاه باید بخشنامه‌های دولت را دنبال کند، نگاه درستی نیست. 
ماموریت‌های دانشگاه باید با گفت‌وگوی دانشگاه تدوین شود. خیلی مواقع‌ها این گفت‌وگو و تعامل صورت نمی‌گیرد. مشکل این است که سیاست‌های ابلاغ‌شده با گفت‌وگوی با دانشگاه صورت نمی‌گیرد. علم بومی با تکرار گزاره‌ها توسط یک جمع محدود تولید نمی‌شود. دانشگاه جایی نیست که چون هفت، هشت نفر در ساختار بوروکراتیک موقعیت بالاتری دارند، فکر بکنند و دیگران دنبال کنند. 
علم بومی اینطور تولید نمی‌شود که مثلاً یک شخصی که در فلسفه اسلامی شناختی دارد بگوید ای اهالی دانشگاه و این سی‌هزارنفر هیات علمی دانشگاه، این گزاره‌ها را مبنای کارهای خودتان قرار دهید. 
اول باید مسائل دانشگاه با نیازهای جامعه پیوند بخورد و طی یک روند طولانی مدت علم بومی محقق شود.
 ثانیاً باید به لحاظ سیاست فرهنگی در دانشگاه ارزش‌هایی را که خلاقیت، شهامت و نوآوری ترویج می‌کند، تبلیغ کنید. نه ارزش‌هایی که همنوایی و تقلید را تبلیغ می‌کند. 

captcha
شماره‌های پیشین