565
چهارشنبه، ۱۱ مهر ۱۳۹۷
14
گفت‌وگوی تفصیلی «صبح‌نو» با مازیار بیژنی، کاریکاتوریست عدالتخواهی که ‌پیر می‌شود

مفاسد اقتصادی «خَز» شده!

خسته به نظر می‌رسد. چند روز پیش توییت کرده بود که دارد پیر می‌شود. دمپایی پلاستیکی آبی‌رنگی به پا دارد و در اتاقی نمور، پشت میزش نشسته و منتظر است از میان سیل سوژه‌ها، ایده‌ای بیاید و دست به قلم شود و طرحی بکشد: مازیار بیژنی، کاریکاتوریست سیاسی و اجتماعیِ معروف. دانشجوی انصرافی دانشگاه امام صادق ؟ع؟ و همکار سیاسی‌ترین نشریات در سیاسی‌ترین دوران تاریخ ایران: صبح، شلمچه، جبهه، صبح دوکوهه و کیهان. حالا هم که حال رسانه‌های کاغذی زار است، فعالیتش را به فضای مجازی برده و به قول خودش بازدید یکی از پست‌هایش از تیراژ کل مطبوعات کشور بیشتر است. مصاحبه با او یک ویژگی داشت؛ هر چه سعی کردیم مصاحبه را جدی کنیم، نشد!

صبح نو

گفت‌وگوی تفصیلی «صبح‌نو» با مازیار بیژنی، کاریکاتوریست عدالتخواهی که ‌پیر می‌شود

مفاسد اقتصادی «خَز» شده!

خسته به نظر می‌رسد. چند روز پیش توییت کرده بود که دارد پیر می‌شود. دمپایی پلاستیکی آبی‌رنگی به پا دارد و در اتاقی نمور، پشت میزش نشسته و منتظر است از میان سیل سوژه‌ها، ایده‌ای بیاید و دست به قلم شود و طرحی بکشد: مازیار بیژنی، کاریکاتوریست سیاسی و اجتماعیِ معروف. دانشجوی انصرافی دانشگاه امام صادق ؟ع؟ و همکار سیاسی‌ترین نشریات در سیاسی‌ترین دوران تاریخ ایران: صبح، شلمچه، جبهه، صبح دوکوهه و کیهان. حالا هم که حال رسانه‌های کاغذی زار است، فعالیتش را به فضای مجازی برده و به قول خودش بازدید یکی از پست‌هایش از تیراژ کل مطبوعات کشور بیشتر است. مصاحبه با او یک ویژگی داشت؛ هر چه سعی کردیم مصاحبه را جدی کنیم، نشد!

آقای بیژنی! نسل من، شما را با فعالیت در کیهان به یاد دارد. از دوران کیهان و فضای آن روزها بگویید. چطور وارد کیهان شدید؟
اواخر دهه70 بود که به کیهان رفتم. آن روزها دانشجو بودم و از طریق دوستان مشترک با آقای صفارهرندی که آن موقع سردبیر بودند آشنا شدم. 
خب از اول انقلاب کیهان جزو روزنامه‌هایی بود که ستون ثابت کاریکاتور داشت. از بین دو روزنامه مشهور آن دوران یعنی کیهان و اطلاعات، کیهان روزنامه‌ای بود که ستون طنز و کاریکاتور ثابت داشت. آقای جواد علیزاده بعد از پیروزی انقلاب در کیهان ستون ثابت داشتند.
 بعد از رفتن ایشان هم مدتی آقای نوری نجفی  حضور داشتند. حتی در دوره‌ای آقای خسروجردی هم برای کیهان کاریکاتور می‌کشید. 
در سال‌های بعد هم هیچوقت کلا تعطیل نشد. من آن روزها دانش‌آموز دوره ابتدایی بودم اما علاقه داشتم و پیگیری می‌کردم. پیش از این که من به کیهان بروم آقای اردشیر رستمی دو سال ستون ثابت کاریکاتور داشتند. 
من پیش از این که در سال 77 به کیهان بروم یک سال در روزنامه رسالت بودم. در همان دوران و پیش از آن هم به شکل موازی با ماهنامه صبح آقای مهدی نصیری همکاری می‌کردم.
 اصلا شروع کار مطبوعاتی من با ماهنامه صبح بود. از سال 75 هر هفته مرتب به «صبح» کار می‌دادم.  اواخر دوران دانشجویی من عملا وارد فضای مطبوعاتی شدم. 
یکی از دلایلی که از دانشگاه انصراف دادم همین بود. کار بیرون آن هم کار مطبوعاتی خیلی با فضای درس خواندن  در دانشگاه امام صادق ؟ع؟ که حجره‌ای و طلبگی بود سازگاری نداشت. آن نوع واحدها و آن شیوه درس خواندن برای کسی مناسب بود که بنشیند و درس بخواند. 

دانشگاه امام صادق ؟ع؟ چطور کاریکاتوریست بیرون داده؟
بیرون نداده. همین حالا هم با آن‌ها صحبت کنید می‌گویند والله ما بی‌تقصیریم. در آن فضا اساسا کاریکاتور معنایی نداشت. هنر و کارهای هنری جایی در دانشگاه نداشت. اما دانشگاه امام صادق؟ع؟ یک چهارراه سیاسی فرهنگی بود. آدم‌های مختلفی به آنجا رفت‌وآمد داشتند  و به‌واسطه این رفت‌وآمدها ارتباطی زیادی شکل گرفت. بنابراین دانشگاه امام صادق؟ع؟  قطعا در مسیر حرفه‌ای من بی تاثیر نبوده. حتی درس‌ها و استادها هم موثر بودند، اما عملا دانشگاه فضای کار هنری نبود.
 نهایت کار هنری که ما می‌خواستیم بکنیم این بود که برای یکی از شهدا تابلوی نقاشی بکشیم. کاریکاتور در دانشگاه صرفا به شکل یک حرکت اعتراضی ما بود  در واکنش به فشار بعضی از درس‌ها. بعضی از درس‌ها که فشار می‌آورد ما تبدیلش می‌کردیم به کاریکاتور که البته آن هم بازخورد چندان مثبتی نداشت. 

شما با آقای وحید جلیلی هم دوره بودید؟ 
بله. گاهی حتی هم‌اتاق هم بودیم. 
نسل شما یک دوره کامل جریان فرهنگی را در دست داشته و هنوز هم در دست دارد و رها نمی‌کند...
می‌خواهید از همین مصاحبه کار را رها کنیم.

دوره اوج شما و نسل شما دهه70 بود. کمی از آن دوران و خاطراتش صحبت کنید. دورانی که هنوز نشریات کاغذی مخاطب دارند. 
وقتی ما کار را شروع کردیم دوران آقای هاشمی بود دیگر. خب نشریه صبح یک فضای کاملا انتقادی به دولت وقت داشت. فضای انتقادی که به مرور پر رنگ‌تر شد و به دوم خرداد رسید. یک بار در دوران آقای هاشمی معترض بودیم و دوم خرداد را خلق کردیم.
 بعدا به دوم خرداد معترض شدیم، آقای احمدی‌نژاد را آوردیم. هر دفعه اعتراض کردیم یک اتفاق بدتر درست کردیم. ظاهرا اگر اعتراض نکنیم بهتر است کلا.
 دوران آقای هاشمی چنان که شنیدید فضای کاملا بسته‌ای بود. هفته‌نامه آقای نصیری تنها هفته‌نامه انتقادی آن دوران بود. هیچ نمونه دیگری را سراغ ندارم. 

گل آقا چطور؟
نه... گل آقا اصلا انتقاد جدی نداشت. گل‌آقا بر اساس دیدگاه خودش شوخی می‌کرد. 
خودش می‌گفت این انتقادها در واقع سوپاپ انتقادات جامعه است. گل آقا هیچ‌وقت جدی‌جدی انتقاد نمی‌کرد. نشریه‌ای که جدی بود و جدی انتقاد می‌کرد، از جنس تحلیلی و نظری صبح بود. از جنس ژورنالیستی و جنجالی هم که شلمچه بود. 
آنجا دیگر رسما دعوا و یقه‌گیری بود. یک نشریه‌ای دیگری هم مانند پیام بسیجی آقای طبرزدی این روزها ضدانقلاب هم  بود که خیلی تندتر و آتشین‌تر بود. رسما توانست سیر ضدانقلاب شدن را طی کند. 

کمی از آدم‌هایی که به صبح و شلمچه و بعدها جبهه رفت‌وآمد داشتند هم صحبت کنید. آدم‌های ناهمگونی مثل مهدی نصیری، یوسف میرشکاک و مسعود ده‌نمکی چطور دورهم جمع شده بودند؟
من خیلی شلمچه نبودم. فقط دو شماره بودم. من که آمدم سریع تعطیل شد. بعدا که آقای ده‌نمکی جبهه را راه انداخت من هم بودم. 
در آنجا همه این‌هایی که می‌گویید جمع بودند. حتی آقای بحرالعلومی که بازیگر بود هم مسوول صفحه سینما بود. فضای عجیب و غریبی از مجموعه آدم‌هایی که خیلی متنوع بودند. 
اینقدر متنوع که از مجید سوزوکی تا شهریار زرشناس را پیدا می‌کردید. بیشتر خاطرات من از جبهه است. شلمچه مدت کوتاهی بودم. دفتر شلمچه کانکس کوچکی در خیابان لبافی‌نژاد یا دوازده فروردین بود. داخل کانکس را موکت کرده بودند و نشریه را همان جا می‌بستند.
 در همان کانکس آقای ده‌نمکی خودش می‌نشست و با خط‌کش و خودکار فرم نشریه را می‌بست. 
بعدها در جبهه بود که صفحه‌بندی کامپیوتری شد. حتی یک بار تعریف می‌کرد که اگر لازم بود کار گرافیکی‌اش را هم خود انجام می‌دادم.
 تعریف می‌کرد یک بار لازم بوده دایره وسط صفحه باشد که کاسه آبگوشت بر داشتم و دورش را خط کشیدم. خلاصه همه کارهایش را خودش می‌کرد. 
من در شلمچه خیلی نبودم اما در جبهه تقریبا از شروع تا پایانش بودم. مشی آقای ده‌نمکی اینطور بود که با هرکس که می خواست کار کند شخصا می‌رفت زنگ خانه آن آدم را می‌زد و دعوتش می‌کرد. 
من یادم است که برای شروع کار در جبهه به خانه ما آمد و گفت فلانی می‌خواهم مجله دربیارم. خلاصه می‌رفت یکی یکی در خانه مهاجرین و انصار را می‌زد و آدم جمع می‌کرد. 

سهیل کریمی هم در آن جمع بود؟
بله. خبرنگار شلمچه بود و خبرنگار بسیار فعالی هم بود. آشنایی من با او از همان دوران شلمچه است که البته ماجرای جالبی هم دارد. در سال 74 یا 75 بچه‌های تفحص هزار یا دوهزار شهید را برای تشییع به تهران  آورده بودند. 
مسیر تشییع هم معمولا از روبه‌روی دانشگاه تهران تا معراج شهدا بود. 
در روز تشییع با بچه‌های مرکز فرهنگی میثاق که بیشتر کارشان مستندسازی و فیلمسازی و عکاسی بود تصمیم گرفتیم یک سری از این کاریکاتور‌ها را  روی بنر و یونولیت ببریم در مسیر تشییع. طبق معمول در دقیقه90 نه بنر جور شد نه یونولیت.
 آخر سر گفتند چون فرصت نیست و مراسم شروع شده شما کاریکاتور‌ها را روی کاغذ A2 چاپ کنید و ببرید سریع خیابان. یعنی خودتان تابلو شوید سر خیابان. 
یکی از رفقای ما هم که شدیدا بنیادگرا بود اصرار داشت خودمان ببریم سر خیابان. هر چقدر گفتیم اگر خودمان ببریم تابلو می‌شویم کسی گوش نداد. به هر حال رفتیم. 
در مراسم تشییع شهدا درست در میدان انقلاب ایستاده بودیم و کاریکاتورها را دست گرفته بودیم. کاریکاتورها درباره وضع شهرداری تهران در آن دوران بود.
 دوران آقای کرباسچی بود دیگر. پنج دقیقه طول نکشید که جاروی‌مان کردند در پیاده‌رو. یک مقدار سر و صدا شده بود و مردم هم جمع شده بودند که ببینند چه خبر است. 
رفیق ما هم شروع کرده بود نمایش بازی کردن. مردم جمع شده بودند تصاویر را ببینند او هم تصاویر را برگردانده بود و نشان نمی‌داد. می‌گفت مگر ندید گفتند ممنوع است. 
رفیق ما با همین وضع راه افتاد از انقلاب به سمت پارک دانشجو و مردم هم دنبالش. همه دنبال این بودند ببینند که این تصاویر چه بوده که جلویش را گرفتند. از آنجا که به سمت تشییع جنازه حرکت کردیم سهیل کریمی ما را شکار کرد رسما. 
متوجه شد که ما موجوداتی هستیم که کاریکاتور می‌بریم سر خیابان. آمد از ما پرسید این‌ها چیه؟ 
گفتم برو پی کارت آقا دردسر درست نکن برای ما. او هم مدام می‌گفت من خبرنگار نشریه شلمچه‌ام. اصرار داشت که ببینید این‌ها چیست. خلاصه آشنایی ما با سهیل کریمی از آنجا بود. بعدها در جبهه بود که بیشتر با او نزدیک شدم.

سهیل کریمی تعریف‌ می‌کرد «پیتزا داوود» پاتوقش بوده، شما هم آنجا می‌رفتید؟
نه، پیتزافروشی خاصی پاتوق‌مان نبود. البته ما در دهه هفتاد که هیچ کسی پیتزا نمی‌خورد پیتزاخور بودیم. دانشگاه که می‌رفتیم پیتزافروشی تازه راه افتاده بود. 
یادم می‌آید شب‌ها جلسه‌های حاج اسماعیل دولابی می‌رفتیم که یک جلسه‌اش یکشنبه‌ها در شهرآرا بود، جلسه دیگرش هم منیریه منزل آقای مهندس نبوی بود. 
نمی‌دانم چرا بعد از جلسات آقای دولابی ویار داشتیم که برویم پیتزا بخوریم. یادم است از سمت شهرآرا تا تجریش رفتیم که یک پیتزافروشی پیدا کنیم. سه تا پیتزا خریدیم، شد 900 تومان.

از فضای نشریه جبهه بیشتر بگویید.
همانطور که گفتم از مجید سوزوکی تا میرشکاک آنجا پیدا می‌شد. اصلا این اخراجی‌های فیلم آقای ده‌نمکی همان بچه‌های تحریریه‌اش بودند. 
شاید کمی اغراق شده اما همان آدم‌ها بودند. از داش مشتی‌ها خانی‌آباد بودند. 

captcha
شماره‌های پیشین