556
جمعه، ۳۰ شهریور ۱۳۹۷
15
گفت‌وگوی «صبح‌نو» با محمد محمودی نورآبادی درباره کتاب «قنوت آخر»

برای روایت صحنه‌های جنگ خون دل خوردم

آقای محمد محمودی‌نورآبادی، نویسنده اهل استان فارس است. عمده تجربیات نورآبادی در روایت جنگ است که در داستان و رمان متبلور شده است. تاکنون بیش از چهارده اثر از این نویسنده با عناوینی نظیر «گلابی‌های وحشی»، «سرریزون»، «رُنج»، «خنده‌زار»، «هزار و یک جشن»، «کمانی برای آرش»، «شب‌های بی‌آسمان»، «کاش چشم‌هایش دروغ گفته باشد»، «نبرد هس جان» و «اورامان» است. کتاب «قنوت آخر» تازه‌ترین اثر وی است که توسط انتشارات کتاب جمکران با موضوع دلتنگی و دلواپسی‌های پشت جبهه و بی‌قراری منتشر شده است. این کتاب کاری متفاوت از محمد محمودی‌نور‌آبادی است که داستان پدر و پسری را روایت می‌کند که رابطه‌ای عاطفی و خاص بینشان برقرار است. با او به بهانه این کتاب گفت‌وگویی کردیم.

خبر

صبح نو

گفت‌وگوی «صبح‌نو» با محمد محمودی نورآبادی درباره کتاب «قنوت آخر»

برای روایت صحنه‌های جنگ خون دل خوردم

آقای محمد محمودی‌نورآبادی، نویسنده اهل استان فارس است. عمده تجربیات نورآبادی در روایت جنگ است که در داستان و رمان متبلور شده است. تاکنون بیش از چهارده اثر از این نویسنده با عناوینی نظیر «گلابی‌های وحشی»، «سرریزون»، «رُنج»، «خنده‌زار»، «هزار و یک جشن»، «کمانی برای آرش»، «شب‌های بی‌آسمان»، «کاش چشم‌هایش دروغ گفته باشد»، «نبرد هس جان» و «اورامان» است. کتاب «قنوت آخر» تازه‌ترین اثر وی است که توسط انتشارات کتاب جمکران با موضوع دلتنگی و دلواپسی‌های پشت جبهه و بی‌قراری منتشر شده است. این کتاب کاری متفاوت از محمد محمودی‌نور‌آبادی است که داستان پدر و پسری را روایت می‌کند که رابطه‌ای عاطفی و خاص بینشان برقرار است. با او به بهانه این کتاب گفت‌وگویی کردیم.

شما هنگام آغاز جنگ ده‌ساله بودید و در پایان آن هجده ‌ساله. طبیعتاً تجربه‌هایی-مستقیم و غیرمستقیم- هم از جنگ داشته‌اید و آن فضا را درک کرده‌اید. آن تجربه زیستی چه مقدارش در «قنوت آخر» دیده شد و به مخاطب رسید؟
همان‌طور که گفتید، در شروع جنگ ده‌ساله بودم. حال و هوای آن سال‌ها را در کتاب «مهرنجون»- خاطرات خودم از جنگ است- نوشتم. شرح مفصلی دارد. همین‌قدر بگویم که تا وقتی توانستم خودم را به صحنه‌های جنگ و عملیات برسانم، خون به دل شدم. در آن کتاب نوشته‌ام که هرروز با یک اره کنار ستون چوبی ایوانمان می‌ایستادم و قدم را اندازه می‌زدم و چقدر سخت می‌گذشت که قدم هیچ عجله‌ای برای کشیده شدن نداشت و این غصه و دغدغه آن سال‌های من شده بود. بهار ۶۵ یک‌بار به همراه دوستانم در مدرسه نقشه فرار از روستا را کشیدیم و قریب به نصف روز را با شکم خالی از دل کوه‌ها و رودخانه و جنگل گذشتیم تا به شهر رسیدیم؛ اما فردای آن روز فرمانده بسیج شهر آمد و تا ما را دید، گفت: مگر اینجا کودکستان است؟ و خلاصه ما را جواب کردند و با دلخوری به روستا برگشتیم. گریه‌های شهید ذاکر نجاتی را در آن سفر فراموش نمی‌کنم. او سال بعدش در خرمال شهید شد.به‌هرتقدیر نوبت به ما هم رسید و در پاییز ۶۵ راهی جبهه شدیم. در دو عملیات کربلای۴ و پنج به‌عنوان نارنجک‌انداز دسته نقش‌آفرینی کردم. این‌ها مفصلش در کتاب مهرنجون آمده است؛ اما آنچه کمک کرده به توصیفات و صحنه‌های «قنوت آخر»، متأثر از همان حضور و مشاهدات و تجربه‌های خودم هست. مثلاً وقتی نهر هسجان را شرح می‌دهم، درست آن چیزی است که خود لمس کرده‌ام. لذا اگر خواننده قبول کند که صحنه‌های جنگ در شلمچه خوب وصف شده است، دلیل اصلی‌اش همان حضور خودم در صحنه‌هاست.

شما هم اصالتاً استان فارسی هستید. طبیعی است که در یک داستان خوب، باید لهجه‌ها به‌خوبی پرداخت شوند که این اتفاق در کتاب هم رخ‌داده است؛ اما شما توصیفات و شرح صحنه و کنش‌ها را هم متأثر از همان فضای استان فارس نوشته‌اید. این اتفاق ناخودآگاه رخ داد یا از اول به آن فکر کردید؟
خب طبیعی بود که وقتی در بوم فارس قلم می‌زنیم، خرده‌فرهنگ‌ها و لهجه‌های خاص این بوم روی کاغذ بیاید و این البته بخشی شاید ناخواسته و از سر عادت هم بوده باشد؛ اما می‌بینید وقتی داستان وارد مسافرخانه کارون در اهواز می‌شود، آنجا دیگر باید مرد عرب نیز لهجه و خرده‌فرهنگ خودش را عرضه کند که این دیگر ناخواسته نبوده و نویسنده کاملاً آگاهانه دست به فضاسازی زده است.

 چرا قنوت آخر؟ انتخاب این عنوان در عین سادگی اما ذهن را هم قلقلک می‌دهد. نترسید که این عنوان، داستان را لو بدهد؟
این ترس هم بود و شاید اگر امروز می‌خواستم عنوان را انتخاب کنم، عنوان دیگری انتخاب می‌شد اما درعین‌حال تعلیق و کشش داستان در همان شروع که با دل‌مشغولی حاج عباس شروع می‌شود، یک‌جورهایی ترس لو رفتن را از بین می‌برد؛ یعنی می‌خواهم بگویم تعلیق زود شکل می‌گیرد و محکم است.

به نظر می‌رسد اندکی فضای رمان زیادی احساسی شده است. چرا در اغلب آثار دفاع مقدس، ما درگیر این روحیه زیادی احساسی شده‌ایم؟ آیا این اصلاً درست است؟
به نظرم این یک واقعیت است که پدیده زشتی چون جنگ وقتی پای خودش را به زندگی مردم می‌کشد، احساسات برانگیخته می‌شود. یک‌مرتبه خانواده می‌بیند که همه داروندارش که مثلاً می‌تواند فرزندش باشد، دارد از دستش می‌رود. پس هیجان و احساسات را نمی‌شود ازنظر دور داشت و اتفاقاً بد هم نیست. ضمن این‌که زیبایی کار زمانی بیشتر خواهد شد که پدر در اوج محبت به فرزند، تسلیم ایمان و باور عقلانی و عقیدتی است و 
نه شکست‌خورده در برابر هیجان و احساسات و این وجه تمایز جنگ ما با جنگ‌های دیگر هم هست البته. همین اتفاقات است که به دفاع ما مفهوم و محتوای مقدس می‌دهد. ما در این داستان باید اسماعیلی را ببینیم که دارد قربانی دین و وطن می‌شود و ابراهیمی را که با همه عشق و علاقه‌اش به فرزند، در نهایت تسلیم ایمان است و نه احساسات...

عباس پدر علیرضا آدم خاصی است. عموماً از راننده ماشین‌های سنگین انتظار نداریم دلی به نازکی برگ گل داشته باشند اما عباس باآنکه 18ماه سابقه جبهه دارد، آدم دل‌نازکی است. این اتفاق چه مقدار ریشه در واقعیت داشت و چه مقدار دیدگاه و نظر شما درباره پدر شخصیت اصلی داستان؟
این‌که حاج‌عباس داستان خاص است، درست ولی اینکه ما فکر کنیم راننده کامیون لزوماً بی‌احساس و خشک و خشن است، درست نیست. آدم‌ها را باید درون خودشان شناخت و نه در قالب شغل‌شان. مثلاً پزشکان قرار است ناجی جان مردم باشند اما گاهی از دل همین جامعه پزشکی چه قاتل‌ها که پیدا نمی‌شود. عباس راننده کامیون ما به اعتبار درونیاتش معرفی می‌شود تا خط بطلانی باشد بر همین باور عامیانه که اشخاص را به شغل‌شان می‌شناسند. مثلاً وقتی گفته می‌شود که فلانی پلیس است، در ذهن عوام یک موجود خشن و عصبی نقش می‌بندد، درحالی‌که پلیس هم آدم است و خوب و بد و مهربان و خشن و ضعیف و قوی بینشان پیدا می‌شود.

شخصیت علیرضا بسیار نمادین پرداخت‌شده است. علیرضا برای شما نماد چه فرد یا افرادی بوده است؟
شخصیت علیرضا، معرفی جوان پرشور، انقلابی و باانگیزه دهه شصت است. جوانی که در عین مطالبه‌گر بودن، خود پیگیر و پای‌کار است. فقط نق زدن و نقد کردن بلد نیست. کمک‌کار و حامی و درصحنه هم است. ولخرج و تنبل و بی‌کاره نیست. ساده‌زیست و بی‌تکلف و درعین‌حال بانشاط است. او مست است اما بدمست نیست. شاد است اما ولنگار نیست. علیرضا در کارهای خانه کمک‌کار پدر خانواده است و پابه‌پایش نان درمی‌آورد. در جنگ هم هرکجا که خطر و کار و تلاش باشد، علیرضا حضور دارد. این خصوصیت را در جوانان دهه شصت خیلی پررنگ دیدیم که البته بعد نتوانستیم آن‌گونه که بایدوشاید این فرهنگ را در بحث تربیت و آموزش از نهاد خانواده تا مدرسه و دانشگاه دنبال کنیم.

30سال از پایان جنگ می‌گذرد. در تحلیل شما چه مقدار درباره دفاع مقدس رمان نوشته‌شده است؟ سطح کیفی و کمّی رمان‌های این حوزه را چگونه تحلیل می‌کنید؟
خوب املا که یک مقدار دیر شروع کردیم و در ثانی غیرحرفه‌ای هم شروع کردیم. گناهی هم نداشتیم. تقریباً اکثر رمان‌نویس‌های کشور که صاحب سبک و تجربه بودند، به این موضوع ورود نکردند. بهانه‌شان این بود که جنگ درهرحال بد است و نمی‌خواهند در ستایش آدم‌های یک‌سوی این ماجرا چیزی بنویسند. نظر خودشان بود و اختیار قلمشان را داشتند. حالا چرا از خود نپرسیدند که در این وادی یک‌طرف متجاوز و یک‌طرف دفاع کننده بوده و بین این دو فرق است، آن‌هم بماند. لذا ننوشتند و اگر هم نوشتند، هر دو سوی ماجرا را محکوم کردند؛ یعنی در نوشتار آن‌ها هم صدام و ارتش متجاوز بعث محکوم بودند و هم امام و ارتش و سپاه و بسیجی که در مقام دفاع از دین و طن سینه سپر کرده بودند. پس ما باید به‌عنوان نسل اول انقلاب خود وارد این عرصه می‌شدیم و کار را شروع می‌کردیم. این اتفاق طبیعی بود که با آزمون و خطاهایی همراه باشد. درعین‌حال امروز که به تولیدات نگاه می‌کنیم، می‌بینیم به‌حمدالله خوب کارشده است و البته تا رسیدن به ایدئال هنوز کمی مانده است.

ماجرای قنوت آخر بیشتر از آنکه ماجرای جنگ باشد ماجرای خانواده و جنگ است. تحلیل شما درباره کتاب‌های جنگ چیست؟ چرا ما کمتر به فضای پشت جنگ علاقه داریم و بیشتر مایلیم اتفاقات خط‌مقدم را روایت کنیم؟
من فکر می‌کنم اگر خانواده را از جنگ جدا کنیم، مثل این است که کودکی را از مادرش جدا کرده باشیم. خانواده و جنگ خاصه جنگ هشت‌ساله ما، پابه‌پای هم پیش می‌رفتند؛ اما این‌که چرا خواننده رغبتش به صحنه‌های جنگ بیشتر است، شاید دلایل متعددی داشته باشد. مثلاً یکی‌اش این‌که صحنه جنگ مهیج‌تر است. یا شاید نویسنده‌های ما نتوانستند این دو را خوب در کنار هم نشان دهند.

در پایان اگر نکته‌ای به نظرتان ناگفته مانده است بیان فرمایید.
از جنگ هنوز ناگفته زیاد مانده است. ناگفته‌هایی که می‌تواند به‌سلامت جامعه در مدیریت خانواده گرفته تا اجتماع و اقتصاد و آموزش کمک شایانی کند. دوری از آن ارزش‌ها سبب رواج بی‌ارزشی‌ها شده است. امیدوارم یک روزی در این وادی یک انقلاب و جهاد مبارکی شکل بگیرد و این گنجینه آن‌گونه که بایدوشاید در اختیار مردم و خاصه جوانان این مرزوبوم قرار بگیرد.
 

captcha
شماره‌های پیشین