496
دوشنبه، ۰۴ تیر ۱۳۹۷
8
خبر

تحقیق و تفحص از املاک واگذار شده شهرداری تهران

روایت «صبح نو» از مددکار جوان سرپل ذهابی که می‏خواهد شهرش را دوباره بسازد

رؤیای روشن دختر روشنایی

بیش از هشت ماه از زلزله کرمانشاه می‏گذرد؛ پیامدهای کرمانشاه اما هنوز ادامه دارد و تمام نشده است. به غیر از وعده‏ها درباره ساخت و ساز سرپل ذهاب که هنوز عملی نشده است، مشکلات زیادی در سرپل زلزله‏زده وجود دارد. از آلودگی آب آشامیدنی گرفته تا نبود امکانات که هنوز مردم زلزله‏زده با آن دست و پنجه نرم می‎کنند. در این میان اما خانم «روناک رستمی»، مددکار اجتماعی که خود اهل شهر سرپل‌ ذهاب است، در روزهای سخت زلزله و پس از آن با وجود آسیب‏دیدگی‏های شدید به دنبال ساخت رؤیای روشنی برای شهر و همشهری‏هایش است، برای شهری که هنوز هم شب‏هایش می‏لرزد. به خاطر همین است که کانکس «روژی روناکی» را راه انداخته است.

صبح نو

روایت «صبح نو» از مددکار جوان سرپل ذهابی که می‏خواهد شهرش را دوباره بسازد

رؤیای روشن دختر روشنایی

بیش از هشت ماه از زلزله کرمانشاه می‏گذرد؛ پیامدهای کرمانشاه اما هنوز ادامه دارد و تمام نشده است. به غیر از وعده‏ها درباره ساخت و ساز سرپل ذهاب که هنوز عملی نشده است، مشکلات زیادی در سرپل زلزله‏زده وجود دارد. از آلودگی آب آشامیدنی گرفته تا نبود امکانات که هنوز مردم زلزله‏زده با آن دست و پنجه نرم می‎کنند. در این میان اما خانم «روناک رستمی»، مددکار اجتماعی که خود اهل شهر سرپل‌ ذهاب است، در روزهای سخت زلزله و پس از آن با وجود آسیب‏دیدگی‏های شدید به دنبال ساخت رؤیای روشنی برای شهر و همشهری‏هایش است، برای شهری که هنوز هم شب‏هایش می‏لرزد. به خاطر همین است که کانکس «روژی روناکی» را راه انداخته است.

روناک دهه هفتادی است. دقیقاً متولد سال 70 و در طول مصاحبه، بارها و بارها با بغض و گریه از خاطراتش و از صحنه‏های دلخراشی که برای همشهری‏هایش اتفاق افتاده است، صحبت می‏کند. خاطراتی که به گفته او هیچ‌گاه فراموش نخواهد کرد. در شامگاه 21 آبان‏ماه زمانی که زلزله اتفاق افتاد، او درست مانند خیلی از همشهری‏هایش در خانه و کنار خانواده‏اش بود. رستمی در گفت‌وگو با «صبح نو» درباره شب واقعه توضیح می‏دهد: «ساعت 21:45 در خانه بودیم که دیدیم همه جا لرزید، صدای مهیبی آمد و یکباره همه‏جا تاریک شد. همه به سمت بیرون دویدیم. خانه ما دو طبقه بود. در حین بیرون دویدن، من در زیر راه‎پله گیر افتادم. احساس می‏کردم که قیامت شده است. صدای شکستن شیشه‏ها را می‏شنیدم. خیلی از آجرها روی من می‏افتادند.» روناک زیر آوار می‏ماند و به شدت هم آسیب می‏بیند؛ اما خانواده‏اش او را نجات می‏دهند. شدت جراحتش اما خیلی زیاد بود: «سمت راست بدنم به کلی آسیب دید. از کتفم تا نوک پای سمت راستم آسیب دید. پای چپم هم آسیب دید. اگر آوار یک‌بند انگشت بالاتر روی من می‏افتاد، گردنم قطع می‎َشد. من را غرق در خون از زیر آوار بیرون کشیدند. آن شب هوا خیلی سرد و خشک بود، اما احساس می‏‏کردم مایع داغی از بدنم خارج می‏شود. خونریزی زیادی داشتم.» خانواده روناک، او را سریع به بیمارستان منتقل می‎کنند اما بیمارستان کاملاً ویران شده بود. رستمی درباره شب زلزله می‏گوید: «من نیمه‌هوشیار بودم ولی خیلی از صحنه‏ها را یادم است. همه چیز تکان‏دهنده بود. انگار که قیامت شده بود. درست شبیه به آن چیزی که در قرآن درباره قیامت خوانده بودم، بود. من قیامت را با جان و دل دیدم و لمس کردم. همه به فکر جان خود بودند. جنازه‏های خیلی زیادی جلوی بیمارستان بودند. خیلی‏ها با پای خودشان به بیمارستان آمده ولی ضربه مغزی شده بودند اما نمی‏دانستند. من مردی را دیدم که جنازه هشت نفر از اعضای خانواده‏اش را به بیمارستان آورده بود.» تعداد زخمی‏ها و شدت جراحات مردم به حدی بود که خانواده روناک او را رها می‏کنند و برای کمک‎رسانی به دیگر مجروحان دست به کار می‏شوند. تا روز بعد و روشن شدن هوا، روناک خونریزی داشته است. روز بعد او را به بیمارستان صحرایی می‏رسانند. یکی از اقوام رستمی که پزشک است و برای کمک‏رسانی از شهرهای همسایه به صورت داوطلبانه به سرپل ذهاب آمده بود، برای این که او به کما نرود، عملش می‏کند؛ اما هیچ داروی بیهوشی و سر کننده‌ای وجود ندارد تا روناک را بیهوش کنند. او را بدون داروی بیهوشی و مواد سر کننده عمل می‏کنند: «زجر و دردی که آن روز کشیدم را هیچ‎وقت دیگری نخواهم کشید. سمت راست بدن من را بخیه زدند. برای این که فقط جلوی خونریزی را بگیرند.» روناک اما تعریف می‏کند که درد روحی‌ای که متحمل شده، از درد جسمی بیشتر بوده است: «در حین عمل من مادری را دیدم که بچه‏هایش در آغوشش مردند.»
 بعد از بند آوردن خونریزی، نیروهای هلال‏احمر او را سریع به بیمارستانی در کرمانشاه منتقل می‏کنند: «سریع من را به اتاق عمل منتقل کردند. درمجموع دو بار جراحی شدم و 150 بخیه خوردم.»

روز چهارم در شهر بودم
 در بیمارستان کرمانشاه اما روناک صحنه‏هایی می‏بیند که ترجیح می‏دهد به شهرش برگردد: «تلویزیون را که روشن می‏کردند، صحنه‏هایی که از تلویزیون می‏دیدم، طاقتم را طاق کرد.» دیدن رنج همشهری‎ها باعث می‎شود تا روناک نتواند دوره نقاهت را در بیمارستان بماند. او اصرار می‏کند تا از بیمارستان مرخص شود و به شهرش برمی‏گردد: «همه مردم در تب‌وتاب بودند. مجروح‏ها را به بیمارستان منتقل می‏کردند. مردم جنازه خانواده‏هایشان را خاک می‏کردند. نتوانستم بیشتر از این در بیمارستان بمانم.» چهار روز بعد از وقوع زلزله او با پاهایی که کفشی هم نداشت، با بخیه‏های زیاد و زخم‏هایی که هنوز خوب نشده بود، برای کمک‏رسانی به بهزیستی شهرش مراجعه می‏کند. مددکار اجتماعی شهر سرپل‏ ذهاب توضیح می‏دهد: «با بهزیستی شهرم قبلاً همکاری داشتم. روستاهای شهر را می‏شناختم. از ساعت پنج صبح از شهر به روستاها می‎رفتم و نیمه‏شب هم مستقیم به بیمارستان مراجعه می‏کردم تا زخم‏هایم را پانسمان کنند.» زخم‏های روناک عفونت می‏کند او اما کوتاه نمی‏آید و برای شناسایی و غربالگری با گروه بهزیستی همراه می‎‏شود. شیشه‌‎های‏ خردشده از روز زلزله تا به امروز هنوز هم در پا و دستان روناک جامانده‏اند. او هنوز به جراحی نیاز دارد: «هیچ‌وقت کم نیاوردم. منتظر نماندم تا دیگران به مردمم کمک کنند. حرف‏های مردمم را شنیدم. حرف دختر بچه‏ای را که تنها عضو زنده مانده از خانواده‏اش بود، شنیدم. او برایم تعریف می‎کرد: «من صدای ناله خانواده‏ام را شنیدم که زیر آوار مانده بودند، اما نمی‏توانستم کاری انجام دهم و دیدم که خانواده‏ام مردند.» خانواده‏های زیادی شاهد مرگ خانواده‏هایشان بوده‏اند ولی نمی‏توانستند جان آ‏نها را نجات دهند.»

اعتماد اجتماعی کم شده است
 مددکار اجتماعی در روزهای اول کارش، شناسایی افراد نیازمند بوده است: «البته بسیاری از افراد نیازمند را ما از قبل می‏شناختیم. در روزهای اول بحران، هیچ تخصصی تقریباً به درد نمی‎خورد. تنها نیازی که در ابتدا باید تأمین شود، برآورده شدن نیازهای فیزیولوژیکی است.» همین باعث می‏شود که رستمی، حدود یک ماهی را به کار توزیع اقلام موردنیاز به آسیب‎دیدگان بگذراند. بعد از انجام کار توزیع و شناسایی افراد، کار اصلی و تخصصی مددکار اجتماعی شروع می‏شود: «ما با کسانی مواجه بودیم که در سوگ خود مانده بودند. کسانی که افسرده شده و هنوز نتوانسته بودند این واقعه را هضم کنند.» کار غربالگری بعد از آن انجام شد. رستمی و گروهش خانم‏ها و آقایانی که اقدام به خودکشی کرده بودند را در مرحله ابتدایی شناسایی می‏کردند: «مددکاری و مشاوره‏ در ابتدا انجام می‎شد. گزارش مشکل و علت مشکل شناسایی می‏شد. بعد از مشاوره اگر مشکل حل نمی‏شد، ما آنها را به تیم روانشناسی معرفی می‏کردیم. بعد از مشاوران تیم روانشناسی اگر وضعیت فرد بهبود پیدا نمی‏کرد، فرد به روان‌پزشک ارجاع داده می‏شد.» او توضیح می‏دهد که در ابتدا شرایط روحی و روانی واقعاً بد بوده است. بعد از هشت ماه هم شرایط روحی به شکل دیگری تغییر کرده است: «شرایط روحی و روانی در حال حاضر واقعاً بد است. امکانات بهداشتی، امنیت اجتماعی، اعتماد اجتماعی بین مردم و دولت وجود ندارد. مردم اعتماد به نفس خود را از دست داده‎اند. تنها اعتمادی که در شهر وجود دارد، اعتماد بین مردم به مردم است که البته خیلی کم است. کمتر از پنج‌درصد اعتماد اجتماعی بین مردم و دولت وجود دارد.»

کار برای بچه‌ها
 بعد از کارهای مددکاری اولیه، رستمی به فکر می‏افتد که برای مردمش کاری انجام دهد: «گروه‏ هدفم زنان و بچه‏ها هستند. در همان ماه‏های ابتدایی بعد از انجام کارهای مددکاری می‏دیدم که بچه‌ها در پارک‏ها و جامعه رها شده‌اند. این رهاشدگی می‏توانست آسیب ایجاد کند.» او تأکید می‏کند: «اینجا شهر کوچکی است، اگر در گذشته غریبه‏ای به بچه سرپلی وسیله‏ای را می‏داد، خانواده ناراحت می‏شدند. در کودک هم این قدر نهادینه شده بود که از غریبه‎ای چیزی تحویل نگیرد.» این اتفاق اما بعد از زلزله در شهر از بین رفته است: «بچه‏ها به راحتی به غریبه‏ها اعتماد می‏کنند و به راحتی هر وسیله‏ای را از غریبه‏ها قبول می‏کنند. خیلی از افراد برای کمک‏رسانی به شهر ما آمده‏اند اما موضوع اینجاست که همان‌قدر که آدم خوب در جامعه وجود دارد تعدادی هم آدم بد وجود دارد.» بعد از به وجود آمدن این شرایط رستمی تصمیم می‏گیرد که برای حل این مشکل کاری انجام دهد: «دوست داشتم که با آموزش‏های مددکارانه‏ای که بلدم، بچه‏ها را به سمت خودم بکشم تا بتوانم آنها را آموزش دهم و از اتفاقات بعدی جلوگیری کنم.» این کار البته آسان نبوده است. او در شرایطی که هنوز حالش خوب نبوده است، در کنار پارک‏ها و با وسایل اندکی که در زلزله باقی مانده بودند، دست به کار می‏شود: «با امکانات اندکی که داشتیم، بچه‏ها را جمع می‏کردیم و نقاشی می‏کشیدیم. به آنها آموزش می‏دادم تا در مواجه با افراد غریبه چه اقداماتی را انجام دهند. زمانی که کسی به بچه‎ها چیزی می‏دهد، چطور آن را تحویل بگیرند.» ذوق روناک باعث می‏شود که بچه‏ها جذبش شوند و همین باعث می‎شود تا او به فکر راه‏اندازی جایی برای استقرار بچه‏هایش باشد. خانواده‏اش این بار هم به کمکش می‏آیند: «خانواده‏ام دغدغه‌مند هستند. در بسیاری از مواقع به کمک من آمده‏اند و همراهی‏ام می‏کنند. کانکسی را که داشتند، به ما دادند. پدرم گفت که ما می‏توانیم زیر چادر زندگی کنیم، اگر هم کانکسی به ما نرسید، ما می‏توانیم برای خودمان یک کانکس بخریم.» آن زمان تنها دارایی روناک، کانکس اهدایی بود: «ما هیچ امکاناتی نداشتیم اما به کمک خواهرانم و برادرم که قهرمان ووشو جهان است، توانستم خیلی کارها انجام دهم.» آ‏نها با جمع کردن بلوک‏های سیمانی، آجر و سبدهای میوه‏ برای بچه‏ها قفسه می‏سازند: «از بچه‏ها هم خواستیم که اگر دفتر یا وسیله نقاشی دارند با خودشان به کانکس بیاورند. با وسایل دور ریختنی و بازیافتی با بچه‎ها کاردستی درست می‏کنیم. با همین‏ها بچه‏های من بهترین ایده‏ها و کاردستی‏ها را خلق می‏کنند.» اوج کار روناک اما در نام‏گذاری کانکس‌شان و هدفی که او دنبال می‏کند خلاصه شده است: «ما اسم کانکس‌مان را روژی‎ روناکی گذاشتیم. روژی روناکی یعنی روزهای روشن، به امید این که روز روشنی در شهرم، شهر سرپل بیاید و بچه‏ها در آنجا توانمند و مقتدر باشند.» حالا دیگر خیلی‏ها او را به همین نام روژی روناکی 
می‎شناسند.

پیش به سوی ساختن روزهای روشن
 در کانکس روژی روناکی، مددکار اجتماعی سعی دارد که روزگار بچه‏هایی را که در زلزله آسیب دیده‏اند، روشن کند. رستمی کار مددکاری را با جدیت تمام برای همه بچه‎هایش انجام می‏دهد: «من بچه‏ای دارم که هیچ مشکلی ندارد و بچه‎ای دارم که دچار شب ادراری بعد از زلزله شده است. مشکلاتشان را می‏شناسم و بررسی می‏کنم.» او توضیح می‏دهد: «مثلاً چند روز پیش چند نفر از بچه‏هایم به من درباره غریبه‏ای گفتند که رفتار ناپسندی داشته است و آ‎ن‏ بچه‏هایی که زیر نظرم بوده‏اند رفتار سوء او را متوجه شده و از او دوری کرده‏اند.» مددکار اجتماعی مشکلات بچه‏ها را با خواندن خاطرات روزانه و نقاشی‏های آنها می‏فهمد: «از خاطراتی که بچه‎ها برای من می‏نویسند می‏فهمم که امروز به عنوان مثال برای آنها چه اتفاقی افتاده است. می‎فهمم که چه اتفاقی افتاده است که امروز بچه من نقاشی‏ کشیده که رنگ‏آمیزی‏اش با روزهای دیگر فرق می‏کند. علاوه بر آموزش، بازی‌درمانی هم برای بچه‏ها داریم.» نقاشی، اجرای نمایشنامه‏ها و پخش فیلم و اردوی خانوادگی از کارهایی است که روناک برای 45 بچه‏اش در کانکس روزهای روشن در نظر گرفته است.  رؤیای روناک و مردم شهر زلزله‏زده سرپل ذهاب دور نیست. روناک و بچه‏هایش می‏خواهند شهرشان را روژی روناکی کنند.
 

captcha
شماره‌های پیشین