450
یکشنبه، ۲۶ فروردین ۱۳۹۷
7
گفت‌وگوی «صبح نو» با کاسب نمونه تهران که می‌گوید فقط کفش ایرانی می‌فروشد

عشق‌ تمام چرمی آقا فریدون

در روزهای بازار بی‌ثبات ارز در کشور، بسیاری از فروشنده‌ها از همین موضوع استفاده کرده‌اند، سود کلانی به جیب زدند؛ اما این قاعده همیشگی فروشنده‌ها نیست. در عصر ارتباطات و شاید بی‌اخلاقی اجتماعی، هنوز هم کسانی هستند که قبل از هر سود و منفعتی به فکر مردم‌اند و پهلوانانه از راه حلال، کسب روزی می‌کنند. آقای «فریدون دادار» یکی از همین فروشنده‌هاست، کسی که به خاطر خوش‌رفتاری و گرفتن سود کمتر از مشتری‌هایش از طرف اداره تعزیرات و اتحادیه تقدیر هم شده است.

حکمت‌های مجازی

یادداشت محمد معماریان دانشجوی دکترای مدیریت رسانه

صبح نو

حکمت‌های مجازی

یادداشت محمد معماریان دانشجوی دکترای مدیریت رسانه

دنیای رسانه‌های اجتماعی پُر است از توصیه‌های ناب و کوتاه، خواه به قلم کاربران یا به نقل از بزرگان، حرف‌های حکمت‌آمیزی که بسیاری از آنها گویا عصاره یک عمر تجربه‌اند و دستورالعملی برای زندگی و تصمیم‌های پیروان (دنبال‌کنندگان) کاربر. اسلاوی ژیژک، فیلسوف اسلونیایی، در یک گفت‌وگوی قدیمی در نقد چنین حکمت‌هایی، خودش حرف حکیمانه‌ای زده بود: «حکمت چندش‌آور است.»
 او به پُل هولدنگربر گفت: «بگذارید یک آزمایش ذهنی بکنیم. فرض کنید من بگویم: چرا دنبال این لذت‌های خفت‌آور زمینی می‌رویم در حالی که باید به ابدیت فکر کنیم چون تنها عامل رضایت‌بخش، ابدیت است؟ خُب، این حرف را اگر درست بیان بکنم، مثل یک حرف عمیق حساب می‌شود. حالا فرض کنید برعکسش را بگویم: چرا به دنبال دورنمای ابدیت برویم، در حالی که باید به آنچه داریم بچسبیم. این هم حکیمانه به نظر می‌آید.
حالا گزینه سوم را می‌گویم: چرا در تباین میان وجود ابدی و گذرا گیر کنیم؛ حکمت حقیقی آن است که ابدیت را در بستر لذت‌های گذرا ببینیم! خُب، این هم حکیمانه است. حالا نسخه چهارمش را می‌گویم: ما برای همیشه محکوم به بودن در میانه این 2 هستیم؛ مرد حکیم این را می‌پذیرد. می‌بینید؟ هرچه بگویم، شما می‌توانید به عنوان حکمت به مخاطبان قالب کنید.»
در دل شوخی ژیژک، نکته درستی نهفته است: تک‌جمله‌های کوتاه و به ظاهر نابی که هریک می‌توانند عصاره یا خلاصه یک حرف حساب‌شده و/یا «علمی» باشند، در بسیاری اوقات به خودی خود بی‌معنی‌اند.
اول آنکه، آنچه به این حکمت‌ها معنا می‌بخشد کانتکست (زمینه یا بافت) پشت سر آنهاست که به رسیدن به این عصاره‌ها منجر شده است. یا به تعبیر فنی‌تر، روش رسیدن به این حکم‌هاست که اهمیت دارد: حتی اگر این حکم‌ها به‌واقع بر اساس یک تجربه شخصی استخراج شده باشند و بسیاری افراد هم با آن موافق باشند، باید شرایط دقیق رسیدن به این حکم‌ها بیان شود تا کسی که آن را می‌خواند بتواند میزان تطبیق وضعیت خود با آن شرایط را بررسی کرده و برای عمل کردن یا نکردن به آن حکم تصمیم بگیرد.
در انتخاب بین الف و ب، یکی می‌گوید «حتماً الف را انتخاب بکن چون ب فلان است» و دیگری می‌گوید «حتماً ب را انتخاب کن، چون الف بیسار است»، و بعید هم نیست که هم ب فلان باشد و هم الف بیسار؛ اما وقتی مابقی اقتضائات و شرایط این تصمیم‌گیری حذف شده‌اند، چنین حکمی چندان به درد نمی‌خورد.
دوم آنکه، در بسیاری از موارد تصمیم‌گیری‌ها بین الف و ب، می‌توان مدعی شد راه‌حل قاطع و نهایی در کار نیست، یعنی حتی اگر متخصصانی بنشینند و همه جوانب و موارد تجربه‌ها را هم بررسی کنند، باز هم نمی‌توانند یک قاعده برای تصمیم‌گیری درست یا بهینه استخراج کنند: جوانب ماجرا هنوز کاملاً روشن نیست، متغیرها بسیار زیادتر از آن‌اند که بتوان حصرشان کرد و حتی توافقی سر تعریف‌ها از انتخاب «درست» یا «خوب» یا «بهینه» وجود ندارد. در چنین مواردی، انتخاب بین الف و ب بیشتر به انتخاب شیر یا خط در سکه انداختن می‌ماند.
سوم آنکه، لزوماً تجربه‌های پیشین به درد تجربه جدید نمی‌خورند. یک مثال رادیکال آن می‌تواند چنین باشد: یک نفر می‌گوید
«در شیروخط، حتماً شیر را انتخاب کن چون شیر بیشتر می‌آید.» شاید حتی بنا به تجربه‌اش ظاهراً درست هم بگوید و در یک میلیون شیروخط کردن او در طول عمرش، نهصدهزار بار شیر آمده باشد؛ اما این برتری 9 به یک هم دلیل آن نمی‌شود که احتمال شیر آمدن در پرتاب بعدی سکه بیشتر باشد.
در یک دنیای موازی، کس دیگری هم است که در یک میلیون شیروخط کردنش، نهصدهزار بار خط آمده باشد. اما این حکمت‌های ناب، این حُکم‌های کوتاه و قصار، جاذبه‌ای قدیمی و حتی باستانی دارند چنانکه تاریخ بشر پُر از آنهاست. علت محبوبیت‌شان آن است که ما در سردرگمی‌ها، وقتی سر یک دوراهی قرار گرفته‌ایم، دنبال یک راه‌حل‌ایم، فارغ از اینکه آن راه‌حل چه باشد: از توسل به این گزین‌گویه‌ها تا گرفتن فال از دیوان حافظ. بالاخره انتخاب شیر یا خط بهتر از بلاتکلیفی و معطل ماندن است. قصه، قصه همان الاغ گرسنه معروف است که سر دوراهی بین 2 بار یونجه مشابه مانده بود و آن‌قدر تصمیم نگرفت به سمت کدام برود که سر همان دوراهی از گرسنگی جان سپرد.

captcha
شماره‌های پیشین