446
یکشنبه، ۱۹ فروردین ۱۳۹۷
7
آرزوی کودک سرطانی زلزله‌زده توسط نیکوکاران برآورده شد

سلفی امید روی آوارهای شهر

زلزله، کوچک و بزرگ نمی‌شناسد، جوان و پیر نمی‌فهمد، بیمار و سالم را هم درک نمی‌کند. زلزله که در شهری اتفاق بیفتد، لرزشش دامن همه را می‌گیرد. درست مثل زلزله چهارماه پیش شهرهای غربی کشور، که همه مردم شهر، دارا و ندار، پیر و جوان و بیمار و سالم را درگیر خودش کرد. یکی از کسانی که زلزله زندگی‌شان را تحت تأثیر شدید قرار داده است، خانواده امیرمحمد است. پسر سرطانی‌ای که زلزله حال و روزش را بدتر کرده است.

موج جدید باران‌های بهاری در کشور با اخطار شروع شد

بارشی با احتمال سیلاب

صبح نو

آرزوی کودک سرطانی زلزله‌زده توسط نیکوکاران برآورده شد

سلفی امید روی آوارهای شهر

زلزله، کوچک و بزرگ نمی‌شناسد، جوان و پیر نمی‌فهمد، بیمار و سالم را هم درک نمی‌کند. زلزله که در شهری اتفاق بیفتد، لرزشش دامن همه را می‌گیرد. درست مثل زلزله چهارماه پیش شهرهای غربی کشور، که همه مردم شهر، دارا و ندار، پیر و جوان و بیمار و سالم را درگیر خودش کرد. یکی از کسانی که زلزله زندگی‌شان را تحت تأثیر شدید قرار داده است، خانواده امیرمحمد است. پسر سرطانی‌ای که زلزله حال و روزش را بدتر کرده است.

 فاصله روستای قلعه سفید تا شهر سرپل ذهاب زیاد نیست. برای رسیدن به ده، باید از قبرستان عبور کرد، مزارع سرسبز کشاورزی را پشت سر گذاشت. قلعه سفید، دقیقاً پشت روستای قلعه شاهین است. از خیابان اصلی یک راه ناهموار و خاکی به طرف کانکس بزرگ کشیده شده است. روبه‌روی کانکس، ماشینی پارک شده است. دورتادور کانکس زمین‌های کشاورزی است. بعد از دور زدن کانکس سفید رنگ، بقایای خانه‌ها پیدا می‌شوند. روستا کاملاً ویران شده است. کانکس‌های سفید در بقایای خانه‌ها و زمین‌های کشاورزی، پیدا هستند. مرد میانسالی درست روبه‌روی کانکس بزرگ، بیل به دست، در حال هم زدن سیمان است. او پدر امیرمحمد است. سریع دست‌هایش را می‌شوید و به استقبال می‌آید. حریم خانه کوچک است. کانکس بزرگ و دیوار بتنی نیمه‌کاره، خانه کوچک آنهاست. در حیاط کوچک، وسایل خانه چیده شده است، روی وسایل را با نایلونی ضخیم پوشانده‌اند. مادر به استقبال عیادت کننده‌ها می‌آید و بعد از سلام و احوال پرسی، تأکید می‌کند: «خواهش می‌کنم از امیرمحمد عکس نیندازید.» خانواده پنج نفره امیرمحمد در کانکس سی متری زندگی می‌کنند. 10 متر کانکس در اختیار اوست. کانکس بیست متری، با تکه‌های فرش مفرش شده است، گوشه اتاق یخچال کوچک قرار دارد و در سمت دیگر رختخواب‌ها چیده شده‌اند. سبحان، برادر شیرخوار امیرمحمد زیر پشه‌بند خوابیده است. ابوالفضل، پسر دوم خانواده، پشت مادرش پنهان شده است و هرازچندگاهی سرش را بیرون می‌آورد و نگاهی به عیادت‌کننده‌ها می‌اندازد. والدین امیرمحمد هر دو معلم‌اند و در مدرسه روستا به بچه‌ها درس می‌دهند. پدر امیرمحمد از روزهایی که زلزله آمد، می‌گوید: «خانه‌مان خراب شده بود ولی باز هم خدا را شکر هیچ کدام از اعضای خانواده آسیبی ندیدند. آن روزها برای ما خیلی سخت بود. هیچ کانکسی نداشتیم و از امیرمحمد در ماشین نگهداری می‌کردیم.» خیرین اما خیلی سریع دست خانواده را می‌گیرند. یک کانکس مجهز سی‌متری با سرویس بهداشتی و اتاق جداگانه برای امیرمحمد که باید در شرایط ایزوله قرار می‌گرفت، در اختیارشان می‌گذارند. پدرش درباره بیماری امیرمحمد می‌گوید: «دو سال پیش امیرمحمد پیوند استخوان شد، اما پیوندش جواب نداد. به قول پزشکش از بین دویست نفری که پیوند استخوان می‌شوند، تنها یک نفر به نارسایی پوستی دچار می‌شود. امیرمحمد ما جزو آن یک نفر بود.» امیرمحمد کلاس دوم دبستان بود که به سرطان استخوان مبتلا شد. بعد از پنج سال شیمی‌درمانی، پیوند استخوان تنها راه تشخیص داده شد. حال او شانزده سال سن دارد. بعد از زلزله اما حال و روز امیرمحمد بدتر شد: «هوا گرم است. فضا آلوده است و محیط کانکس هم مناسب نیست. در کانکس زخم‌هایش بدتر شده است. به خاطر شرایط او، باید گوشتی را هم که به او می‌دهیم، مخصوص باشد. داروهای او نایاب است. مدام باید از کرم‌های پوستی استفاده کند. در شهر که این داروها پیدا نمی‌شود. من داروخانه‌های کرمانشاه و تهران را هم گشته‌ام، یا نایاب‌اند  یا گران. هزینه داروها برایم مهم نیست. هزینه را یک طوری تأمین می‌کنم، پیدا کردن پمادها و کرم‌های او برایم مهم‌تر است.» در اتاق امیرمحمد در انتهای کانکس قرار دارد. اتاقش کوچک است. روی یک تخت ساده و آهنی، پسربچه کوچکی نشسته است. هیچ مویی، نه در سر و نه در قسمت ابروها و مژه‌هایش دیده نمی‌شود. لباس نازک نخی به تن دارد. لباسش خونی است. در تمام پوست سفید و رنگ‌پریده او، چه در سر و صورت و چه در دستان و پاهایش، زخم‌های کوچک و درشت قرمز عمیق وجود دارد. زخم‌هایش بوی خون می‌دهند. انگشتان امیرمحمد به هم چسبیده‌اند و بخش‌هایی از پلک‌هایش هم از بین رفته است. مادرش توضیح می‌دهد: «امیرمحمد نمی‌تواند خوب ببیند. بخشی از بینایی‌اش را از دست داده است.» کنار تختش یک میز، پر از دارو است. پمادها و کرم‌هایش مرتب در کنار هم چیده شده‌اند. روی تخت، یک پشه‌کش آبی‌رنگ هم قرار دارد. هرازچندگاهی، با شنیدن صدای حشره‌ای پشه‌کشش را تکان می‌دهد. تنها وسیله اتاق، به جز تختخواب و میز داروها، قلک بزرگ و سفالی گوشه اتاق است. پدرش تعریف می‌کند: «امیرمحمد همه عیدی‌هایش را درون قلکش می‌اندازد. دوست دارد عیدی‌هایش خرج درمانش شود.» پدر نگاه پرمهری به او می‌اندازد و می‌گوید: «می‌دانستید که امیرمحمد رزمی‌کار بوده؟ کمربند آبی داشت. خوب شد، می‌خواهد باز هم رزمی کار کند.» بعد از بیماری، امیرمحمد مجبور به ترک مدرسه می‌شود و تنها سرگرمی او، نشستن در تخت و تکان دادن حشره‌کش می‌شود. این روزها آرزوی او تنها یک چیز است: «ای کاش یک تبلت داشتم. حوصله‌ام خیلی سر می‌رود.» همین آرزوی کوچک و بی‌آلایش بهانه‌ای برای پست گذاشتن در فضای مجازی می‌شود. در کمتر از 24 ساعت، یک میلیون و پانصد هزار تومان برای خرید یک تبلت برای امیرمحمد جمع می‌شود. روز بعد از عیادت، روز برآورده شدن آرزوی نوجوان سرطانی قصه ماست. عیادت دوباره سرزده انجام می‌شود. پدر امیرمحمد درست مانند روز قبل، مشغول ساخت حیاط خانه است و ابوالفضل، برادرش هم مشغول بازی است. سبحان این بار بیدار است و امیرمحمد مثل همیشه در اتاقش، روی تخت نشسته است. کادویش را که می‌گیرد، لحظه‌ای سکوت در اتاق حکمفرما می‌شود. صدا از هیچ کسی بیرون نمی‌آید، نفس کشیدن سریع امیرمحمد تنها صداست. با چشمان کم‌فروغش نگاهی به جعبه می‌اندازد و با بغض می‌گوید: «ان‌شاءالله هر حاجتی دارید
امام زمان ؟عج؟  واسطه شوند تا خدا به شما بدهد...» امیرمحمد با لب‌هایی که این بار به لبخند باز شده است، مدام این جمله را تکرار می‌کند. این روز تنها روز برآورده شدن، آرزوی امیرمحمد نیست. آرزوی پدرومادرش هم باید برآورده شود. عیادت‌کننده‌ها بخشی از کرم‌ها و پمادهای امیرمحمد را تأمین کرده‌اند. نقاشی‌های ابوالفضل، روی دیوار کانکس چسبانده شده است. توی نقاشی‌های او همه اعضای خانواده دست همدیگر را گرفته‌اند و لبخند می‌زنند.

captcha
شماره‌های پیشین