340
شنبه، ۲۹ مهر ۱۳۹۶
16

صبح نو

حکمت تاریخ 1

نقش اسرائیل در تحریم‌های اعمالی بر سوریه


در تاریخ فلسفه یا تاریخ تفکر مفاهیم مختلفی وجود دارند که نسبت بین اول و آخر یا آغاز و انجام بر مبنای آنها بیان و گفته می‌شوند. وقتی که شما از انجامی صحبت می‌کنید که آغاز، آغازی برای آن انجام است. گفتیم که اولالفکر و آخرالعمل. در تصور اول است؛ در تحقق آخر است.
یک وقت هست که به قضیه علّی نگاه می‌کنید. یعنی بر اساس آن چیزی که در فلسفه از آن به علیت تعبیر می‌کنند. به لفظ انگلیسی کازالیتی. این علیت یک چیزی را همراه دارد که همانطور که گفتیم، به آن دترمینیسم می‌گویند. دترمینیسم یعنی وجوب ترتب معلول بر علت یا قول به موجبیت. در واقع موجب‌انگاری. این که وقتی غایت این است و تخلف از آن جایز نیست، بنابراین این موجب است و همه اسباب و علل فراهم می‌آیند تا اِعدادی برای علت تامه و علت موجده باشند که این را موجود بکند و تحقق ببخشد. وقتی که هنوز این علل و اسباب و شرایط فراهم نیست، خب این محقق نمی‌شود.
حالا با توجه به این اگر شما قائل باشید که جهت و غایت تاریخ موجب است، در واقع سوای اراده افراد موجب به ایجاب تاریخی است. با این که ممکن است جنبه بشری داشته باشد. چنان که در فکر جدید این اتفاق می‌افتد. چون در فکر قدیم به این قائل نبودند. یعنی قائل نبودند که تاریخ به طور کلی یک فرجام علّی داشته باشد. یعنی به معنای این که ما بتوانیم برای تاریخ یک فرجام علّی تصور بکنیم. آغاز و انجامی غیر از آن چیزی که البته در ادیان آمده. یعنی در حکمت و در فلسفه معمولاً به این قائل نبودند ولی در دوره جدید به این قائل شدند.
  این مسأله موجبیت را در کار آورد. چنان که این مطلب در فلسفه هگل مطرح شده و بعد در مارکس مطرح شده. کسانی هم که حتی با این مخالفت کردند، باز می‌بینیم که ته‌اش این فکر را دارند. مشکل قضیه این‌جاست. یعنی آنهایی که ممکن است هی دم از آزادی بزنند، اگر به اندیشه ترقی قائل باشند، این ترقی را لزوماً موجب می‌دانند. اندیشه ترقی همین است که یعنی در تاریخ به نحو خطی یا حتی دیالکتیکی، فرقی نمی‌کند. نسبت به گذشته ترقی حاصل و پیشرفت ایجاد می‌شود.  خب در این صورت می‌گویید این موجب است دیگر. به این موجبیت می‌گویند.
 اگر از آن جبری استشمام می‌شود، به اصطلاح جبر علّی است. غیر جبری است که معمولاً گفته می‌شود. به این معنا که یک فاعلی مجبور باشد یعنی اراده‌ای از بیرون او را وادار به این کار کرده باشد. آنها با توجه به این که در اندیشه هگلی با حلول قائل هستند. روح به جای این که فقط در مسیح ظاهر بشود، آن مطلق در کل تاریخ بشری ظاهر می‌شود. بنابراین هر آنچه بر بشر می‌گذرد، همان چیزی است که بر روح گذشته. هر آنچه بر روح می‌گذرد، همان است که بر بشر گذشته. کاملاً بشری است. بنابراین این در یک سیر بشری اتفاق می‌افتد.  
حالا در مارکس بشری‌تر هم می‌شود. چرا؛ چون بالاخره در هگل یک ایده‌آلیسمی هست. یک اسپرتریالیزمی هست. یعنی یک روح‌انگاری هست. در مارکس دیگر این هم نیست. فقط جهات معیشتی است. البته مشکل پیدا می‌کند. یعنی آن ماتریالیزم دیالکتیک اصلاً بی‌ربط است. یعنی هیچی. چون دیالکتیک بخواهد در کار بیاید، در عین حال علم و آگاهی هم نباشد. مثل این که شما بگویید من اصلاً علم و آگاهی نداشته باشم، تصادفاً از خانه سر در بیاورم.
در یک سیر دیالکتیکی و جدالی همه چیز همیشه یک جهت تکاملی دارد ولی هیچ آگاهی و شعور هم توی آن نیست. غایت بدون شعور و آگاهی اتفاق نمی‌افتد. بنابراین اصلاً این حرف ماتریالیزم دیالکتیک کلاً بی‌ربط است. این را هم من نمی‌گویم. حتی سارتر گفته، یعنی فقط من نمی‌گویم. من هم می‌گویم؛ البته این را به عنوان کسی که دانشجوی فلسفه است عرض می‌کنم.  برای اینکه شما به‌هرحال در ایده‌آلیسم هگل می‌توانید حرف از یک غایتی بزنید. چون روح است که سیر می‌کند. درست است که ما به آن آگاهی نداریم و از این حیث در واقع دچار مکر عقل هستیم. یعنی هر دوره تاریخی را مطلق می‌دانیم یا هر ایده‌ای که هست را مطلق می‌دانیم. درحالی‌که این فقط جزئی از یک سیر تاریخی است. آن طرف مقابل هم مطلق می‌داند.
 بعد با هم جنگ می‌کنیم. اسم این را دکانینگ آوریزن می‌گذارد. یعنی مکر عقل.  اگر شما دیالکتیک نگاه بکنید، تز و آنتی‌تز بعد سنتز می‌شود دیگر. نزاع و تقابل و تخاصم تز و آنتی‌تز لازمه سنتز است ولی هر یک از اینها فکر می‌کنند که حق با آنهاست. سنتزی که اتفاق می‌افتد، نه این است و نه آن.
 بنابراین وقتی که این خودش را به‌عنوان تز قبول دارد. آن به‌عنوان آنتیتز باور دارد، هر دو دچار مکرند. این‌جور نیستند؟ یکجور دارند فریب می‌خورند. اصلاً تاریخ به نوعی تاریخ فریب است. تاریخ مکر است؛ مکر عقل.
ادامه دارد...

  خودنویس
 دکتر رضا سلیمان حشمت

 

captcha
شماره‌های پیشین