316
چهارشنبه، ۲۲ شهریور ۱۳۹۶
13
بررسی کارکردهای علوم انسانی مدرن از منظر دکتر حسین کچویان

علم، عمل را تبدیل به تمدن می‌کند

علوم انسانی مدرن برای ما ایرانیان حکم مهمان ناخوانده‌ای دارد که همراه با دیگر پدیده‌های عالم مدرن بر ما فرود آمد و اکنون خود را در محاصره این پدیده و کارکردهای آن در جامعه امروزی می‌بینیم. دکتر حسین کچویان، استاد جامعه‌شناسی دانشگاه تهران از جمله کسانی است که درباره ماهیت و کارکردهای این علوم تحقیق و تتبع کرده است و جایگاه تمدنی این علوم در تمدن غرب مدرن را در آثارش نشان داده است. کار او را می‌توان مسامحتاً «جامعه‌شناسیِ جامعه‌شناسی» نامید؛ به این معنا که او علوم اجتماعی‌ای را که خود در تکوین جامعه مدرن نقش محوری داشته، در نگاهی کلان‌تر تحلیل می‌کند و کارکردهای آن را در جامعه مدرن به مثابه جزیی از تمدن مدرن بازنمایی می‌کند. او در سخنرانی خود در دوره «گفتمان نخبگان علوم انسانی» که تابستان امسال در قم برگزار شد چکیده یافته‌های خود در این زمینه را به بحث گذاشت. در این گزارش نگاهی به این یافته‌ها خواهیم انداخت.

مقدم‌فر خبر داد

برگزاری مراسم بزرگداشت فرمانده شهید حججی

صبح نو

بررسی کارکردهای علوم انسانی مدرن از منظر دکتر حسین کچویان

علم، عمل را تبدیل به تمدن می‌کند

علوم انسانی مدرن برای ما ایرانیان حکم مهمان ناخوانده‌ای دارد که همراه با دیگر پدیده‌های عالم مدرن بر ما فرود آمد و اکنون خود را در محاصره این پدیده و کارکردهای آن در جامعه امروزی می‌بینیم. دکتر حسین کچویان، استاد جامعه‌شناسی دانشگاه تهران از جمله کسانی است که درباره ماهیت و کارکردهای این علوم تحقیق و تتبع کرده است و جایگاه تمدنی این علوم در تمدن غرب مدرن را در آثارش نشان داده است. کار او را می‌توان مسامحتاً «جامعه‌شناسیِ جامعه‌شناسی» نامید؛ به این معنا که او علوم اجتماعی‌ای را که خود در تکوین جامعه مدرن نقش محوری داشته، در نگاهی کلان‌تر تحلیل می‌کند و کارکردهای آن را در جامعه مدرن به مثابه جزیی از تمدن مدرن بازنمایی می‌کند. او در سخنرانی خود در دوره «گفتمان نخبگان علوم انسانی» که تابستان امسال در قم برگزار شد چکیده یافته‌های خود در این زمینه را به بحث گذاشت. در این گزارش نگاهی به این یافته‌ها خواهیم انداخت.

کچویان مقدمه بحث خود را با این گزاره آغاز می‌کند: «‌وقتی تمدنی متحول می‌شود، تمام علوم دگرگون می‌شود.» این نظر کچویان متفاوت با نظری است که قائل است علم در تحولات تمدنی منشأ و مبدأ اثر است. او با این بیان به ما می‌گوید که علم، خودش تحت تأثیر تحولات تمدنی است و خود را با آن تطبیق می‌دهد. او برای این که این گزاره را مستدل کند، نگاهی به تحول در طبقه‌بندی علوم در دوران مدرن می‌اندازد: «در واقع نظریه طبقه‌بندی علوم آگوست کنت که متفاوت با طبقه‌بندی علوم دوره یونانی و مشخصاً ارسطو است، بیانگر تحولات دنیای مدرن است. اگر قرار بر تغییر ساختار تمدنی و داشتن ساختار متفاوتی باشد، طبیعتاً باید همه حوزه‌های طبیعی و انسانی تغییر کند. طبقه‌بندی علوم از نظر ارسطو به دو دسته فلسفه نظری و حکمت عملی تقسیم می‌شد و ذیل هر کدام از این دو، علوم مختلفی قرار می‌گرفت. این طبقه‌بندی‌ها عمدتاً از زمان فرانسیس بیکن دچار تغییرات جدی شد و از قرن شانزدهم، طبقه‌بندی‌های ماهیتاً جدیدی مطرح شد که عمدتاً مابینِ قرن 15 تا اواخر قرن 19 شاهد فوران نظریه‌های طبقه‌بندی علم بودیم.»
کچویان نتیجه تغییر در طبقه‌بندی علم را در دوران مدرن این نکته می‌داند که علوم اجتماعی تابع علوم طبیعی شده است: «مهم‌ترین ویژگی این طبقه‌بندی‌های جدید درهم‌ریختنِ طبقه‌بندی دوشاخه‌ای کلاسیک و یک‌کاسه کردن علوم بود. نتیجه این یک‌کاسه کردن این بود که منطق علوم اجتماعی تابع منطق علوم طبیعی قرار گرفت و از درون همین طبقه‌بندی‌های جدید بود که امکان شکل‌گیری علوم اجتماعی جدید به‌وجود آمد.»
او مقدمه دیگری را برای توضیح کارکرد علوم انسانی ارائه می‌دهد که به بحث تقدم نظر یا عمل در شکل‌گیری جوامع و تمدن‌های انسانی مربوط می‌شود. او این سؤال را مطرح می‌کند: «آیا تغییرات جهان انسانی از علم و آگاهی و حوزه‌های شناختی آغاز می‌شود یا عمل و امور رفتاری؟» دکتر کچویان معتقد است که در اوایل دوره مدرن، اعتقاد فیلسوفان به تقدم نظر بوده است، اما در این دوره‌های متأخر و اهمیت یافتن کنش و عمل که نمونه‌ای از آن‌را می‌توان در تغییر موضع میشل فوکو از دیرینه‌شناسی به تبارشناسی پیگیری کرد، تقدم با عمل بوده است. او اینطور نظرش را تشریح می‌کند: «کنش‌ها و یک سری اتفاقات و رویدادهای عملی اتفاق می‌افتد، به‌تدریج این کنش‌ها تجمیع می‌شوند و از ترکیب آنها تغییرات ماهوی در جهان انسانی ایجاد می‌شود. حتماً شنیده‌اید که معمولاً تغییرات تمدنی را قبل از همه در حوزه هنر باید دنبال کرد و حوزه هنر، معمولاً آمیخته با ذوق و احساس و زیبایی شناسی و عمل است. شاید بتوان گفت ابتدا عمل، سپس خلقیات و پس از آن حوزه نظری است که شکل می‌گیرد و تغییر می‌کند و شاید حساسیت آموزه‌های دینی نسبت به عمل و خلقیات ناشی از همین مساله باشد.»
نقشی که کچویان برای علم و نظر در تحولات تمدنی قائل است، نقش بازتولیدکننده الگوهای تمدنی و ادامه دادن آن تمدن است. او می‌گوید: «مجموعه تغییرات عملی و اخلاقی، ما را به آستان تمدن جدید و دنیایی نو می‌سازند، اما آنجایی این چرخه اتفاق می‌افتد که شما آن را تبدیل به نظر و علم کنید. بنابراین هر یک از این علوم و منازعاتی که در حوزه‌های مختلف علم، مخصوصاً جامعه‌شناسی اتفاق می‌افتد، در واقع آخرین پله‌های این نزاع تمدنی در مدرنیته است.»
با ذکر این دو مقدمه کچویان به سراغ تبیین کارکردهای علوم اجتماعی مدرن می‌رود. او دو کارکرد را از هم تفکیک می‌کند؛ یکی کارکرد حفظ و بسط هنجارهای نظام اجتماعی و دیگری کارکرد انتقادی و رهایی‌بخش است که همزمان و در واکنش به کارکرد نخست
شکل می‌گیرد.
کچویان کارکرد اول را در نظریات اولیه کنت و سپس پارسونز و مکتب شیکاگو جستجو می‌کند و آن را این‌گونه شرح می‌دهد: «علوم اجتماعی کارکرد و نقشی مشابه علوم طبیعی دارد و همانطور که مثلاً پزشکی یا هر علم دیگری، مشغول هنجارمند و نهادینه‌کردنِ زمینه‌های خود است، علوم اجتماعی هم در واقع کارکردش این است که برای حفظ و بسط و گسترش و توسعه سیستم یا همان کلِ نظام اجتماعی تلاش کند. اساساً طبق این تعریف، علوم اجتماعی به‌وجود آمده تا این بحران‌ها را حل‌وفصل کند و تهدیدهایی که متوجه نظام مدرن شده را پاسخ دهد.» به نظر کچویان، علوم اجتماعی با این کارکرد می‌تواند مانند اهرمی در دست سیاستگذاران قرار بگیرد تا مشکلات اجتماعی را به وسیله آن حل کنند اما اکنون این کارکرد برای تحقق بهشت زمینی که مدرنیته وعده آن را داده بود مخدوش شده است و این علوم دیگر به کارکردهای حداقلی مانند رفع معضلات محدود اجتماعی اکتفا کرده‌اند. او طرح انقلاب سفید یا انقلاب مخملی را ناشی از همین کارکرد می‌داند و معتقد است در این کارکرد، علوم اجتماعی نقشی مانند الهیات اجتماعی بازی می‌کند و در واقع کارکردی ایدئولوژیک پیدا می‌کند، مانند آنچه در جریان انقلاب‌های مخملی در حمایت از مفاهیمی مانند دموکراسی، جامعه مدنی اتفاق می‌افتد.
کارکرد دوم این علوم، کارکرد انتقادی است که کچویان آن را توضیح می‌دهد: «مارکس کارکرد نخست را منحصر به طبقه خاصی در جامعه می‌داند که برای اداره جامعه، اقدام به هنجارسازی می‌کند. از نظر مارکس کارکرد دوم علوم اجتماعی کمک به مبارزه با ظلم و سرکوب است، هرچند در اعتقاد به اینکه
علوم اجتماعی مدرن در نهایت امکان ایجاد جامعه مطلوبی را فراهم می‌کند، با کارکرد اول اشتراک دارد.»
او خوش‌بینی‌های اولیه به این کارکرد را زیر سؤال می‌برد: «به‌رغم خوش‌بینی‌های اولیه در این کارکرد، ظهور تئوری‌هایی که درباره فرهنگ و تبلیغات و تئوری‌های توسط کسانی مانند گرامشی و آلتوسر و مارکوزه و نظایر آنها مطرح شده است، پیامد تلاش برای توضیح این مسأله است که چرا وعده انقلاب یا رهایی‌بخشی محقق نشد.»
کچویان در نهایت نتیجه می‌گیرد که بحران و تشتت در علم اجتماعی مدرن هم برآمده از بحران تمدن مدرن است و هم نشان دهنده آن؛ یعنی علوم اجتماعی مدرن نتوانسته وعده‌های کلان اولیه خود را محقق کند و «تئوری‌ها بیشتر تبدیل به یک سلاح سیاسی شده‌اند.» در این شرایط است که احتمال دارد علوم اجتماعی جدیدی با کارکردهای جدید به موازات شکل‌گیری تمدنی جدید که صبغه دینی دارد، شکل بگیرد.

 

captcha
شماره‌های پیشین