288
شنبه، ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
7
پرچم سبز زری دوزی شده رضوی، ایران را معطر کرد

بخشش زیرسایه خورشید

دل توی دل کسی نمی‌ماند، مقصد که مشخص می‌شود ولوله توی شهرمی افتد، شهر را رفت و روب می‌کنند، گل نمی به کوچه‌های خاکی می‌پاشند، سر و رویی صفا می‌دهند و رخت نو می‌پوشند، مثل یک عید. دهه کرامت که نزدیک می‌شود دل توی دل خیلی‌ها نمی‌ماند، دلشوره می‌گیرند انگار، یک جورنگرانی شیرین، یک جورغلیان احساس، بی تابی، کم صبری، مثل کسی که مهمانی عزیز دارد.

از ملی گرایی کور ایرانی تا زیرسایه خورشید!

صبح نو

پرچم سبز زری دوزی شده رضوی، ایران را معطر کرد

بخشش زیرسایه خورشید

دل توی دل کسی نمی‌ماند، مقصد که مشخص می‌شود ولوله توی شهرمی افتد، شهر را رفت و روب می‌کنند، گل نمی به کوچه‌های خاکی می‌پاشند، سر و رویی صفا می‌دهند و رخت نو می‌پوشند، مثل یک عید. دهه کرامت که نزدیک می‌شود دل توی دل خیلی‌ها نمی‌ماند، دلشوره می‌گیرند انگار، یک جورنگرانی شیرین، یک جورغلیان احساس، بی تابی، کم صبری، مثل کسی که مهمانی عزیز دارد.

به مشهد نرفته‌ها 10 روزحال غریبی دارند، غریب‌تر از دیگرانی که به خراسان رفته‌اند، غریب‌تر از زیارت‌رفتگانی که آن گنبدطلایی را از دور دیده‌اند، بغض کرده‌اند، اشک به چشم دوانده‌اند و بی اراده دست به سینه گذاشته‌اند و خم شده‌اند تا بگویند قلبشان متعلق به کیست.
به زیارت نرفتگان دل خوش کرده‌اند به یک پرچم، زائران یک باره و چندباره مشهد نیز دلشان خوش است به پرچمی سبزکه معجزه می‌کند؛ که اکسیری ناب میان تار و پودش دارد؛ که کارش سِحرعشاق است.
پرچم سبزرضوی هرسال مسافراست (امسال هم بود) و مقصدش همه جای ایران، چه بلندی‌های اورامانات باشد، چه نزدیکی‌های مرز، چه سرزمینی خشک و چه دیاری خوش آب و رنگ. امسال این پرچم دل از یک ملت برد، ملتی که درچهارگوشه جغرافیا منتظرش بودند، مردمی که ازگذرگاه خادمان رضوی، زنگار زدودند و شدند میزبان مسافرمشهد یا میهمان میزبانشان به روایتی بهتر.
هرسال همزمان با روزمیلاد امام هشتم (ع) برنامه همین است، این پرچم سبزخوشرنگ که آن را از ساتن اعلا ومخمل مرغوب می‌دوزند و مزین است به لااله الا الله و نصرمن الله وفتح قریب، درایران درسرزمین خورشید، دورافتخارمی زند وآنها که مدهوش عطراهل‌بیت و عنایات هشتمین ستاره این خاندانند، به دنبالش هروله می‌کنند.
داستان اشک‌ها و لبخندها
دست کسی به پرچم سبز زری دوزی شده نمی‌رسد وقتی بالای گنبد مطلای رضوی، در اوج، دلبرانه ریتم می‌گیرد و مستطیل12 متری‌اش (طول چهارمتر وعرض سه متر) را با هرنسیمی پیش چشم زائران به رقص می‌آورد.
دست کسی به این پرچم نمی‌رسد مگر آن هشت خدمه سادات حرم که پرچم را با احترام به کنارگنبد می‌آورند و آن2 ساداتی که چون تافته‌های جدابافته، پرچم را به اهتزاز در می‌آورند. ازاینها که بگذریم دل دیگران خوش است به لمس پرچم‌های فروافتاده، به لواهایی که برای تبرک به شهرهای مختلف ایران برده می‌شوند، سرازحسینیه ها و مساجد و بیمارستان‌ها وخانه های شهدا ومزارشهیدان گمنام درمی آورند، مثل امسال که با این پرچم داستانی ازاشک و لبخند نوشته شد، ماجرایی ماندگار، حکایتی از یک بخشش، یک بزرگواری و ایثار.
دهه کرامت سال96 ذهن‌ها را برد به آذربایجان شرقی و چشم‌ها را خیره کرد به ایلخچی، به25 کیلومتری غرب تبریز، نزدیکی‌های اسکو، به جایی که کاروان"زیرسایه خورشید" می‌دانست درآن باید دنبال چه باشد.
خدام حرم رضوی با این بیرق سبز آمدند به خانه قادرزاده که اهالی‌اش هنوز داغ پسر را دارند، پسری مقتول که قاتلش زندانی است ومنتظراعدام.
خدام آمده بودند برای پا درمیانی، برای طلب بخشش، گدایی مهربانی، دریوزگی یک زندگی. درشهر ولوله بود، بسیاری ازایلخچی ها زمزمه می‌کردند که قادرزاده ها را فقط قصاص آرام می‌کند؛ که حتماً باید خون قاتل بریزد تا سبک شوند؛ که نفس مجرم باید بند بیاید؛ طناب خرخره‌اش را له کند؛ پدر و مادرش زیرچوبه دار صدبار بمیرند و زنده شوند تا داغ دیدگان این خانه نفسی راحت بکشند. عده دیگری ازمردم اما امید داشتند، آن‌ها دل بسته بودند به خدام امام رضا‌ (ع) و پرچمی که با خود آورده بودند. خدام دست به کارشدند، درِخانه قادرزاده را زدند و پیک امام شدند، پیک بخشندگی‌اش، بزرگواری‌اش، کرامت و ایثارش.
مادرجوان مقتول اما بی تاب بود، حق داشت که بی‌تاب باشد، گوشش پربود از لذتی که درعفو هست و درانتقام نیست. او اما صبورانه حرف‌های خدام را شنید و پاسخ را موکول کرد به بعد ازنماز، به پس ازجمع و جورکردن افکارش، به کنارآمدن با دلش، دلی که ریش بود، طراوت نداشت، رنگ باخته بود.
نماز زن که تمام شد، تشویش‌ها شروع شد. عده‌ای دودل شده بودند؛ زنی که همه واسطه‌ها را ناامید کرده، محال است به پرچمی نرم شود، عده‌ای ولی ازاین می‌گفتند که محال است بانویی رنج کشیده و مقید چون او، روی خدام حضرت را زمین بزند.
زمان که گذشت، درستی حرف گروه دوم ثابت شد و مادر،قاتل پسرش را بخشید، از پشت سیل بی امان اشک و کلمات بریده بریده‌اش که به گوش حضار رساند :"به حرمت امام بخشیدم". او به این ترتیب سوژه دهه کرامت سال96 شد، زنده کننده نام شهرش، جایی درنزدیکی مرزهای شمال غربی ایران.

یادی ازکریمان
پارسال پرچم سبز رضوی، چند لا شده درجعبه چوبی و آراسته با ترمه به  زندان چوبیندر قزوین که رسید، قاتلی دیگر ازمرگ نجات یافت؛ او هم درکمال ناباوری و معلق بین زندگی و مرگ؛ ولی بخشش اتفاق افتاد، دل‌های پرکینه نرم شدند و قلب‌های یخی آرام گرفتند. این پرچم تاکنون معجزه‌ها کرده، البته نه خودش که صاحب اصلی‌اش، که حرمتی که میان مردم دارد، آبرویش و عزتی که ویژه خاندان اوست.
خدام آستان قدس هرسال دهه کرامت را بهانه‌ای قرارمی دهند برای رساندن این پرچم به جاهایی که گره‌های بازنشدنی دارند به امید بازشدن گره‌ها، جوشیدن امیدها و ازبین رفتن دلمردگی ها.
این سنت معجزه می‌کند، اصلاً مردم را یکدست ومتحد می‌کند و یادشان می‌آورد که برای چه به دنیا آمده‌اند و اگر گرفتار شدند به کدام ریسمان چنگ بزنند. داستان این پرچم و کاروانی که زیرسایه خورشید هرسال کیلومترها درطول وعرض ایران جابه‌جا می‌شود، داستان چنگ زدن به ریسمانی محکم است؛ ریسمانی یک سرش ریشه دوانده درمشهد الرضا و سر دیگرش در دل‌های ایرانیانی که همیشه چشم به خراسان دارند.  

captcha
شماره‌های پیشین