283
شنبه، ۰۷ مرداد ۱۳۹۶
7
پیام حوادث دلخراش اخیر درباره کودکان

حواسمان به «بنیتا»‌ها باشد

«مشیریه» غمکده است این روزها؛ خانه اندوه است. غم روز بیست و نهم تیر به مشیریه سرک کشید، وقتی جوانک پرید پشت رل پراید و تخت گاز رفت، وقتی مرد جوان به سر و کله‌اش کوبید که بچه‌ام را بردند، وقتی مردم هاج و واج به او زل زدند و کاری نکردند؛ شدند تماشاچی. پراید رفت و بنیتای 8 ماهه را با خود برد و جایش تشویش نشاند، مشیریه شد قلب زخمی تهران، همزاد «پارس‌آباد» و هم‌نوا با ناله‌های مادر «آتنا».

صبح نو

پیام حوادث دلخراش اخیر درباره کودکان

حواسمان به «بنیتا»‌ها باشد

«مشیریه» غمکده است این روزها؛ خانه اندوه است. غم روز بیست و نهم تیر به مشیریه سرک کشید، وقتی جوانک پرید پشت رل پراید و تخت گاز رفت، وقتی مرد جوان به سر و کله‌اش کوبید که بچه‌ام را بردند، وقتی مردم هاج و واج به او زل زدند و کاری نکردند؛ شدند تماشاچی. پراید رفت و بنیتای 8 ماهه را با خود برد و جایش تشویش نشاند، مشیریه شد قلب زخمی تهران، همزاد «پارس‌آباد» و هم‌نوا با ناله‌های مادر «آتنا».

پراید که در پیچِ راه گم شد، دلواپسی نشست توی خانه بنیتا، چله گرفت و بست نشست تا چهارم مرداد که غصه نازل شد. دل می‌خواهد دیدن عکس‌های مربوط به ثانیه‌هایی که خبرمرگ بنیتا را به خانه‌اش آوردند، غم توی عکس‌ها جهیده و یأس درقاب دوربین خشکش زده؛ یک قوم سوگوار و دل‌ریش.
پنجم مرداد، پنجشنبه روزی، افسوس و آه و فغان همراه این قوم سوگوار از مشیریه کوچ کرد به حیاط امامزاده اسماعیل و ابراهیم قلعه شیخ کهریزک، به آرامگاه ابدی بنیتا و ایستاد بالای قبرکوچک و مینیاتوری دخترک. بنتیا توی عکس‌های فتوشاپ شده بال درآورده و هاله‌ای از نور بالای سرش آمده به نشانه فرشته بودن و معصومیت؛ مادرش این عکس را که دربغل داشت آخرین لالایی‌اش را خواند، یک سمفونی حزن‌آلود و پرآب چشم.

یک صبح پرالتهاب
دیروز صبح مشیریه دوباره غوغا شد، همان مردم تماشاچی بازهم آمدند، گاهی با اشکی سریده از گوش چشم و گاهی بهت‌زده ازاین اتفاق، بعضی هم با بنرهای تسلیت به نشانه همدردی.
15 دقیقه از10 گذشته بود که ماشین پلیس آژیرکشان2 متهم این پرونده را برای بازسازی صحنه جرم به کوچه بنتیا آورد، مقابل همان درسفید‌رنگِ سه لنگه که ایستگاه آخر زندگی دخترهشت ماهه بود. نفرین و لعن، فحش و ناسزا میان جمعیت شنیده می‌شد و البته طنین بوسه‌هایی که والدینِ تماشاچی برصورت کودکانشان می‌نشاندند، به نشانه عشق و سپاس ازخداوند.
2 متهم آمدند با دست‌های بسته از پشت وخزیده زیر بلوز و شلوارهای آبی رنگ، درفضایی انباشته از التهاب. جوانک سارق با همان دست‌های بسته نشست پشت رل برای بازسازی آنچه آن روز کرد. پدر بنیتا اما طاقت نیاورد، فریاد کشید و به شیشه پراید مشت کوبید، بارها و بارها، مادرهم گوشه‌ای دیگر ازحال رفت؛ لمس و بی‌حس روی زمین.
قاتل را در معیت ماموران به گوشه‌ای دیگر آوردند، درست روبه‌روی پدربزرگ بنیتا، پیرمرد عصبانی سفیدپوش. کسی نمی‌داند چه شد که قاتل بنیتا به حرف آمد، زبان گشود و به پیرمرد گفت: «‌از حق خود نگذرید، خودم 2 تا بچه دارم، متوجه نشدم چه شد.»
قاتل قصاص می‌خواهد، از حالا انگارت مکین کرده به این حکم، شاید قصد قتل نداشته اما سرقتش منجر به قتل شده، وقتی در آن روزکذایی شیشه‌های ماشین را بالا کشید و پراید را در یکی از خیابان‌های پاکدشت رها کرد (به کمک همدستش) زیرتابش سوزان آفتابِ تیر.
ماموران گفته‌اند گرما و گرسنگی و تشنگی بنیتا را از پا درآورده و اضافه کرده‌اند وقتی جسد او را در پراید یافته‌اند کودک دچار جمود نعشی بوده است. جمود نعشی حالتی است که درآن جسد سفت و سخت می‌شود، حالتی که تقریباً از 18 ساعت بعد از مرگ آغاز می‌شود و بعد از 72 ساعت تقریباً از بین می‌رود. جمود نعشی پیکر بنتیا یعنی احتمالاً او یک یا دو روز در پراید به سرقت رفته زنده بوده است، گرچه پزشکی قانونی این جمله را باید تأیید کند.
حالا این جمود نعشی، این واژه نچسب و هولناک، کابوس خانواده بنیتا شده، این کوچولوی زود به دیار باقی شتافته و این مقتول، این مقتول کوچک و ظریف.

کودکان بی‌دفاع و مجرمان سابقه‌دار
پدر بنیتا دیروز فریاد می‌کشید و سوالی داشت. ذهن او در یکی ازجملات سردارمحمدیان، رئیس پلیس آگاهی تهران بزرگ گیر کرده بود که در آیین بازسازی صحنه جرم گفت، قاتل در پرونده قطور جرائمش 130فقره سرقت دارد و آخرین‌بار بازهم به اتهام سرقت دستگیر شده ولی با قید وثیقه و نظرمساعد مقام قضایی آزاد شده است. پدربنیتا با آزادی یک دزد سابقه‌دار، یک مجرم شیشه‌ای کنار نمی‌آمد و دیروز از فرط خشم فریاد می‌کشید، با چشمانی که درچشمخانه آرام و قرار نداشت. او می‌گفت قاضی باید به من جواب بدهد که چرا چنین مجرمی را آزاد گذاشته، سوالی که روزهاست در ذهن خیلی‌های دیگرکه جگرشان ریش از مرگ بنیتاست نیز می‌چرخد.
کمی که به عقب برگردیم رد پای مجرمان سابقه‌دار و آدم‌های شرور و بدنام را در پرونده‌های کودک‌ربایی سال‌های قبل خواهیم دید. رونیکای چهارساله را شاید حالا خیلی‌ها فراموش کرده باشند، کودکی که پارسال برای مدتی خبرسازشده بود. او درمحله کن تهران ازسوی یک زن معتاد به شیشه ربوده شده بود که به اعتراف خودش کارش ربودن بچه‌ها، به سرقت بردن طلاها و بعد رها کردنشان بوده است.
آدم‌های شرور درگذشته باعث مفتوح شدن پرونده‌های تلخی نزد پلیس شده‌اند، مثل پرونده‌ای که سال 94 درمورد ربایش محمدرضای10 ساله در تهران باز شد، پسری که چند روز بعد از گم شدنش با دست‌های بسته داخل یک چمدان توی زیرزمین خانه مردی پیدا شد که ادعای دوستی با پدرمحمدرضا را داشت. او می‌خواست از پسرک بهره جنسی بگیرد که خوشبختانه بخت یار بود و قبل ازهر اقدامی لو رفت.
سرنوشت محمدطاهای هشت ماهه که خرداد 92 درعرض چند ثانیه از مقابل سوپرمارکتی که مادرش او را درون کالسکه گذاشته بود، غیب شد خیلی شبیه ماجرای بنیتای امروز است. مادر که سربرگرداند محمدطاها دیگرجلوی مغازه و لمیده توی کالسکه نبود تا اینکه پس از روزها چشم انتظاری کشنده پلیس کشف کرد که پسر ربوده شده را به مبلغ پنج میلیون تومان به خانواده‌ای فروخته‌اند.
خطر بازهم درکمین است، چه کسی می‌داند در ذهن بغل دستی‌اش چه می‌گذرد، در ذهن رهگذری که مثل شبح می‌آید و می‌رود و در مخیله کسی که نقش دوست را بازی می‌کند. به تعداد آدم‌های شرور، شگرد برای دزدیدن کودکان هست، بهانه‌ها هم از شروری به شرور دیگر تغییر می‌کند، یکی قصد آزار دارد، یکی قصد دزدی و دیگری قصد تسویه‌حساب مثل طلبکار پدر آن کودک 12 ساله اهل گلوگاه که سال پیش پسرک را در راه مدرسه به خانه ربود و گم و گور شد.
بی‌دلیل نیست که پلیس می‌گوید باید 6دانگ حواس را معطوف کودکانمان کنیم، ثانیه‌ها برای آدم‌های شرور و سابقه‌دار، برای آدم‌های مغرض و کینه‌توز در حکم طلاست، همان ثانیه‌ای که چشم از کودک درحال بازی‌مان برمی‌داریم، همان چند لحظه‌ای که در کوچه و خیابان تنهایش می‌گذاریم و همان چند پلک برهم‌زدنی که قصد می‌کنیم در پارکینگ را ببندیم و زود برگردیم، غافل ازکودک نشسته درماشین، مثل بنیتا، زخم ناسور این روزهای تهران.

captcha
شماره‌های پیشین