161
چهارشنبه، ۲۲ دی ۱۳۹۵
13
تأملی بر مفهوم بومی بودن علم

از چه چیز سخن می‌گوییم؟

آیا علم بومی به معنی کنار گذاشتن تجربیات جهانی است؟ آیا نظریات جهانی را می‌توان به سادگی مورد استفاده قرار داد؟ شرایط این استفاده چیست؟ این‌ها سوالاتی است که همیشه در مواجهه با مفهوم علم بومی طرح شده‌اند. در قسمت اول این نوشتار تلاش شده تا سؤالات بررسی شوند.

خبر

صبح نو

تأملی بر مفهوم بومی بودن علم

از چه چیز سخن می‌گوییم؟

آیا علم بومی به معنی کنار گذاشتن تجربیات جهانی است؟ آیا نظریات جهانی را می‌توان به سادگی مورد استفاده قرار داد؟ شرایط این استفاده چیست؟ این‌ها سوالاتی است که همیشه در مواجهه با مفهوم علم بومی طرح شده‌اند. در قسمت اول این نوشتار تلاش شده تا سؤالات بررسی شوند.

 روایت اول مربوط به یادداشت یکی از دوستان دانش آموخته و مدرس فلسفه است که مقاله‌ای در یک نشریه علمی مبتنی بر نظریه‌های انتقادی و مکتب فرانکفورت (نظریه‌هایی که درباره تاثیرات رسانه‌های جمعی بر فرهنگ و اخلاق عمومی و سیاست بحث می‌کنند) درباره تبعات و تاثیرات تلویزیون بر اخلاق و فرهنگ عمومی و خانواده نوشته بود.
بر اساس این روایت (که البته شبیه آن بسیار در حوزه ارتباطات و جامعه‌شناسی ایرانی وجود دارد) وقتی تلویزیون وارد خانه‌های ما شد ساختار قدرت و ارتباطات در خانواده متحول شد. در ساختار سنتی پدر سالار، پدر در مرکز توجه خانواده بود و مثلاً شب‌ها که همه دور هم جمع می‌شدند همه به پدر گوش می‌دادند. با ورود تلویزیون به خانه اما تلویزیون جای پدر را گرفت و همه به جای توجه به پدر به تلویزیون نگاه و توجه می‌کردند.
یکی از دوستان شوخ طبع با مشاهده این یادداشت گفت که این نظریه حداقل درباره خانواده ما صحیح نیست و با ورود تلویزیون نه فقط نقش پدر تضعیف نشده که تقویت هم شده چرا که در خانواده ما شبیه بسیاری از دیگر خانواده‌های ایرانی کنترل تلویزیون دست پدر خانواده است. تازه همه اینها فارغ از این مساله است که آیا اساساً مفهوم پدرسالاری در تاریخ ایران همان شکل و معنای پدرسالاری غربی را داشته و دارد؟
روایت دوم مربوط به تحلیل شرایط بروکراسی مدرن در ایران است. یکی از ژانرهایی که در مقالات حوزه جامعه‌شناسی سازمان در حوزه علوم اجتماعی ایران دنبال می‌شود تحلیل شرایط اداری و بروکراتیک ایران مبتنی بر نظریه وبر است. وبر اعتقاد دارد در دوران مدرن برخلاف دوران پیشا مدرن که روابط اداری و حقوقی مبتنی بر عواطف و نسبت‌های خویشاوندی و قومی تعریف می‌شد، روابط اداری در سازمان‌های مدرن خشک و غیر شخصی هستند و این روابط بی‌روح و غیر عاطفی اگر چه ضروری پیشرفت مبتنی بر عقلانیت ابزاری و سرمایه‌داری است اما مانند یک قفس آهنین، انسان مدرن را به بردگی کشانده است. نویسندگان این ژانر معمولاً از همین زاویه به بررسی تبعات این بروکراسی مدرن بر کارمندان ایرانی سخن می‌گویند.
اما مدتی پیش یکی از دوستانی را که سال‌های سال و به‌عنوان تنها تجربه کار اداری در قالب مترجم در شرکت‌های ژاپنی و چینی نفتی در ایران فعالیت می‌کرد و اخیراً در یک سازمان دولتی ایرانی مشغول به فعالیت شده بود، ملاقات کردم و از تفاوت‌های فضای کاری جدید و قبلی پرسیدم.
ایشان در این مقایسه می‌گفت که در فضای قبلی یعنی شرکت‌های ژاپنی و چینی در تهران در طول روز همه افراد سرگرم کار خودشان هستند و «کسی را با کسی کاری نباشد» وگفت‌وگوها صرفاً «کاری» است؛ هر گونه گفت‌وگوی غیر کاری به خارج از وقت و محیط اداری منتقل می‌شود. در حالی‌که در این موسسه دولتی جدیدی که هستیم اتفاقات جالبی می‌بینم. غالب گفت‌وگوها غیرکاری است؛ هر روز ائتلاف جدیدی بین کارکنان یک بخش برای زیرآب‌زنی یا به زیر کشاندن رییس یا معاون شکل می‌گیرد و بعد از موفقیت یا عدم موفقیت، لابی‌ها و ائتلاف‌های جدیدتری شکل می‌گیرد و این بازی هم همیشه جریان دارد.
روایت سوم درباره شاردن سیاح و سفرنامه‌نویس فرانسوی است که در عصر صفوی به ایران سفر کرده است. شاردن در سفرنامه خود اگرچه توصیفات زیاد و مثبتی از کشاورزی و باغداری ایرانیان به یادگار گذاشته است ولی در جای جای کتاب کشاورزی ایرانیان را فاقد خرد انسانی دانسته و از اینکه کشاورزان ایرانی مانند اروپاییان به این امور نمی‌پردازند شاکی است و کشاورزی ایرانیان را عقب‌افتاده معرفی می‌کند.
خانم «آنه لمبتون» ایران‌شناس بریتانیایی هم که در دهه 20 و 30 آداب و سنت‌های کشاورزی ایرانیان را از نزدیک بررسی کرده و مبتنی بر آن کتاب‌هایی چون مالک و زارع در ایران را نوشته نیز از این دست قضاوت‌ها زیاد دارد.
لبمتون مبتنی بر توصیفات مارکس از دهقانان فرانسوی، بدون توجه به سازمان‌های مشارکتی، روستائیان ایرانی را تک‌رو معرفی می‌کند. لمبتون همچنین شخم‌های سطحی کشاورزان ایرانی در مقابل شخم‌های عمیق کشاورزان اروپایی را نشان عقب‌ماندگی و بدویت می‌دانست بدون توجه به این نکته که بر خلاف شرایط آب و هوایی مرطوب اروپایی در شرایط آب و هوایی گرم و خشک شخم عمیق باعث فرسایش خاک و کاهش محصولات می‌شود.
این روایت‌ها همگی نشانه‌هایی برای توجه به این نکته است که نظریات و به‌طور کلی دانشی را که در یک شرایط تاریخی و فرهنگی و بومی دیگر تولید شده نمی‌توان «به سادگی» در مورد جامعه‌ای دیگر به‌کار بست. از این نظر هر دانشی باید متناسب با تاریخ، جغرافیا، فرهنگ و تجربیات تاریخی و به یک عبارت، بوم آن دانش باشد تا کاربست آن مخاطرات زیست محیطی، هویتی، اجتماعی و روانی در پی نداشته باشد. استفاده از تجربیات جهانی نیز تنها در یک هرمنوتیک فلسفی و نظری در بافت بومی صورت خواهد پذیرفت: «تنها مواجهه پروبلماتیک (برآمده از دغدغه‌ها و شرایط تاریخی و فرهنگی بومی) با نظریات جهانی است که امکان استفاده از عناصری از نظریات جهانی را برای ما فراهم خواهد آورد.» هضم و دریافت نظریات جهانی شاید حتی سخت‌تر از تولید کردن یک معرفت و دانش بومی باشد.
علم بومی به توسعه بومی منجر می‌شود و علم ترجمه‌ای به توسعه ترجمه‌ای. همین امروز در حال مشاهده تبعات علم و توسعه ترجمه‌ای هستیم. علم و توسعه‌ای که با تلقی تک خطی از تاریخ و یا تصور علم اروپامدارانه به‌عنوان علم جهانشمول در ایران ترجمه و استفاده شده است. سالیان سال پدران ما با استفاده از دانش‌ها و فناوری‌های تاریخی هزار ساله از قنات و کاریز برای مدیریت آب‌های
زیر زمینی استفاده می‌کرده‌اند. از دهه 30 و 40 کشور ما تصمیم گرفت که با اجرای برنامه‌های توسعه‌ای که جهان‌شمول تصور می‌شد (همچون اصل چهار ترومن و اصلاحات ارضی و...) به‌جای مدیریت سنتی آب یعنی کاریز و قنات از «چاه موتور عمیق» و «سد بتونی» استفاده کند بدون توجه به این نکته که این ابزارها اصالتاً برای کشورهای پرآب طراحی شده بودند.
 با ابزارهای جدید البته بعد از ورود این تکنولوژی‌ها به ایرانی که بوم و جغرافیای متفاوتی دارد در بسیاری از مناطق کشاورزی رونق گرفت و کشاورزان خوشحال شدند. آنان تصور می‌کردند با تکنولوژی می‌توان بر هر مشکلی فائق آمد. وقتی سطح آب چاه‌ها پایین‌تر می‌رفت آنها موتورهای قوی‌تری به کار می‌گرفتند و استفاده روز افزون و بی‌واهمه از آب‌های سطحی زیرزمینی پایدار بود؛ اما گویا این خوشحالی روستائیان و کشاورزان چند دهه بیشتر دوام نیافت. این روزها قسمت‌های عمده‌ای از فلات مرکزی ما به خاطر کاهش نزول نعمت‌های آسمانی و نیز برداشت بی‌رویه آب دچار خشک‌سالی و فرسایش خاک شده‌اند. روستاهای بسیاری تخلیه شده و کشاورزان و دامپروران بسیاری بیکار و آواره حاشیه کلانشهرها شده‌اند. مهاجرت‌ها و حاشیه‌نشینی‌هایی که با خود فقر، کودکان کار، اعتیاد، روسپیگری و مصرف‌گرایی را به‌همراه می‌آورد.

  دیدگاه
  میثم مهدیار
دانشجوی دکترای جامعه‌شناسی فرهنگی

captcha
شماره‌های پیشین