sobhe-no.ir
1013
شنبه، ۲۲ شهریور ۱۳۹۹
15
به بهانه سالگرد درگذشت جلال‌آل‌احمد این سؤال را مطرح کردیم که چرا به روشنفکران منتقد غرب مثل «جلال» نیاز داریم

در جست‌وجوی روشنفکر بومی

گزارش فاطمه ترکاشوند / باز هم در حوالی سالگرد فوت جلال آل‌احمد قرار گرفته‌ایم و این «تکرار» نباید باعث شود که بنشینیم سر میز کافه‌ای که جلال در آن می‌نشست و سفارش دهیم: «همان همیشگی». جلال آل‌احمد در 18 شهریور سال 99 با 18 شهریور سال 48 فرق کرده و دست‌کم نیم‌قرن پیرتر و پخته‌تر شده است چراکه جلال دیگر فقط خودش نیست بلکه میراثی فکری است که بدون شک کمتر نویسنده‌ای در تاریخ ایران، پس از نیم‌قرن به اندازه او انباشت‌های خودآگاه و ناخودآگاهی در ذهن و روان ایرانی دارد. حالا اگر با این جلال 50ساله دوم(!) به جریان‌های روز روشنفکری نظر بیفکنیم که این‌بار به جای کافه‌ها از آبشخور اندیشکده‌ها سربرآورده اما از قضا به دامان چپ سوسیالیستی بیشتر خزیده‌اند و از این وجه به خود جلال وامدارتر هم هستند، صدای او چطور طنین خواهد انداخت؟

خبر

صبح نو

به بهانه سالگرد درگذشت جلال‌آل‌احمد این سؤال را مطرح کردیم که چرا به روشنفکران منتقد غرب مثل «جلال» نیاز داریم

در جست‌وجوی روشنفکر بومی

گزارش فاطمه ترکاشوند / باز هم در حوالی سالگرد فوت جلال آل‌احمد قرار گرفته‌ایم و این «تکرار» نباید باعث شود که بنشینیم سر میز کافه‌ای که جلال در آن می‌نشست و سفارش دهیم: «همان همیشگی». جلال آل‌احمد در 18 شهریور سال 99 با 18 شهریور سال 48 فرق کرده و دست‌کم نیم‌قرن پیرتر و پخته‌تر شده است چراکه جلال دیگر فقط خودش نیست بلکه میراثی فکری است که بدون شک کمتر نویسنده‌ای در تاریخ ایران، پس از نیم‌قرن به اندازه او انباشت‌های خودآگاه و ناخودآگاهی در ذهن و روان ایرانی دارد. حالا اگر با این جلال 50ساله دوم(!) به جریان‌های روز روشنفکری نظر بیفکنیم که این‌بار به جای کافه‌ها از آبشخور اندیشکده‌ها سربرآورده اما از قضا به دامان چپ سوسیالیستی بیشتر خزیده‌اند و از این وجه به خود جلال وامدارتر هم هستند، صدای او چطور طنین خواهد انداخت؟

دو مفهوم «روشنفکر» و «غرب» ناگزیر حتی در ذهن روشنفکران ایرانی هم با هم پیوندی ناگسستنی دارند. گروه کوچکی که در برابر پذیرفتن وجود این پیوند مقاومت می‌کنند، مدعی هستند بذر  آن را خصوصا در ادبیات عوام، جلال آل‌احمد کاشته است؛ نویسنده‌ای که چه او را نظریه‌پرداز بدانیم و چه در توصیف مقامش به حد خطابه‌خوانی هیجان‌زده بسنده کنیم، نخواهیم توانست بر اثرگذاری‌اش در عمومیت بخشیدن به این گفتمان خدشه‌ای وارد کنیم. نکته اینجاست که او قدرت این عمومیت‌بخشی را داشت چرا که دست‌کم در این مورد، خط روشنفکری را به عنوان منتقدی برون‌گفتمانی که از بطن آن برخاسته، درست و دقیق خوانده بود.
اگر به اندازه جلال، منتقد رفتار روشنفکران مبنی بر «ته‌نشین‌شدن در عمق اجتماع» و «خزیدن به انزواهای دربسته» باشیم و نگاهی به جریان‌های روشنفکری روز بیندازیم، باز هم صدای جلال را خواهیم شنید که تلاش می‌کند نشان دهد روشنفکری قابل تعریف نیست و خاستگاهش، «فرنگ» بیش از هر چیز به هویتش شکل داده است. او در «خدمت و خیانت روشنفکران» می‌نویسد: «من نمی‌دانم با این تعبیر «روشنفکر» چه باید کرد و بدتر آن با خود او. یا این اسم و مسمایی که از صدر مشروطیت تاکنون بیخ ریش زبان فارسی و ناچار به سرنوشت فارسی‌زبانان بسته است و نه حدوحصری دارد و نه مشخصاتی و نه تکلیفش روشن است و نه گذشته‌اش و نه آینده‌اش، آخر این روشنفکر یعنی چه؟ و یعنی که؟ [...] اگر فرض کنیم که به دلالت مفهوم ظاهری کلمه باید سراغ دنیای دانش و فرهنگ رفت  آیا می‌توان گفت که یک آدم اول بی‌سواد است، بعد باسواد، بعد دیپلمه، بعد روشنفکر، بعد لیسانسه، بعد دکتر؟ یا اول باید دکتر در چیزی بود و بعد روشنفکر قلمداد شد؟»
جلال بعد از اذعان به اینکه «به هر صورت می‌بینید که تعبیر «روشنفکر» با گنگی فعلی‌اش راهنمایی‌کننده به هیچ جا نیست» با همین شیوه تجاهل العارف و همین استفهامات انکاری، مستقیم می‌رود سروقت موضوعی که به نظر می‌آید بیشترین سهم را در تعریف هویت روشنفکری دارد. «آیا می‌توان گفت فلانی روشنفکرتر از بهمانی است؟ و اگر بتوان آیا به این دلیل است که این فلانی بیشتر از بهمانی درس خوانده و فرنگ رفته و كتاب هم نوشته؟ و نکند که اصلا روشنفکری یعنی فرنگ‌رفتگی؟ یا غرب‌زدگی؟»
«فرنگ‌رفتگی» به نوعی مفهوم پشتیبان همان «غرب‌زدگی» است. او سنگ بنای کتاب را روی همین پیش‌فرض می‌گذارد: «روشنفکر از بد جایی شروع کرده است، یعنی خود را از بدو ورود به اجتماع ایرانی در وضعی قرار داده که نباید و دعوی‌هایی کرده است که سنجیده و حساب‌شده نبوده و ناچار از اجتماع کنار مانده و چون با چرخ اجتماع هماهنگ نبوده، به کناری پرتاب شده؛ هوایی از زادگاه خود فرنگ را در سر داشته و گمان کرده همه جا آسمان به یک رنگ است.» اگر زادگاه «روشنفکری»، «فرنگ» باشد، آن وقت به رسم همه اشیای عالم بالاخره به زادگاه خویش بازمی‌گردد؛ اما این زادگاه کجاست؟ و در نظر جلال، این غرب چیست؟
عبارت «فرنگ» البته معرّب «فرنس» یا همان فرانسه خودمان است ولی هر ایرانی از وقتی یادش می‌آید که احتمالا به دوره صفویه و اولین مراودات با غرب جغرافیایی کره زمین برمی‌گردد، به همه کشورهای دیگری که در غرب و شمال مرزهای خودش می‌دیده، همین عبارت را اطلاق می‌کرده است. جلال هم اگرچه تعبیر غرب‌زدگی را به اعتراف خودش از مرحوم احمد فردید گرفته اما معنای آن را به اذعان خود فردید تغییر داده و طور دیگری استفاده کرده است؛ طور دیگری که بیشتر به این مفهوم بیناذهنیتی و تاریخی ایرانی نزدیک‌تر هم هست.
جلال در «غرب‌زدگی» چنانکه رسم معهودش در ادبیات تهاجمی و ژورنالیستی اوست، اول معضل را اینطور تشریح می‌کند: «غرب‌زدگی می‌گویم همچون وبازدگی؛ و اگر به مذاق خوش نیست، بگویم همچون گرمازدگی یا سرمازدگی. اما نه، دست‌کم چیزی است در حدود سن‌زدگی. دیده‌اید که گندم را چطور می‌پوساند؟ از درون پوسته سالم برجاست. اما فقط پوست است. عین همان پوستی که از پروانه‌ای بر درختی مانده. به هر صورت، سخن از یک بیماری است؛ عارضه‌ای از بیرون آمده و در محیطی آماده برای بیماری رشد کرده. مشخصات این درد را بجوییم و علت یا علت‌هایش را و اگر دست داد راه علاجش را.» بنابراین نویسنده از مرحله مساله‌شناسی عبور کرده و مستقیم رفته سراغ موضوعی که آن را بیماری ایرانی و خصوصا روشنفکری ایرانی دیده است.
اما جلال همان ابتدا فراموش نمی‌کند که برخلاف اذعان به تعریف‌ناپذیری تعبیر «روشنفکر»، حدود و ثغور معنای «غرب» را کاملا روشن کند. «این غرب‌زدگی دو سر دارد؛ یکی غرب و دیگر ما که غرب‌زده‌ایم. ما یعنی گوشه‌ای از شرق. به جای این دو سر بگذاریم دو قطب یا دو نهایت چون سخن دست‌کم، از دو انتهای یک مدرج است، اگر نه از دو سر عالم. به جای غرب بگذاریم در حدودی تمام اروپا و شوروی و تمام آمریکای شمالی یا بگذاریم ممالک مترقی یا ممالک رشد کرده یا ممالک صنعتی یا همه ممالکی که قادرند به کمک ماشین مواد خام را به صورت پیچیده‌تری درآورند و همچون کالایی به بازار عرضه کنند و این مواد خام فقط سنگ آهن نیست یا روده یا پنبه و کتیرا؛ اساطیر هم هست، اصول عقاید هم هست، موسیقی هم هست، عوالم علوی هم هست و به جای ما که جزئی از قطب دیگریم، بگذاریم آسیا و آفریقا یا بگذاریم ممالک عقب‌مانده یا ممالک درحال رشد یا ممالک غیرصنعتی یا مجموعه ممالکی که مصرف‌کننده آن مصنوعات غرب‌ساخته‌اند.»
بنابراین «غرب» در نظر جلال همان چیزی است که ما امروز و پس از عبور از انقلاب اسلامی با شعار محوری «نه غربی، نه شرقی» بسیار خوب شناخته و هضم کرده‌ایم. «غرب» تمام آن چیزی است که اسلامی نیست و ایرانی نیست و چنانکه جلال در ادامه تصریح می‌کند، وابسته است به مساله اقتصادی، چرا که فقر کشورهای عقب‌مانده یا در حال توسعه آنان را در برابر کشورهای غربی و شرقی توسعه‌یافته قرار داده است.
حالا ممکن است یک ذهن کنجکاو بپرسد که جلال که خود سوسیالیسم را حتی  می‌ستود و اعتراف می‌کرد که در سال 1326 و پس از انشعاب از حزب توده و پیوستن به نیروی سوم خلیل ملکی، مصرف‌کننده جدی سوسیالیسم شده بود، چطور ممکن است منتقد غرب‌زدگی در معنای موسّع آن یعنی شامل شرق سوسیالیستی (آن هم در سال‌های اوجش که جلال هنوز زنده بود) باشد؟ جلال برخلاف لحن قطعی‌انگار و تهاجمی نوشته‌هایش، متفکری منعطف است و مطالعه کتاب‌هایش این انعطاف را البته با لحنی سفت‌وسخت نشان می‌دهد. دست‌کم این مقدار هست که او هم مانند هر متفکر دیگری، صیرورتی دارد و جملاتش که در بالا آوردیم، قابل انکار نیست و نص اوست.
او منتقد غرب سوسیالیستی هم هست؛ هرچند خودش در دوره‌ای دلداده آن بوده باشد و پس از دوره‌ای حتی قرائتش از اسلام هم رنگ و بوی چپ‌گرانه پیدا کند؛ اما همه این‌ها را گفتیم که آل‌احمد 50ساله متاخر را پیدا کنیم و ببینیم آیا توصیه‌ای پخته‌تر از مسیری که خودش طی کرده برای جماعت اسلامیست‌های چپ‌گرا یا بهتر بگوییم چپِ نوهای اسلام‌گرا دارد یا خیر؛ جلال هنوز هم محترم است چون در گفتمان روشنفکری چپ متولد شد اما بزرگ‌تر از آن رشد کرد و حتی اگر این رشد به اسلامی حداقلی هم رسیده باشد، باز هم قابل احترام، تحسین‌بر‌انگیز و جذاب است و ارزش مطالعه دارد. اما کسی برای معکوس کشیدن در این مسیر، هورا نخواهد کشید.
به قول حضرت حق که در کتابش می‌فرماید «فبای حدیث بعد الله و آیاته یومنون»، شایسته نیست پس از آنکه حق را شناختیم دوباره به عقب برگردیم؛ پس چرا باز روشنفکری، دارد قرائت نویی می‌سازد که خسته‌شده‌ها از روشنفکری راست را در خود ببلعد، در حالی که آن مسیر یک‌بار در تاریخ طی شده بود و غرب همچنان همان «غرب» در معنای موسعش است؟ به گمانم اگر جلال هم بود سر این عقبگرد به روشنفکران جوان هشدار می‌داد. شاید فکر می‌کردیم فروپاشی شوروی سرِ سوسیالیستی اژدهای دو سر غرب را که یکی راست بود و دیگری چپ، برید اما ظاهرا دوباره این اژدها، سر چپ را درآورده است.امروز بیش از هر زمان دیگری‌به روشنفکران ملی  یا انقلابی یا ضد غرب چون جلال آل احمد نیاز داریم که واله و شیفته اندیشه و تجمل غرب نباشند و لباس روشنفکر بومی را به تن کنند امروز در جست‌و جوی جلال می‌گردیم.
 

captcha
شماره‌های پیشین