363
چهارشنبه، ۰۱ آذر ۱۳۹۶
1
گزارش «صبح نو» از تب جدید کاربران به ارزهای رمزنگاری شده

WCXT: رمز مشکوک

بعد از تب به‌وجود آمده درباره بیت‏کوین و افزایش سود هر روزه آن، بسیاری از مردم توجه‏شان به سمت ارزهای مجازی جلب شده است. ارزهایی که تا همین دیروز مشتری نداشتند و خیلی مورد توجه قرار نمی‏گرفتند حالا به پله صعود بسیاری از مردم تبدیل شده‌اند. بسیاری از مردم به خیال پول‌دار شدن، سراغ سرمایه‏گذاری در آنها رفته‏اند. نوعی سرمایه‌گذاری‌ که البته می‏تواند برای آنها گران تمام شود.

در واکنش به تروریستی خواندن حزب الله توسط اتحادیه عرب

نبیه بری : ببخشید که با اسراییل می‌جنگیم!

عربستان که با شکست در عراق، سوریه و یمن از سوی محور مقاومت روبه‌رو شده، این روزها با شکست جدیدی از نشست قاهره مواجه شده است. نشستی که یکشنبه این هفته با حضور وزرای خارجه برخی از کشورهای عربی در مصر برگزار شد و بیانیه‌ای با موضوع تروریست خواندن حزب الله لبنان صادر کرد. این بیانیه اما با عدم استقبال کشورهای عربی و منطقه روبه‌رو شد و واکنش برخی از سیاستمداران و گروه‌های مقاومت منطقه را نیز به همراه داشت.

پاسخ رهبر انقلاب به نامه سردار سلیمانی:

به بشریت خدمت بزرگ کردید

سرمقاله

تاریخ به احترام تو می‌ایستد

تهیه‌کننده «پرواز به وقت شام» به «صبح نو»خبر داد

تولید سریالی علیه داعش به دستور پوتین

در کنار همه موضوعات و داستان‌های اجتماعی که مدت‌هاست در سینمای ایران مد شده و انگار پرداختن به آنها به عنوان یکی از ارکان اصلی فیلمسازی تبدیل شده است، قصه‌ها و رخدادهای دیگری نیز وجود دارند که نه تنها در کشور ما بلکه در خیلی از نقاط دنیا جای کار دارند و در هر فضایی متناسب با ظرفیت های آن منطقه به آن پرداخته می‌شود.

گفت‌وگو با حجت‌الاسلام علیزاده موسوی، پژوهشگر حوزه جهان‌اسلام

حالا نوبت جنگ فکری با داعش است

با انتشار رسمی خبر شکست داعش در سوریه و عراق و پایان سیطره نظامی و جغرافیایی آنها بر بخش‌هایی از منطقه، سوالی که مطرح می‌شود این است که ساختار فکری داعش در آینده چگونه می‌تواند بازتولید شود و آیا ما آشنایی کافی با این مبانی داریم تا بتوانیم با آن مواجه شویم؟ سوالی که مبنای گفت‌وگوی ما با حجت‌الاسلام دکتر سید مهدی علیزاده موسوی، پژوهشگر حوزه کلام‌اسلامی و جهان اسلام قرار گرفت. او قبلاً تالیفاتی در این حوزه داشته و از جمله می‌توان به کتاب «وارونگی؛ نقد و بررسی بنیان‌های فکری جریان‌های تکفیری با تأکید بر داعش» اشاره کرد.

کتابی که مختصات مهم‌ترین گروهک تروریستی سال‌های اخیر را ترسیم می‌کند

تورِ آشنایی با داعش

کتاب «رستاخیز داعش» تألیف ویلیام مک‌کنتس از متخصصان و کارشناسان آمریکایی است که در تشریح ریشه‌های شکل‌گیری داعش و دیدگاه‌های فکری آنها نگاشته شده است.

مسوول‌دفترمنطقه‌ای‌صداوسیما در سوریه در گفت‌وگو با «صبح‌نو» مطرح کرد

صداوسیما؛ صدرنشین قربانیان جنگ رسانه‌ای

مبارزه با گروهک‌های تروریستی از جمله داعش محدود به فعالیت‌های نظامی نیست و رسانه نیز دراین میان نقش مهمی دارد.

صبح نو

روایت یک شاهد عینی از مراسم تشییع امروز آیت الله هاشمی رفسنجانی

تجربه یک روز متفاوت در خیابان های تهران

ساعت 8 و نیم است که از خانه حرکت می کنم. شهرخلوت  است. تا میدان "فردوسی" را خیلی سریع می آیم. از اینجا به بعد خیابان را بسته اند. ماشین ها را راه نمی دهند. "بی آر تی" هم فعالیت ندارد. تاکسی های "وَن" ی را تدارک دیده اند که مردم را برسانند. در صف می ایستم و من هم سوار می شوم. "وَن" ها "چهارراه ولیعصر" مردم را پیاده می کنند. همراه بقیه به سمت دانشگاه می روم. هرچه به "دانشگاه" نزدیک تر می شوم تراکم جمعیت زیادتر می شود و راه رفتن کُندتر. به خیابان "قدس" می رسم. مسیر، دیگر کاملا قفل شده. شب قبل با دوستم قرار گذاشته بودیم. حالا هرچه سعی می کنم با تلفنِ همراهش تماس بگیرم، موفق نمی شوم. گویا خط ها مشکل دارند. پیامک ها با تاخیر زیاد می رسند. نزدیک به نیم ساعتی در همان حوالی بین جمعیت می ایستم. صدای شعارها بلند است. البته صداها قوّت و وحدت چندانی ندارد. یکی از ماشین های حامل باندهای صوتی و بلندگوها، متن پیام رهبر انقلاب به مناسبت درگذشت  آقای "هاشمی" را پخش می کند. گاهی صدای نوحه های انقلابی و حماسی بلند می شود. نمی دانم چرا از شنیدن چنین نوحه هایی در این مراسم حس دوگانه ای دارم... صدای بلندِ مداحی باعث می شود صدای شعارهای اطراف به جایی نرسد و شعاردهندگان از ادامه منصرف شوند.

به سختی خودم را به مقابل سردر دانشگاه می رسانم. اینجا تراکم کمتر است. عده ای از مسئولین از همین دربِ اصلی وارد دانشگاه می شوند تا در مراسمِ نماز شرکت کنند. تصمیم می گیرم تا پایان نماز همین جا بمانم.

ساعت؛ 10 و پنج دقیقه است. "آقا" نماز را شروع می کنند. ایشان نماز و اذکار را خیلی مفصّل می خوانند. سعی می کنم روی لحن آقا تمرکز کنم. به کلماتی که ادا می کنند با دقت گوش می دهم.

نماز تمام می شود. مثل باقی کسانی که در کنارشان ایستاده ام فکر می کنم تابوت را از همین درب اصلی خارج می کنند. مسئولین تک تک از درب خارج می شوند و به انتظار می ایستند. یک لحظه چشمم به سردار حاجی زاده –فرمانده نیروی هوافضای سپاه- می افتد. بی اختیار لبخند روی لب هایم می نشیند. سردار این واکنش من را می بینند. چند قدم آن طرف تر سردار فدوی-فرمانده نیروی دریایی سپاه- ایستاده اند. همچنان منتظر خروج تابوت هستیم. نعمت زاده-وزیر صنعت،معدن و تجارت- ایستاده است. دو-سه نفری از مردمِ عادی با او در حال بحثند. نقدشان درباره کیفیت خودروهای داخلی ست. نعمت زاده بدون اینکه به صورت آن ها نگاه کند، رو به رو را می بیند و چندوقت یک بار با کلافگی جمله ای می گوید. سعی دارد برود و از دست آن چند نفر خلاص شود. چند نفر دیگر از مسئولین را هم می بینم. همین موقع هاست که "فائزه هاشمی" با چند نفری که همراهی اش می کنند از مقابلم می گذرد. دیگر خیلی از اتمام نماز گذشته است و تعجب آور است که چرا پیکر هنوز نرسیده. همین لحظات است که متوجه می شویم ماشین حامل پیکر آقای هاشمی از درب "16 آذر" خارج و وارد خیابان انقلاب شده است.

در خیابان انقلابم. جمعیت متراکم و انبوه است اما حرکت می کند. با ورود و حضور ماشین حامل پیکر، جریان شعارها هم جدّی تر می شود. در طول مسیر عده زیادی در حاشیه خیابان و روی جدول ها ایستاده اند و به جمعیتِ در حال حرکت نگاه می کنند؛ برخی -دست ها در بغل- نظاره گر هستند و برخی هم موبایل به دست در حال فیلم گرفتن. به نظر می آید که درصدِ زیادی از جمعیت امروز نه لزوما به خاطر حبّ آقای هاشمی بلکه صرفا برای حضور در چنین روزی و دیدن این فضا به خیابان آمده اند. به هرحال روز خاصی است و تجربه ای که شاید خیلی ها نمی خواهند از دستش بدهند. برای اهالی تهران که همیشه روزمرگیِ این شهر را تحمل می کنند، بودن در چنین مراسمی می تواند هیجان خوبی باشد.

حضور آقای دکتر "علی عسکری" رییس رسانه ملی در میانه جمعیت برایم جالب بود. با اینکه برخی ها هنگام مشاهده ایشان علیه صدا و سیما شعار می دادند اما علی عسکری همچنان ایستاده و با لبخند به جمعیت نگاه می کند و حرف هایشان را می شنود. مردی جلو می آید و با غیض می گوید:" تلویزیون حرمت آقای هاشمی را این چند روز نگه نداشت. احترامش را نداشتید." "علی عسکری" به مرد می گوید:"خب باشد. فقط بگو دقیقا چطور حرمت نگه نداشتیم؟" مرد چند لحظه ای در می ماند و بعد می گوید:"همان شبِ فوت ایشان تلویزیون برنامه طنز نشان می داد!!" پسر جوانی خودش را به "علی عسکری" می رساند. دستش را به گرمی می فشارد و می گوید:"پای انقلاب بایستید. ما با شماییم." از همان ابتدای مسیر تا به اینجا سه بار "علی عسکری" را دیدم که در چنین میزانسنی قرار گرفته. او می توانست همه این مسیر را در ازدحام جمعیت نیاید. می توانست لااقل نایستد و به ناسزا ها و شعارها ها گوش نکند. اما او این کار را کرد. مواجهه اش با این فضا برایم جالب است. و به این فکر می کنم اگر در این سال ها سیاست گذاری و مدیریت در تلویزیون ما از جنس همین رفتارِ امروز "علی عسکری" بود، شاید امروز صدا و سیمای ما مخاطبین بیشتری داشت...

دیگر نزدیک چهار راه "کالج می شوم. ماشین حمل پیکر مدت هاست که جمعیت را ترک کرده و به سمت حرم امام (ره) رفته. اما این جمعیت انگار چندان دغدغه نفسِ آیین "تشییع" را ندارد. پس همچنان به مسیرش ادامه می دهد و شعارهای خودش را تکرار می کند. به عکس های در دست جمعیت نگاه می کنم. دقت می کنم که ببینم آیا عکس و پلاکاردی غیر از پلاکاردهای چاپ شده توسط نهادهای مسئول هست یا نه. فقط یک مورد را در کلّ مسیر می بینم. عکسی در دست یک دختر جوانِ آرایش کرده؛ تصویری دو نفره از هاشمی با "محمد خاتمی". به جنس کاغذ عکس که دقت می کنم، معلوم است که یک پرینتر معمولی آن را چاپ کرده.

فضای مسقّف زیر پُل "کالج" باعث می شود صدای شعارها پرطنین تر شود. اینجاست که جمعیت می ایستد و دو طرف، خیلی گرم مشغول شعارهای خودشان می شوند. عده زیادتری هم مشغول تماشای این فضا هستند. این فضا ادامه دارد تا اذان ظهر. صداها با پخش نوای اذان کم و بیش قطع می شود. اما با تمام شدن اذان، دوباره شعارها از سر گرفته می شوند. عده ای از مردم شعار می دهند :" این همه لشکر آمده... به عشق رهبر آمده" ، "خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست" ، "ایرانیِ مسلمان! اتحاد، اتحاد" .

دیگر ساعت نزدیک 1 بعدازظهر است. اما جمعیت متفرق نمی شود. مراسم تشییع عملا و رسما تمام شده. بلندگوها چندین و چندبار از جمعیت می خواهند فضا را ترک کنند تا عبور و مرور طبیعی ماشین ها در خیابان جریان پیدا کند. اما فایده ای ندارد. عده ای همچنان ایستاده اند. نهایتا تعدادی از مامورین نیروی انتظامی وارد می شوند و حالا دیگر آن ها جمعیت را دعوت می کنند که بروند. به دقت به همه جا نگاه می کنم. خشونتی از جانب پلیس نمی بینم. ماشین ها و اتوبوس ها کم کم در خیابان راه باز می کنند و جمعیت به تدریج پراکنده می شوند.

ساعت 1 و ربع است که دیگر رضایت می دهم و "چهارراه کالج" را به سمت خانه ترک می کنم. بعد از بیش از 4 ساعت که سرپا ایستاده ام، حسابی خسته ام. در تاکسی به ساعاتی که گذشت فکر می کنم. به "هاشمی رفسنجانی" فکر می کنم. به مردی که حالا دیگر در "محضر محاسبه الهی" ست.

 

شماره‌های پیشین